نه میتوان نهانش کرد و نه نادیده انگاشتش. حتی در حجم تکذیب و انکار هم نمیگنجد این حال و هوای عجیب و کمی گرفته این روزهای من. کاری نمیتوانش کرد؛ جز پذیرفتن و کنار آمدن با آن و این و همان و همین و همهآنچیزی که در حال وقوع است و منی که شاید بیهوده دست و پا میزنم؛ که زودتر یا کمی دیرتر رخ دهد یا اصلا روی ندهد یا چه میدانم هر چیز دیگر!
از تعقیب و گریز اتفاقات و خواستهها خسته و ملولام. میخواهم بدانم که دیگران مگر چهطور و با چه لحنی از خدا چیزی را میخواهند که هنوز به نقطه نرسیده جملهاشان؛ آن را دم دست خویش مییابند. ولی من میخواهم و او میدود و همهچیز میدود و نمیرسم.میخواهم و میگویم میشود و همه چیز انگار گواه بر تحقق یافتن آن است، همان یعنی هر چیزی که میخواهم بشود و خیلی وقت است که باید باشد و بشود و مرا از این وضع کمی برهاند. جند قدم مانده به بسته شدن پرونده و رسیدن به آن ... به ناگهان همه چیز روی سرم آوار میشود و باید باز از اول شروع کنم و بدوم و بخواهم و طلب کنم.
شاکیام و کمی هم خود را محق میدانم که لا اقل این را بدانم که مگر من از خدا چه چیزی خواستهام و این همه تعلل برای چیست؟ یا اینکه مگر دیگر آدمها چه چیزهایی از خدا می خواهند یا چه آرزوهایی دارند که اینقدر بیدردسر و سختی و بیمعطلی و خیلی خیلی راحتتر از من به خواستههایشان میرسند؟
توقع زیادی ندارم. هیچوقت هم نداشتهام. اصلا شاید از بسکه چیزهای ساده از خدا میخواهم و دنبال همین سادگیها و کوچکها هستم به من نمیدهد. چیز دیگری هم باید در کنار آنها بخواهم؟!
میدانم که خدای بزرگی دارم. اما چه کنم من به کمترینها قانعم. به بدیهیترین چیزهائی که دیگران دارند و بی هیچ زحمتی بر آنان رحمت شده و از من دریغ شده.
میدانم که خدای خوبی دارم. اما این روزها گاهی از دست شوخیها و سر به سر گذاشتنهای گاه و بیگاهش ـ دروغ چرا ـ به ستوه میآیم.
میدانم که خدای مهربانی دارم. اما خوش ندارم که مدام صبر را به سنگ محک بکوبد و مرا حواله دهد به روزهای آینده و آینده و آینده. من امروز میخواهم.
میدانم که خدای رئوفی دارم. اما من دارم مشتمشت اندوخته صبرم را پای هر سختی و دردی که میکشم، چال میکنم. میترسم دیگر چیزی نماند که با آن سر کنم.
میدانم که خدای بخشندهای دارم. این را از تمام دادهها و ندادههایش نیک میدانم.
میدانم که خدای زیبائی دارم. اما حال من این روزها بس نازیباست و افسرده.