<?xml version="1.0" encoding="utf-8" ?>
<rss version="2.0" xmlns:dc="http://purl.org/dc/elements/1.1/" >
<channel>
<title>حرف‌هائی به‌رنگ سکوت</title>
<link>http://hedil.blogfa.com/</link>
<description></description>
<language>fa</language>
<generator>blogfa.com</generator>
<lastBuildDate>Tue, 15 Sep 2009 14:59:18 GMT</lastBuildDate>
<item>
<title>یا وقتی خواهری دلتنگ برادر می‌شود!</title>
<link>http://hedil.blogfa.com/post-348.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;IMG border=0 hspace=0 align=baseline src=&quot;http://mytasvir.com/photo/gallery/14aaf94ab2aa23.jpg&quot;&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;&lt;BR&gt;تمام روزگار کودکی و نوجوانی و جوانی‌ام توام بود با گریه‌ و ضجه‌های شبانه‌روزی و مویه‌های بی‌وقفه مادر برای برادران زندانی و شهیدش. ملال و خستگی گریبان‌ما را می‌گرفت و داد شکایت سر می‌دادیم و ماحصل چیزی نبود جز این‌که مادر چند صباحی گریه و غم لایتناهی‌اش را به‌خلوت ببرد ولی پس از همان یکی دو روز، باز روز از نو روزی از نو. ورد زبان مادر نام برادران بود و ما شنوندگان چندصدباره خاطرات. ذکر دائمی‌اش به هنگام گرفتاری و غم و اندوه نام و مرام بردارانش بود، که مثلا اگر بودند چنین نمی‌شد. آن‌روزها درک سقف عزیز بودن برادر چه‌قدر سخت بود برایم و دوری از برادر چه‌ دور و ناملموس می‌نمود! غافل از این‌که مادر روزگار چه‌ دوری‌ و تلخی‌هایی را که آبستن نیست؟!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;/P&gt;
&lt;HR style=&quot;WIDTH: 328px; HEIGHT: 2px&quot; color=#660066 SIZE=2&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;بعضی دلتنگی‌ها را خردک بهانه‌ای هم کافی است تا تو را ببرند به‌هر آن‌جا که خود خواهند و پسندند.&lt;BR&gt;گاهی هوای بعضی روزهای‌گذشته‌ی گذشته دل را کمی هوائی می‌کند و بیچاره آرام و محجوب گوشه‌ای می‌نشیند و برای خود می‌چیند و می‌رود و خوشی و مستی می‌کند و چه بسا آرام و سر به‌زیر اشک می‌ریزد.&lt;BR&gt;این‌روزها دل هوای خواهری و برادری‌های گذشته‌ را دلتنگ است. گاهی آرام و گاهی داد می‌زند که دلش خواهری‌کردن و خواهربودن و برادری را می‌طلبد. &lt;BR&gt;هوای آن قرار گذاشتن‌های در پارک برای بدمینتون. جیم شدن از خانه و رفتن با برادر به‌جائی که بشنوی و بگوید. قرار گذاشتن‌های دم متروی میرداماد و بعد هم گشتن در پارک طالقانی و کل انداختن سر ساده‌ترین چیزها. آن اطمینان که اگر باری سنگین داری، برادری هم داری که آن را تا جائی برایت بیاورد. دلخوشی که اگر  زمین و زمان برایت تنگ آمد، برادری هست که اگر هم هیچ نگوید؛ خوب می‌شنود. آن نشستن‌های با ترس و لرز ترک موتور و سر را در پناه و پشت برادر پنهان کردن تا از شر باد مقابل در امان باشی. اصلا همین؛ در پناهِ برادر بودن را می‌خواهد. دلتنگ آن بی‌دغدغه دور زدن‌ها. بر ملا شدن رازها. در میان‌گذاشتن اسرار مثلا مگوی. دلتنگ آن سر‌زدن‌های سر زده. این‌که همیشه دست‌پر می‌آمدند. یعنی مادر سپرده بود که خانه خواهر، دست‌خالی نباید رفت. دلتنگ آن یافتن جائی خلوت و تهران را از بالا دید زدن و گفتن و شنیدن. دلتنگ احیاء رفتن با برادر. آن التماس دعای گفتن لحظه‌آخر، قبل از آن‌که بپیچی قسمت زنانه. دلتنگ آن‌خنده‌ها و گریه‌ها و ...  تمام آن‌روزها یک به یک تمام شدند و رفتند و شدند گذشته. گذشته دور که‌وقتی از آنها چیزی می‌گویی جمله‌ات را از میان تمامی افعال ماضی با فعل ماضی بعید تمام می‌کنی. خیلی بعید. مصیبت آن‌جاست که بردرانت برایت از هر عضو دیگر خانواده عزیزتر باشند و به تو نزدیک‌تر و تو به آنها مألوف‌تر. حال تو ماندی و حس ورم‌کرده خواهری و برادرانی که دیگر نیستند! &lt;BR&gt;برادران خونی‌ به‌کنار؛ وای به حالت که برادران غیر خونی‌ات را هم عزیز بداری و چه بسا عزیزتر و نزدیک‌‌تر از برادران خونی‌ات. برادران می‌آیند و می‌روند. کم می‌شوند و زیاد می‌شوند. تمام دار و ندار دل ساده‌ات را می‌شمرند و تکه تکه با خود می‌برند. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;
&lt;HR style=&quot;WIDTH: 328px; HEIGHT: 2px&quot; color=#660066 SIZE=2&gt;

&lt;P align=justify&gt;&lt;BR&gt;حال درک و فهم حس‌مادر چه ملموس و قریب و غریب است. ‌روزهای سر‌خوش  و مست از وجود برادر که تمام می‌شوند؛ می‌فهمی که مادر در میان گریه‌هایش، این یکی را راست می‌گفت که:&quot; آدم سگ باشه ولی خواهر نباشه&quot;  یعنی: خواهر نباشی تا دل در گرو محبت و مرام برادری داشته‌باشی. خواهر نباشی تا نگران بردران دور و نزدیکت باشی. برادرانی که دیگر یا نمی‌بینی‌اشان و یا نخواهی و نخواهند و حتی آن‌هائی را هم که می‌بینی، چه‌سود که دیگر چون خواهر و برادر نیستید. غم دارند این لحظات. سنگینی می‌کنند این غریبه‌گی‌ها؛ بردلت، بر پلکت و بر تمام جان و روحت. چه‌ بی‌رحم و چموشند این نگرانی‌های از دور؛ این دل‌شوره‌های خواهرانه.   &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;HR style=&quot;WIDTH: 328px; HEIGHT: 2px&quot; color=#660066 SIZE=2&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;حال گاهی چون مادر این حس گریبان‌گیرت می‌شود که اگر برادر داشتی چنین و چنان می‌کردی. اگر برادری بود حال و روزت کمی بهتر می‌نمود. اگر برادری بود، بی‌شک هرجا دلتنگ می‌شدی، قبل از آن‌که تو سراغش بروی؛ او سراغت را خواهد گرفت. اگر برادری بود این‌روزها که می‌رفتی پی خانه؛ سرخوش زنگ می‌زدی و می‌گفتی &quot; الو داداش .. وقت داری، حالشو داری با هم یه دور بزنیم، من از این خونه خسته‌ام&quot; و دوتائی یا سه‌تائی می‌گشتید تا کمی زودتر به نتیجه برسی و زودتر بخندی. این دلتنگی چه‌قدر عریان خود را به رخ می‌کشد که دلتنگ همین خطاب &lt;STRONG&gt;&lt;EM&gt;&quot;داداش&quot;&lt;/EM&gt;&lt;/STRONG&gt; هستی ...&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; گاهی وجودت به تسخیر حس‌های ضد و نقیض در می‌آید. گاهی یاد گذشته  و یاد آن چه که رفت و دیدی و شنیدی و گفتی و خواستی و نخواستی و شد و نشد؛ می‌خواهد تو را به‌زانو در بیاورد و تو هی نقاب مقاومت و صلابت بر چهراه‌ات را رنگی دیگر می‌بخشی. &lt;/P&gt;
&lt;P align=right&gt;&lt;/P&gt;
&lt;HR style=&quot;WIDTH: 328px; HEIGHT: 2px&quot; color=#660066 SIZE=2&gt;

&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;غیر از دلتنگی که راه گلویت را گرفته؛ دلت می‌گیرد که می‌دانی این‌روزها برادرت حال خوبی ندارد و تو کنارش نیستی. چیزی در دل دارد و تو کاری از دستت بر نمی‌آید. قبلا هم کاری نمی‌توانستی بکنی ولی لااقل می‌شنیدی. حالا همان را هم نمی‌توانی. دلت می‌گیرد که نمی‌توانی خواهری کنی. ‌ فقط می‌توانی از دور، از خیلی دور؛ برایش دعا ‌کنی تا گره از کار و دلش گشوده شود و حالش به شود. همین!&lt;/P&gt;
&lt;HR style=&quot;WIDTH: 328px; HEIGHT: 2px&quot; color=#660066 SIZE=2&gt;

&lt;P align=justify&gt;اما برادر مهربان من! &lt;BR&gt;این را فقط به تو می‌گویم که هر چند گاهی کمتر و گاهی کمی بیشتر؛ دانسته یا ندانسته؛ هم را آزردیم؛ به آن‌چه که بود شک نکن. ایمان بیاور به تمام آن حس خوب و دوست‌داشتنی و بودن ساده و صادقانه خواهرانه من! &lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;HR style=&quot;WIDTH: 328px; HEIGHT: 2px&quot; color=#660066 SIZE=2&gt;

&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;دنبال انسجام و پیوستگی و تسلسل این مطلب و قسمت به قسمتش نباشید. چرا که این مطلب در طول چند ماه و تکه‌تکه نگاشته شده. &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 15 Sep 2009 14:59:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hedil&amp;postid=348</comments>
<dc:creator>hedil</dc:creator>
<guid>http://hedil.blogfa.com/post-348.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://hedil.blogfa.com/post-392.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#666666&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;خدایا یه روزنه کوچکی از امید&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;یک خبر خوشحال‌کننده تک‌جمله‌ای حتی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;خدایا یک اتفاق ساده خوب&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;یک‌کمی شادی و خنده و دل‌خوشی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;خدایا کمی رنگ و زندگی و آرامش&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;کمی فراموشی و رهایی و رهایی&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P&gt;
&lt;HR style=&quot;WIDTH: 428px&quot; color=#663399 SIZE=2&gt;
&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;این روزها و شب‌های عزیز، دم افطار و سحر و احیا و دعا و ... &lt;/FONT&gt;&lt;A href=&quot;http://img38.imagefra.me/img/img38/2/8/27/danialemae/f_27m_7499a99.jpg&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#993366&gt;این فرشته&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#666666&gt; ناز و کوچولو را هم دعا کنید.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;A href=&quot;http://goorban.blogfa.com/post-621.aspx&quot; target=_blank&gt;&lt;FONT color=#993366&gt;اینجا&lt;/FONT&gt;&lt;/A&gt;&lt;FONT color=#666666&gt; را هم حتما بخوانید تا دستت‌تان بیاید ماجرا چیست و ... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;BR&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 12 Sep 2009 17:03:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hedil&amp;postid=392</comments>
<dc:creator>hedil</dc:creator>
<guid>http://hedil.blogfa.com/post-392.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>همه اگر کم گویند، تو یکی هیچ مگوی!</title>
<link>http://hedil.blogfa.com/post-390.aspx</link>
<description>&lt;SPAN style=&quot;FONT-FAMILY: &apos;Tahoma&apos;,&apos;sans-serif&apos;; COLOR: black; FONT-SIZE: 10pt&quot; lang=AR-SA&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;&lt;?xml:namespace prefix = o ns = &quot;urn:schemas-microsoft-com:office:office&quot; /&gt;&lt;o:p&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;به گزارش خبرنگار مهر، اسفندیار رحیم مشائی سه شنبه شب در مراسم تودیع محمد مهدی زاهدی و معارفه کامران دانشجو وزرای علوم دولتهای نهم و دهم در دانشگاه شهید بهشتی و در بخشی از سخنانش با اشاره به اینکه علم از جنس نور است، در سخنانی قابل تامل گفت:&lt;BR&gt;&quot;نمی خواهم فلسفی صحبت کنم ، ذوقی می گویم. خداوند به انسان بدهکار نبود که او را آفرید. ظاهرا خداوند به خودش بدهکار بود که انسان را آفرید. دلش خواست شناخته شود. یک کسی را باید خلق می کرد که بتواند بشناسد. انسان اهمیتش به همین علم است. اگر علم را برداریم انسان حذف می شود. انسان را که حذف کنیم ، دیگر نیازی به حذف خدا نیست ، زیرا خدا دیگر خودش حذف شده است.&quot;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;البته ایشان اظهارات تامل‌برانگیزتری نیز در زمینه ظهور و انتظار و این‌جور مسائل گفته‌اند که از ذکر آنها معذوریم! بی‌زحمت بروید خودتان بخوانید!&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;متن کامل این اظهارات تامل برانگیز را &lt;A href=&quot;http://www.mehrnews.com/fa/newsdetail.aspx?NewsID=944303&quot; target=_blank&gt;اینجا&lt;/A&gt; بخوانید و حالش را ببرید!&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;</description>
<pubDate>Thu, 10 Sep 2009 01:30:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hedil&amp;postid=390</comments>
<dc:creator>hedil</dc:creator>
<guid>http://hedil.blogfa.com/post-390.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>زبان آتش و آهن</title>
<link>http://hedil.blogfa.com/post-386.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#666666&gt;&lt;/FONT&gt;  
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=center&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;&lt;IMG style=&quot;WIDTH: 553px; HEIGHT: 460px&quot; border=0 hspace=0 alt=&quot;&quot; align=baseline src=&quot;http://mytasvir.com/photo/gallery/14aa808445b283.jpg&quot; width=632 height=617&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;تفنگت را زمین بگذار &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار &lt;BR&gt;تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن &lt;BR&gt;من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو- &lt;BR&gt;تو ای با دوستی دشمن.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;زبان آتش و آهن &lt;BR&gt;زبان خشم و خونریزی ست &lt;BR&gt;زبان قهر چنگیزی ست &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید &lt;BR&gt;فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار &lt;BR&gt;تفنگت را زمین بگذار &lt;BR&gt;تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو &lt;BR&gt;این دیو انسان کش برون آید.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#000000&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;تو از آیین انسانی چه می دانی؟&lt;/FONT&gt; &lt;BR&gt;اگر جان را خدا داده ست &lt;BR&gt;چرا باید تو بستانی؟ &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را &lt;BR&gt;به خاک و خون بغلطانی؟&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;گرفتم در همه احوال حق‌گویی و حق‌جویی &lt;BR&gt;و حق با توست &lt;BR&gt;ولی حق را -برادر جان- &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;به زور این زبان نافهم آتش‌بار &lt;BR&gt;نباید جست…&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;FONT color=#333333&gt;تفنگت را زمین بگذار&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;شعر از: فریدون مشیری&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;این شعر را با صدای استاد شجریان &lt;A href=&quot;http://soundcloud.com/milonga/-505&quot; target=_blank&gt;اینجا&lt;/A&gt; بشنوید&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Wed, 09 Sep 2009 20:53:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hedil&amp;postid=386</comments>
<dc:creator>hedil</dc:creator>
<guid>http://hedil.blogfa.com/post-386.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>تقارن سه نیمه</title>
<link>http://hedil.blogfa.com/post-388.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#666666&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;OL&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;یکی دورزی از نیمه رمضان گذشت. ماه آرام و بی‌هیاهو. تا چشم بر هم گذاشتیم رسید به نیمه. ماه به اینجا که رسید یعنی باید خود را برای شب‌های قدر و دعا آماده کرد. شب‌های پر از استرس و دلهره چه خواهد شد؟&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;شهریور هم به نیمه رسید و این یعنی تابستان دارد نفس‌های آخر را می‌کشد. گاهی همراه با نسیمی که ‌می‌آید می‌توان بوی پائیز را شنید و صدای آرام قدم‌های طلائی و نارنجی‌اش را کشف‌کرد. چه‌قدر از این تابستان و مخصوصا امسالش بدم می‌آید. انگار به‌جای سه ماه سی ماه طول کشید و گرمایش هی کش می‌یابد و تمام اتفاقاتی که افتاد و آن را هی برایم زهرتر و تلخ‌تر می‌‌کرد. حالا دارد تمام می‌شود و از این بابت خیلی خوشحالم از بس که دلم برای پائیز تنگ شده. دلم باران می‌خواهد تا شاید خستگی‌هایم کمی از یادم برود.&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;
&lt;LI&gt;
&lt;DIV align=justify&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;سال هم دارد به نیمه می‌رسد. با یک عالمه ماجرا کار کرده و نکرده. چه‌قدر از اول سال برای خود نقشه کشیدیم که چنین و چنان خواهیم کرد ولی هنوز جدی نشدیم برای انجام دادن و رسیدن بهشان. سال دارد به نیمه می‌رسید و روزهای عمر ما دارد ورق می‌خورد و وقت‌مان کمتر می‌شود برای رسیدن و ...&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/LI&gt;&lt;/OL&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 07 Sep 2009 14:11:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hedil&amp;postid=388</comments>
<dc:creator>hedil</dc:creator>
<guid>http://hedil.blogfa.com/post-388.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://hedil.blogfa.com/post-344.aspx</link>
<description>&lt;DIV class=mobile_status&gt;&lt;SPAN id=profile_status&gt;&lt;SPAN id=status_text&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT color=#666666&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=mobile_status&gt;&lt;SPAN&gt;&lt;SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;FONT color=#666666&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=mobile_status&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;&lt;SPAN&gt;&lt;SPAN&gt;یاد گرفته‌ام تنهائی‌&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN&gt;&lt;SPAN&gt;ام را&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=mobile_status&gt;&lt;SPAN&gt;&lt;SPAN&gt;&lt;FONT color=#666666&gt; &lt;BR&gt;ماهرانه پشت روزنامه‌ای، لبخندی، چیزی &lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=mobile_status&gt;&lt;SPAN&gt;&lt;SPAN&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=mobile_status&gt;&lt;SPAN&gt;&lt;SPAN&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;پنهان کنم &lt;BR&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;DIV class=mobile_status&gt;&lt;SPAN&gt;&lt;SPAN&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=mobile_status&gt;&lt;SPAN&gt;&lt;SPAN&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;... &lt;BR&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;DIV class=mobile_status&gt;&lt;SPAN&gt;&lt;SPAN&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;اما از مهتاب &lt;BR&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;DIV class=mobile_status&gt;&lt;SPAN&gt;&lt;SPAN&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=mobile_status&gt;&lt;SPAN&gt;&lt;SPAN&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;که بوی شانه‌&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;SPAN&gt;&lt;SPAN&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;های تو را می‌دهد &lt;BR&gt;&lt;/DIV&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;
&lt;DIV class=mobile_status&gt;&lt;SPAN&gt;&lt;SPAN&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=mobile_status&gt;&lt;SPAN&gt;&lt;SPAN&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;چیزی را نمی‌توان پنهان کرد&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=mobile_status&gt;&lt;SPAN&gt;&lt;SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/DIV&gt;
&lt;DIV class=mobile_status&gt;&lt;SPAN&gt;&lt;SPAN&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/SPAN&gt;&lt;/SPAN&gt; &lt;/DIV&gt;</description>
<pubDate>Sat, 05 Sep 2009 19:44:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hedil&amp;postid=344</comments>
<dc:creator>hedil</dc:creator>
<guid>http://hedil.blogfa.com/post-344.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>حالا حکایت ماست ...</title>
<link>http://hedil.blogfa.com/post-382.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;می‌گویند اسکندر قبل از حمله به ایران درمانده و مستأصل بود. از خود می‌پرسید که چگونه باید بر مردمی که از مردم من بیشتر می‌فهمند حکومت کنم؟ &lt;BR&gt;یکی از مشاوران می‌گوید: «کتابهایشان را بسوزان. بزرگان و خردمندانشان را بکش و دستور بده به زنان و کودکانشان تجاوز کنند». &lt;BR&gt;اما ظاهراً یکی دیگر از مشاوران (به قول برخی، ارسطو) پاسخ می‌دهد: &lt;BR&gt;«نیازی به چنین کاری نیست. از میان مردم آن سرزمین، آنها را که نمی‌فهمند و کم‌سوادند، به کارهای بزرگ بگمار. آنها که می‌فهمند و باسوادند، به کارهای کوچک و پست بگمار. بی سوادها و نفهم‌ها همیشه شکرگزار تو خواهند بود و هیچ‌گاه توانایی طغیان نخواهند داشت. فهمیده‌ها و با سوادها هم یا به سرزمین‌های دیگر کوچ می‌کنند یا خسته و سرخورده، عمر خود را تا لحظه مرگ، در گوشه‌ای از آن سرزمین در انزوا سپری خواهند کرد...».&lt;BR&gt;&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Mon, 31 Aug 2009 18:51:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hedil&amp;postid=382</comments>
<dc:creator>hedil</dc:creator>
<guid>http://hedil.blogfa.com/post-382.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>بازگشت یک مغتشش </title>
<link>http://hedil.blogfa.com/post-383.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;این‌قدر این‌جا ننوشتم و حتی دیر به دیر سر زدم که رسما خودم دارم با اینجا غریبه می‌شوم و مرام اینجا نوشتن را هم دارم از یاد می برم. راستش شرمنده دوستانی هستم که گاه و بی‌گاه این وبلاگ و صاحبش را مورد تفقد قرار می‌دادند ولی جوابی دریافت نمی‌کردند. نه که در این‌مدت حرفی برای گفتن و نوشتن نبود، نه. اتفاقا کلی حرف و مطلب بود ولی اصلا حال و حوصله و حتی وقتش هم نبود. &lt;BR&gt;روزگار سختی بود و کماکان هست. اما با افسردگی و بی‌حوصلگی و ...نتوان کاری از پیش برد. تا مطلبی در ذهنم جرقه می‌زد و کلی هم با کلماتش بازی بازی می‌کردم تا قابل نوشتن باشدو به‌محض اینکه در موقعیت ـ پشت دستگاه ـ مستقر می‌شدم تا بنویسمش، و تا می‌آمدم مستحبات و مخلفات ماجرا را به انجام می‌رساندم. اعمالی چون کمی وبلاگ‌گردی، فیس‌بوک‌بازی، چک کردن ایمیل و ... این آغاز و پایان ماجرا بود. با خواندن و دیدن خیلی از عکس‌ها و کلیپ‌ها و اتفاقات حالم دگرگون می‌شد و دیگر تمام آن‌چه را که می‌خواستم بنویسم بالکل فراموشم می‌شد. &lt;BR&gt;نمی‌دانستم چه باید بگویم و چه بنویسم؟! همه‌اش احساس می‌کردم که دیگران بهتر گفته‌اند و نبشته‌اند و با یان توجیه می‌خزیدم به گوشه عزلت و تنهائی خودم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;از طرفی تو این حیص و بیص و هاگیر و واگیر و بگیر و ببند و بلبشو و داد و بیدادها ـ متوجه عمق فاجعه شدید؟ ـ  این ترم تابستانی هم شده برای ما شده قوز بالا قوز. که خودمان خواستیم و کلی اصرار و الحاح که ما می‌خواهیم و کوتاه نمی‌خواهیم. حالا تو این گرما با کلاس‌های خفه و دم‌کرده هشت ساعت هشت ساعت کلاس داریم و کانه جنازه افتان و خیزان و عرق ریزان می‌رسیدم خانه و یک خروار کار و درس و ترحمه و بدو بدو کردن ... &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;در ضمن هوس این را هم داشتم که از بلاگفا هجرت کنم به یک جای دیگر که شبیه آدمیزاد باشد و آدمی احساس امنیت کند ولی حوصله این را هم نداشتم. از بلاگ اسپات به اینجا آمدم و نتوانستم آرشیوم را منتقل کنم؛ حالا باز از این‌خراب‌شده بروم به یک خراب‌شده دیگر باز اینجا آرشیو مطالبم را به یادگار بگذارم برای کی و چی؟ اگه روزی روزگاری یک خیّری کسی پیدا شد و لطف کرد که آرشیو مطالبم را برایم نقل و انتقال دهد. بلا شک از اینجا خواهم رفت. البته من فقط از سیستم ارسال مطالب و در واقع میزکار بلاگفا استفاده می‌کنم وگرنه که دیر زمانی است که این وبلاگ روی دومین &lt;A href=&quot;http://hedil.ir/&quot;&gt;http://hedil.ir/&lt;/A&gt; سوار است و خلاصه ما خیلی باکلاسیم ولی دست‌مون به جائی قد نمی‌دهد.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;همین دیگر ... ایشالله از این به بعد بیشتر خواهم نوشت.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 18 Aug 2009 19:18:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hedil&amp;postid=383</comments>
<dc:creator>hedil</dc:creator>
<guid>http://hedil.blogfa.com/post-383.aspx</guid>
</item>
<item>
<title>این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید  </title>
<link>http://hedil.blogfa.com/post-369.aspx</link>
<description>&lt;FONT color=#666666&gt;&lt;/FONT&gt; 
&lt;P&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد  &lt;BR&gt;هم رونق زمان شما نیز بگذرد&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب &lt;BR&gt;بر دولت آشیان شما نیز بگذرد&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;باد خزان نکبت ایام ناگهان &lt;BR&gt;بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام &lt;BR&gt;بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ای تیغ‌تان چو نیزه برای ستم دراز &lt;BR&gt;این تیزی سنان شما نیز بگذرد&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد&lt;BR&gt;بیداد ظالمان شما نیز بگذرد&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;در مملکت، چو غرش شیران گذشت و رفت  &lt;BR&gt;این عوعوی سگان شما نیز بگذرد&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آن کس که اسب داشت، غبارش فرو نشست&lt;BR&gt;گرد سم خران شما نیز بگذرد&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بادی که در زمانه بسی شمع‌ها بکشت&lt;BR&gt;هم بر چراغ‌دان شما نیز بگذرد&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;زین کاروانسرای، بسی کاروان گذشت &lt;BR&gt;ناچار کاروان شما نیز بگذرد&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن &lt;BR&gt;تاثیر اختران شما نیز بگذرد&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید  &lt;BR&gt;نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم &lt;BR&gt;تا سختی کمان شما نیز بگذرد&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;در باغ دولت دگران بود مدتی &lt;BR&gt;این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;آبی‌ست ایستاده درین خانه مال و جاه &lt;BR&gt;این آب ناروان شما نیز بگذرد&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ای تو  رمه سپرده به چوپان گرگ‌طبع &lt;BR&gt;این گرگی شبان شما نیز بگذرد&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;پیل فنا که شاه بقا، مات حکم اوست&lt;BR&gt;هم بر پیاده‌گان شما نیز بگذرد&lt;BR&gt;&lt;BR&gt;ای دوستان خواهم که به نیکی دعای سیف&lt;BR&gt;یک روز بر زبان شما نیز بگذرد&lt;BR&gt;&lt;/P&gt;&lt;/FONT&gt;
&lt;P&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;&lt;FONT color=#666666 size=1&gt;&gt;&gt; سیف الدین فرقانی&lt;/FONT&gt; &lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Tue, 30 Jun 2009 21:46:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hedil&amp;postid=369</comments>
<dc:creator>hedil</dc:creator>
<guid>http://hedil.blogfa.com/post-369.aspx</guid>
</item>
<item>
<title></title>
<link>http://hedil.blogfa.com/post-376.aspx</link>
<description>&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;&lt;/FONT&gt; &lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;زندگی هنوز به روال عادی بر نگشته ولی بلاشک در تاریخ ثبت خواهد شد که دقیقا در همین روزها و اوج رخدادهای تند و تلخ؛ ما ـ جمعی از دانشجویان مقیم مرکز ـ بدون داشتن هیچ حق انتخاب دیگری، درس خوانده و نخوانده مثل بز رفتیم امتحان دادیم و هی زدیم تو سرمان و برگشتیم. بعد از هر امتحان هم کلی توصیه و سفارش به ما سرازیر شد که بچه‌ها جائی نروید چون کشته می‌شوید! ولی سر امتحان بعدی مشخص می‌شد که همه رفته‌اند و تنها کسی که نرفته انتظامات دانشگاه بوده !!!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;حالا هم باید برای امتحان اصول نگارش زبان فردا با دلی خجسته‌تر از قبل بنشینم یک مقاله به‌رشته تحریر در بیاروم در باب اینترنت و مخلفاتش تا چند نمره‌ای عایدمان شود! خود امتحان رایتینگ هم که سر جای خود دارد!&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt;&lt;FONT color=#666666&gt;فردا آخرین امتحان را به منصه ظهور برسانیم تا بعدش برویم با خیالی راحت‌تر از قبل به مابقی بدبختی‌های سابق و لاحق خویش برسیم.&lt;/FONT&gt;&lt;/P&gt;
&lt;P align=justify&gt; &lt;/P&gt;</description>
<pubDate>Sat, 27 Jun 2009 19:56:18 GMT</pubDate>
<comments>http://commenting.blogfa.com/?blogid=hedil&amp;postid=376</comments>
<dc:creator>hedil</dc:creator>
<guid>http://hedil.blogfa.com/post-376.aspx</guid>
</item>
</channel>
</rss>
