تصور این که این همه آدم از هر تیپ و صنف و حتی عقیده، بدون هیچ چشمداشت و تطمیعی آمده باشند تا زنجیره سبز تشکیل شود و ثابت کنند که حمایت میکنند و آن را که نیمخواهند را به پائین خواهد کشد چشم و دل هر بینندهای را مینوازد و امیدوار به آیندهای بهتر و دلانگیز.
تا بهخود بیایم دیم که سر پل تجریش هستم. من قصد نداشتم که آنچنان جوگیر شوم که بروم و خود را دست به دست بسپارم به این موج و زنجیره سبز. گفتم اگر لازم شد و اگر کم بودند و اگر و اگر و مگر ...
انتظامات حواسشان به نظم بود. که ترافیک نشود. که زنجیره یک نفره شود و شکل تجمع به خود نگیرد. حنجرهشان پاره شد از بس که گفتند بر له و علیه کسی شعار ندهید. اصلا سرود ای ایران بخوانید. حواسشان بود که درگیری نشود. ملتمسانه جلوی یک بسیجی را گرفتند که یکی که نمیدانم چه کرده و دویده را نزند. میگفتند شعار "مرگ بر" ندهید. ما با آنها فرق داریم.غیر از عکس میرحسین و شعارهای دولت امید، مردم کاغذهای و شعارهای "دروغگو دشمن خداست" و "دروغ ممنوع" را هم در دست داشتند. اگر کاغذی با این شعار بر زمین بود، یکی از همین موج سبزها یا انتظامات خم میشد و کاغذا را برمیداشت و نام "خدا" را از آن جدا میکرد که بر زمین و زیر پا نباشد. به دخترها تذکر میدادند که حجابتان و همین. دخترها هم بی هیچ آخ و اوخ و اخمی روسری و شال سبزشان را میکشیدند جلو و میخندیدند. انگار همه میدانستند که نباید بهانه دست کسی بدهند. ولی مگر میشد که این سیل جمعیت را کنترل کرد. شعار میدادندکه " رای ما یک کلام/ نخست وزیر امام" مانده بودم اینان که امام را ندیدند اما انگار میدانند که تایید امام و حرمت او یکچیز دیگر است. بعضا شعارهای جالب و متنوعی هم به گوش میرسید. گاهی نمیشد از بعضی شعارها گذشت و نخندید. خلاقیت ملت جالب است. مثلا عمو آمار باف میخواندند و یا ... خبر رسید که زنجیره رسید به میدان راهآهن. ماشینها بوق میزدند و عکس و پرچم سبز همهجا بود. کسی از ترافیک گله نداشت. همه با هم بودند. دلم قرص شد. ظاهرا شهرهای دیگر هم بر همین منوال است. همه چیز و همه جا را موجسبز فراگرفته بود و آدم میخواست که خود را رها کند و امیدوار باشد.
اما دلم میگیرد وقتی که عکسها و مخصوصا طرفداران آن مردک جوانان آنچنانی را مورد هجمه قرار میدهند که اینان همان سوسولها و قرطی بازهایی بیش نیستند که از محض تفنن و دید زدن به خیابانها ریختهاند. کاش چشمخود را بر همه چیز نمیبستند و صحنههای را که دوست ندارند را هم بهچشم بنگرند. ببیند که همه تیپ و شخصیت و با هر نوع پوشش آمده بودند تا حمایت خود را نشان دهند. مانتوئی آنچنانی و ملایم و کامل تا چادری و پیرزن و پیرمرد و جوان و کارمند و دانشجو و بچه بغل و مادر شهید و ... همه با یک نماد سبز قابل شناسائی و تمییز بودند.
همه آنها را یکچیز به اینجا کشانده بود و آنهم نارضایتی از وضع فعلی. از نداشتههایشان و دروغ و ریا بهستوه آمدهبودند. در ورای برق امیدی که در چشمانشان بود میشد بیرمقی و خستگی را هم دید.
آدمی امیدوار میّشد که پس هستند هنوز جوانانی که نگران این مرز و بوم باشند و هوز برای کشورشان میخواهند کاری کنند. میخواهند بمانند و در ایران نفس بکشند و آواره نشوند. هنوز امیدوارند به این شکل از نظام و جمهوریت و اسلامیت و افتخار میکنند به ایرانی بودن خود.
خدا کند که امیدشان ناامید نشود و این حرکت قدر دانسته شود. هر چند که تی وی میلی آنرا پوشش نداد و نشان نداد و از بیم این سیل و خیلی عظیم جمعیت، آنها را مشتی بیکار و علاف و مزاحم قلمداد میکند ولی از آنطرف اگر صد نفر از طرفداران آن مردک جائی جمع شوند؛ آنهم با کلی بیانیه و وسیله ایاب و ذهاب و امکانات دولتی و از بیتالمال و چه و چه، همچین نشان میدهد که انگاری کل ایران رفته باشد آنجا. بیانصافی و بیعدالتی و کوری تا چه حد آخه؟؟؟
پ.ن.۱: در ضمن هیچکس چشمبند سبز نداشت. و با چشم و دل بینا آمده بودند.
پ.ن.۲: یک عالمه عکس گرفتم، مخصوصا از پیرزنها. ولی نمیتوانم آپلود کنم. سرعت اینترنت پائینه.
پ.ن.۳: تمام خستگی و پیادهروی اجباری و ... با دیدن فیلم عالی و مستند میرحسین برطرف شد. صحبت با برخی دوستان چهقدر آدم را دلگرم میکند و انرژیبخش است!