شنبه / ۲۳ خرداد / ساعت پنج بعد از ظهر / مکان اتوبان مدرس و صدر و خیابانهای اطراف
انگار نه انگار که دیروز در این مملکت انتخابات ریاستجمهوری بوده. هیچ نشانی از بنرهای و بیلبورده و عکسهای تبلیغاتی نامزدها نیست. قریب نود و پنج در صد شعارهای دیوار نویس هم پاک شدهاند. هیچ اثری از دیروز نیست. همه مات و مبهوت هستند. انگار بر شهر گرد مرگ پاشیدهاند و همه روحی سرگردان و متحرک هستند... اکنون وسط خیابان بهشتی هستیم. از جلوی ستاد احمدینژاد رد میشویم. خبری از شادی آنچنانی نیست. کلی نیروها امنیتی و بسیجی ایستادهاند. ماشینها قفل شدهاند. برای اولین بار گارد مسلح و باتوم بهدست را از نزدیک میبینم. جوانانی شعار گویان میدوند. اینها هم بیرحمانه هر کسی را که ایستاده و دارد رد میشود را هم میزنند. دنبال مردم و جوانان بیدفاع میکنند. شعارشان هم "ایرانی با غیرت/ حمایت حمایت" اما خبری از کسی نیست. همه شیشههای ماشین را بالا میدهند تا مبادا گزندی به آنها برسد. دلم برایشان میسوزد. چهقدر تنها هستند. ماسکی بر صورت و بطری آبی در دست و کینه ونفرتی از دیکتاتور و نظامی که حق و رایشان را به یغما برد. حالا نیروهای ناپو و تا دندان مسلح میریزند بین ماشینها و غیر از آن جوانان به عابران در حال تماشا و یا از ترس خشکزده و کسانی که دارند فیلم میگیرند را هم میزنند. تا حالا این صحنهها را از نزدیک ندیدهام... یعنی اگر با چشم خود نمیدیدم، محال بوود باور کنم که تا این حد میتوان وحشی بود و با صدای یا علی و یا زهرا باتوم را بر سر و دست جوانان خورد کرد.
... پیاده راه میافتیم سمت مطهری... دودی که میآمد از اتوبوس به آتش کشیده شدهبود. خیابان را بستهاند. جوانان بیدفاع میدوند و و کمی میایستند و شعار میدهند. پارچهها و ماسکهایشان را میکشند روی صورت و میروند نزدیکتر. گارد وحشیانه به سمت آنها میدود. حالا لباس شخصیها هم به آنها اضافه شده است. موتورسواران باتوم به دست. بسیجی و لباسشخصیهای موتور سوار و چماغ بهدست. دنبال همه میدوند و هر که را ببینند میزنند. زن و مرد و جوان و حتی کودک نُه ساله را. پسرک را در پارکینگ زده بودند و خونی کرده بودند. در داروخانهای پنهان شده بود و داشتند باندپیچیش میکردند. نمیدانم جرمش چهبود. مگر جرم بقیه چیست. من همه اینها را به چشم خویشتن دیدم. باورم نمیشود که اینجا تهران است.
... ما دقیقا باید از وسط همین معرکه و منازعه ناجوانمردانه رد شویم و برویم آنطرف. از ترس خشکم زده. اگر جواد دستم را نمیکشید که بدوم، شاید باتومی، چماغی نصیبم میشد. در تمام عمرم تا این حد نترسیده بودم و حتی تا این حد عصبی و غمگین.
... پایانی ندارد. همچنان جماعت چماغ بهدست و موتورسواران بیرحم باتوم بهدست دنبال مردم هستند. پناهی موقتی میآورند به مرکز درمانی که ما آنجا بودیم، و بعد سریع میروند. دختر و پسر جوانی هراسان و لرزان میآیند. از سر پسر خون میآید و سرش بدجوری شکسته است ... مردم میآیند و میروند... ما سکوت کردهایم... شب شده و خیابان مطهری پر است از شیشههای شکسته بانکهای دولتی. به یانکهای خصوصی و دیگر مغازههایی که حتی کرکره هم نداشتند، دست نزدهاند. کف خیابان پر است از سنگ و بطری آب و بعضا خون و پارچههای پاره. اینجا خیابانهای تهران است. هنوز نیرهای ناپو گارد و لباس شخصی و نیروی انتظامی در خیابان هستند. ماشینها رد میشوند و نمیدانم چرا بوق ممتد میزنند. من هنوز میلرزم و بغضم را هی فرو میخورم... گناه این بیچارگان چیست. چرا میزنندشان آخر. مگر چه میخواهند.
... صبح یکی از دوستان که حوالی فاطمی بود در فیس بوک پیغام گذاشته بود که هجده تیر مقابل چشمانش است... جواد میگوید این کجا و ماجرای کوی و هجده تیر کجا... تمام این اتفاقات در مقابل آن هیچ است... خدایا باور نمیکنم آنچه که میبینم را.
... یادم باشد که کودتا بدون این چماغ و باتوم بهدستان و موتورسواران بیرحم و وحشی استقرار نمییابد. همهجای شهر یکخبری هست. ونک درگیری شدیدی شده و تیراندازی هم شده. وانت وانت نیروهای مسلح و گارد ویژه از اینطرف شهر به آنطرف شهر میروند.
... نزدیک نیمهشب است... حوالی پارکوی خبر از شلوغی و درگیری میرسد. جوانان فراری و بعضا خونی را میبینیم... حتی در خیابانها فرعی و کوچهپسکوچههای اطراف هم خبری از آرامش و خواب نیست.
... تجریش ... من خود به چشم خویشتن دیدم که خیل عظیم موتور سوار بسیج و جوانان و نوجوانان چماغ بهدست منتظر و خندان ایستادهاند تا خبری از ناامنی! و اغتشاش برسد و به محل اعزام شوند. بیسیم به دستان به مردم میگفتند ـ دستور میدادند ـ که بوق بزنید و شادی کنید! مردم همه از ترس و عصبیت بوق میزنند ولی شادی کردن را نمیدانم!
... تا صبح صدای تیر و فریاد میآمد. اینجا تهران است. هنوز میلرزم از ترس و بغض فروخورده راه نفس را بسته بود... بغضم یهو میترکد و تا چندین و چند ساعت هم گریهام بند نمیآید...
یکشنبه / ۲۵ خرداد /
اینجا تهران است. اکثر سایتها و خبرگزاریهای آنوری در محاق فیلتر و لوپ گرفتار شدهاند. دوستم خبر میدهد که دیشب پارکوی با قمه دنبال مردم افتادهبودند و کلی آدم مجروح و زخمی را به نمیدانم بردهاند. تا صبح میلرزیده! خدای من با قمه! مگر چماغ و باتوم کم آودهاند؟!
... خب دیکتاتور نمیخواهیم! چه باید کرد؟ حالا هی سایت فیلتر کنید و به ما بخندید و حمله ور شوید و خود را پیروز بدانید و شادی کنید!
من هیچوقت این صحنهها را از نزدیک ندیده بودم. از کنار هجدهتیر گذشته بودم و با تعریفهای جزءبهجزء جواد هم هیچگاه بهچنین تصوری نرسیده بودم. فیلم و عکسهایش را دیده بودم اما میان دیدن و شنیدن و بودن در آن میان خیلی تفاوت هست. من خود به چشم خویشتن دیدم که خیابانهای شاد و آرام دیروز شهرم تبدیل به میدان نبرد و غلبه دروغ و بیعدالتی. شده شبیه عکسهایی که از فلسطین و اینور و آن ور میدیدم. شهر اشغال شده توسط کودتاچیان وحشی و دروغگویان متقلب و فریبکار و خدا نترس...
هنوز میلرزم و بغض و سر درد و سر گیجه امانم را بریده! خدایا بر ما چه میرود؟ خودت به ما و این جوانان بیگناه رحم کن!