تبليغاتX
حرف‌هائی به‌رنگ سکوت
 

تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو-
تو ای با دوستی دشمن.

زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.

برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید.

تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟

گرفتم در همه احوال حق‌گویی و حق‌جویی
و حق با توست
ولی حق را -برادر جان-
به زور این زبان نافهم آتش‌بار
نباید جست…

اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار

شعر از: فریدون مشیری

این شعر را با صدای استاد شجریان اینجا بشنوید

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نوزدهم شهریور 1388ساعت 0:24 AM توسط هدی نجفی

 
 
یاد گرفته‌ام تنهائی‌ام را
 
ماهرانه پشت روزنامه‌ای، لبخندی، چیزی 
 
پنهان کنم
 
...
اما از مهتاب 
 
که بوی شانه‌های تو را می‌دهد 
 
چیزی را نمی‌توان پنهان کرد
 
 
+ نوشته شده در شنبه چهاردهم شهریور 1388ساعت 11:15 PM توسط هدی نجفی

 

هم مرگ بر جهان شما نیز بگذرد  
هم رونق زمان شما نیز بگذرد

وین بوم محنت از پی آن تا کند خراب 
بر دولت آشیان شما نیز بگذرد

باد خزان نکبت ایام ناگهان 
بر باغ و بوستان شما نیز بگذرد

آب اجل که هست گلوگیر خاص و عام 
بر حلق و بر دهان شما نیز بگذرد

ای تیغ‌تان چو نیزه برای ستم دراز 
این تیزی سنان شما نیز بگذرد

چون داد عادلان به جهان در بقا نکرد
بیداد ظالمان شما نیز بگذرد

در مملکت، چو غرش شیران گذشت و رفت  
این عوعوی سگان شما نیز بگذرد

آن کس که اسب داشت، غبارش فرو نشست
گرد سم خران شما نیز بگذرد

بادی که در زمانه بسی شمع‌ها بکشت
هم بر چراغ‌دان شما نیز بگذرد

زین کاروانسرای، بسی کاروان گذشت 
ناچار کاروان شما نیز بگذرد

ای مفتخر به طالع مسعود خویشتن 
تاثیر اختران شما نیز بگذرد

این نوبت از کسان به شما ناکسان رسید 
نوبت ز ناکسان شما نیز بگذرد

بر تیر جورتان ز تحمل سپر کنیم 
تا سختی کمان شما نیز بگذرد

در باغ دولت دگران بود مدتی 
این گل، ز گلستان شما نیز بگذرد

آبی‌ست ایستاده درین خانه مال و جاه 
این آب ناروان شما نیز بگذرد

ای تو  رمه سپرده به چوپان گرگ‌طبع 
این گرگی شبان شما نیز بگذرد

پیل فنا که شاه بقا، مات حکم اوست
هم بر پیاده‌گان شما نیز بگذرد

ای دوستان خواهم که به نیکی دعای سیف
یک روز بر زبان شما نیز بگذرد

>> سیف الدین فرقانی

+ نوشته شده در چهارشنبه دهم تیر 1388ساعت 1:17 AM توسط هدی نجفی

 

عکس از دوست خوبم آزاده طاهری

 
بیا مستی مکن! بنشین! نمی‌بینی دگر ما را
بیا با آستین بزدای، اشک چشم‌هایم را

مرو! آخر پشیمان می‌شوی، دانم که می‌جویی
پس از من در ره میخانه شب‌ها رد پایم را

***
من آخر می‌روم، اما تو با افسوس می‌بوسی
نشان دست‌هایم را بر این پیمانه‌ها هر شب

چو بوم خسته تنها می‌نشینی اشک می‌ریزی
بیادم تا سحر پشت در میخانه‌ها هر شب

***
چه شب‌ها باد سرگردان وحشی سر به در کوبد
که پنداری منم پر می‌زنی از جای و می‌خندی

کلون کهنه را وا می‌کنی من را نمی‌جویی
سرشک از دیده می‌ریزی و در را باز می‌بندی

***
در میخانه‌ها را روزها با سنگ می‌کوبی
غم خود را به هر کس می‌رسد از راه می‌گویی

بگرد شهر عمری با دل افسرده می‌گردی
به‌هرجا می‌روی اما مرا هرگز نمی‌جویی

***
و چون در خلوت شهر، خسته از ره باز می‌گردی
به گوشت می‌چکاند باد، زهر ناله‌هایم را

مرو! آخر پشیمان می‌شوی دانم که می‌جویی
پس از من در ره میخانه شب‌ها رد پایم را

>> نوذر پرنگ <<
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 11:23 PM توسط هدی نجفی

 

هفت جا، نَفس خویش را حقیر دیدم،


نخست: هنگامی‌که به پستی تن می‌داد تا بلندی یابد.

دوم: آنگاه که در برابر از پاافتادگان، می‌پرید.

سوم: آنگاه که میان آسانی و دشوار مختار شد و آسان را برگزید.

چهارم: آنکه گناهی مرتکب شد و با یادآوری اینکه دیگران نیز همچون او دست به گناه می‌زنند، خود را دلداری داد.

پنجم: آنگاه که از ناچاری، تحمیل شده‌ای را پذیرفت و شکیبایی‌اش را ناشی از توانایی دانست.

ششم: آنگاه که زشتی چهره‌ای را نکوهش کرد، حال آن که یکی از نقاب‌های خودش بود.

هفتم: آنگاه که آوای ثنا سرداد و آن را فضیلت پنداشت.

 

+ نوشته شده در سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت 5:9 PM توسط هدی نجفی

 

ای روبراه! خستگی‌ام را تکان بده
در بادبان بپیچ و به امواج جان بده

تا این جزیره هیچ نگاهی نمی‌رسد
باران ببار بر من و رنگین کمان بده

پارو بزن به سمت صمیمانه تنم
بر ماسه‌ها حضور خودت را نشان بده

در فصل پرتقال دلم تلخ می‌زند
این ابر را کنار بزن، آسمان بده

در جرعه تو حنجره ام بازتر شده‌ست
دستت درست، باز از این استکان بده

دستان‌مان را که لال چپیدند توی جیب را ...
{ ضایع است، حرف زدن یادمان بده}

دستان‌مان ... و قافیه‌ها را ردیف کن
یک طرح ایده‌آل به این داستان بده

دارد تمام می‌شود این بشکه‌های آب
ای ناخدا، تو را به خدا، بادبان بده

باید ازین جزیره سفر کرد لعنتی!
باور نمی‌کنی که چقدر حالمان بده؟!

>> سید علی میر افضلی <<

+ نوشته شده در یکشنبه سی ام فروردین 1388ساعت 7:54 PM توسط هدی نجفی

*ذهم مغشوش و دلم گرفته‌است و از تماشاچی بودن دیگر خسته شده‌ام. به محض اینکه به خانه برمی‌گردم و با خودم تنها می‌شوم یک‌مرتبه حس می‌کنم که تمام روزم به سرگردانی و گم‌شده‌گی میان انبوهی از چیزهایی که از من نیست و باقی نمی‌ماند، گذشته است.

* میان این همه آدم‌های جوراجور آنقدر احساس تنهایی می‌کنم که گاهی گلویم می‌خواهد از بغض پاره شود. کاش در جای دیگری به دنیا آمده‌ بودم. چه دنیای عجیبی‌ست. من اصلاً کاری به کار هیچ‌کس ندارم و همین بی‌آزار بودن من و با خودم بودنم باعث می‌شود همه درباره ام کنج‌کاو باشند. نمی‌دانم چطور باید با مردم برخورد کرد. وقتی تفاوت‌ها را می‌بینم، مغزم پر از سیاهی و ناامیدی می‌شود و دلم می‌خواهد بمیرم.

* بدی‌های من به خاطر بدی کردن نیست. به خاطر احساس شدید خوبی‌های بی‌حاصل است. می‌خواهم به اعماق زمین برسم. عشق من آن‌جاست، در آنجایی که دانه‌ها سبز می‌شوند و ریشه‌ها به‌هم می‌رسند و آفرینش، در میان پوسیدگی خود را ادامه می‌دهد. گویی بدن من یک شکل موقتی و زودگذر آن است. می‌خواهم به اصلش برسم. می‌خواهم قلبم را مثل یک میوه‌ رسیده به همه‌ شاخه‌های درختان آویزان کنم…

* از کتاب شهر آشوب

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت 9:25 AM توسط هدی نجفی

دوباره با تو شکفتم، چه اشتباه بزرگی
و از دلم به تو گفتم، چه اشتباه بزرگی

گناه دومم این‌بود، ای شعار دو پهلو!
که روی‌تیغ تو خفتم، چه اشتباه بزرگی

تویی که سخت شکستی مرا به جرم صداقت
و من که هیچ نگفتم، چه اشتباه بزرگی

و زخم‌های کبودی که از شماتت مردم
درون سینه نهفتم، چه اشتباه بزرگی

و در کنار دلم، غرق در بهار خیالی
دوباره با تو شکفتم، چه اشتباه بزرگی

}}} از دفتر اشعار گذشته

+ نوشته شده در یکشنبه چهارم اسفند 1387ساعت 5:27 AM توسط هدی نجفی

غصه دارم

وقتی خوب نیستی

غصه‌داری

وقتی غصه دارم

خُب این چه‌کاریه پس؛

خوب باش لطفاْ

...

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و یکم بهمن 1387ساعت 11:40 PM توسط هدی نجفی

 

از دوستان بریم

نه تا این حد هم دیگه نه

اصلا همون که خود سعدی می‌گه:

" از دشمنان برند  شکایت به دوستان
                                                  چون دوست 
                                                                  دشمن است... "

اما باز هم نه

چون دوست
                           نامهربانی می‌کند
                                                      شکایت کجا بریم؟!

خدائیش
              چون دوست
                               نامهربانی کند
                                                     شکایت کجا بریم؟
                                            
                                                    شکایت به که بریم؟


 

+ نوشته شده در دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 8:20 AM توسط هدی نجفی |

 

آقا بفرمائید
شما اول می‌گذرید
یا من اول  بگذرم؟

آقا شما اول حرف می‌زنید‌
یا من اول حرف بزنم؟
 
آقا کدام يک از ما
اول فراموش کند؟

آقا بگوئید
شما اول زخم می‌زنید یا من بزنم؟

 

چیستا یثربی

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم آذر 1387ساعت 9:2 PM توسط هدی نجفی

 

 

      باری من و تو بی گناهیم

                                         او نیز تقصیری ندارد

                                                                     پس بی‌گمان این کار

                                                                                        کار چهارم شخص مجهول است!

 

زنده یاد "قیصر امین پور"

  

+ نوشته شده در دوشنبه بیستم آبان 1387ساعت 9:59 AM توسط هدی نجفی

 

به باران فکر می‌کنم
                                     گونه‌هایم خیس می‌شوند

به تو فکر می‌کنم
                                      باران می‌بارد

من جادوگر نیستم

                                    تو اما معجزه‌ای

 

+ نوشته شده در جمعه هفدهم آبان 1387ساعت 9:17 AM توسط هدی نجفی

 

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر سفر نکنی،
اگر کتاب نخوانی،
اگر به اصوات زندگی گوش ندهی،
اگر از خودت قدردانی نکنی.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
زمانی که خودباوری را درخودت بکشی،
وقتی نگذاری دیگران به تو کمک کنند.

به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر برده عادات خود شوی،
اگر همیشه از یک راه تکراری بروی...
اگر روز مرگی را تغییر ندهی
اگر رنگ های متفاوت به تن نکنی،
یا اگر با افراد نا شناس صحبت نکنی.

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر از شور وحرارت،
از احساسات سرکش،
واز چیزهائی که چشمانت را به درخشش وا می‌دارند،
و ضربان قلبت را تندتر می‌کنند،
دوری کنی. ..،

تو به آرامی آغاز به مردن می‌کنی
اگر هنگامی که با شغلت، یا عشقت شاد نیستی، آن را عوض نکنی،
اگر برای مطمئن در نامطمئن خطر نکنی،
اگر ورای رویاها نروی،
اگر به حوادث اجازه ندهی
که حداقل یک بار در تمام زندگی ات
ورای مصلحت اندیشی بروی. . .
  
امروز زندگی را آغاز کن!
                                 امروز مخاطره کن !
                                                               امروز کاری کن !

 

ترجمه از احمد شاملو

پ.ن: این شعر را علی آقا یکی از دوستان خوبمون دقیقا از آن سر این کره زمین برام میل کرده و گفته حالا که وقت ندارم تو وبلاگ بنویسم، لااقل این شعر را در وبلاگ بذارم. کاش می‌د انست که چه‌قدر خوشحالم کرد و ...


 

+ نوشته شده در دوشنبه پانزدهم مهر 1387ساعت 11:15 AM توسط هدی نجفی |

گل‌میز چوبی را گذاشته‌ایم اول سرسرا. داخل عمارت که بشوید ندیده نمی‌ماند. آینه‌ پشت‌سنگی قاب نقره روی ترمه‌ ملیله‌دوزی، یک طرف گلدان دست‌‌دلبر پر نرگس‌، یک طرف جام بلور پر آب با نارنجی رقصان به میان. از باغ ساوه چندتایی انار فرستاده بودند، دل‌مان نیامد دانه کنیم، دم دست است، غفلتآ اگر هوس خنکی کردید خودتان نوبر کنید.
سر رف جابه‌جا به‌های باغ اصفهان را چیده‌ایم. به وقت بیداری مدهوش می‌کند بوی عطرشان. گلدان محبوبه‌ شب گوشه‌ بهارخواب است، لنگه‌ در که باز باشد، پرده راهم که پس نزنید خواب‌تان می‌شود غرق بوی بهشت.
چراغ سرسرا را هم موقوف کرده‌ایم خاموش کنند، خودمان در همین تاریک و روشنای اتاق زاویه نشسته‌ایم به بیدارخوابی، غنچه‌های یاس به نخ ابریشم رج می‌کنیم.

دل‌دل جایز نیست به جان عزیزتان. ناغافل هم آمدنی شدید بیایید.

خبر هم نکردید، نکردید. راه دور است، ما که دوری نمی‌کنیم.

چشم‌به‌راهیم

به وفا و عاشقی قسم

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم مرداد 1387ساعت 10:53 PM توسط هدی نجفی

 
ترانه‌های انسانها

زیباتر از خود آنهاست!‌

امیدوارتر و غمناکتر‌

و با عمری درازتر...‌

بیش از خود انسانها ‌

ترانه هایشان را دوست می‌دارم!‌

بی انسانها زیسته‌ام

بی ترانه هرگز!
                     

  "ناظم حکمت"

+ نوشته شده در جمعه چهاردهم تیر 1387ساعت 3:0 PM توسط هدی نجفی |

 

«اشهد انّ» عشقِ تو، کشت مرا کشت مرا!
«اشهد انّ» رویِ تو، رویِ خودِ خودِ خدا

«اشهد انّ» بویِ تو، بویِ بهارِ جان و دل
«اشهد انّ» چشمِ تو، چشمه‌ خوبی‌ و صفا

«اشهد انّ» حُسنِ تو، غبطه‌ خورد بر آن پری
«اشهد انّ» حالِ تو، مایه‌ رشکِ اولیا

«اشهد انّ» سینه‌ات‌، صافیِ ابرِ پاکدل
«اشهد انّ» چهره‌ات، روشنیِ ستاره‌ها

«حیّ علی» جنون جنون! دیده‌ آغشته به خون
«حیّ علی» بدونِ چون! نیست در این سرا «چرا»

«حیّ علی» به سوی آن کو بردت به آسمان
«حیّ علی» دوان دوان، همچو خیال بادپا

«حیّ علی» شکر شکر، که ریزد از لب سحر!
«حیّ علی» گهر گهر، که بخشد از لبش به ما 
  
«حیّ علی» طرب طرب، که عشقِ او شود سبب!
«حیّ علی» طلب طلب، که تا شوی ز خود رها... 
 


امیر حسن سام

 

+ نوشته شده در دوشنبه دهم تیر 1387ساعت 2:47 PM توسط هدی نجفی

همه چیز را که نمی‌شود نوشت، نه این‌جا و نه در دفترهای شخصی‌ات که هیچ‌کسی جز خودت نمی‌خواند آن را. همه چیز را که نمی‌شود گفت، نه به دوستی و رفیقی و نه حتی به خودت. این کلمات رازآلود و خوش‌آهنگ تو، مثل کمانچه‌‌ی کوک‌دررفته می‌مانند برای دیگری. باید بی‌صدا بمانند این کلماتی که جاری می‌شوند در بی‌قراری‌هایت، در شوق‌ات و در دلخوشی‌هایت. باید ناگفته بمانند تا سلانه بیایند و قدری شور بیاندازند به زندگی‌ات. باید نانوشته بمانند در اندرونی دل‌ات تا خوب دردانگی کنند و بگریزند و فراموش شوند. کسی چه می‌داند، حتی تو، تویِ چند ماه و سال دیگر، نامحرم رازها و کلمات و بغض‌های این روزهایت می‌شوی. همه چیز را به خدا هم نمی‌شود گفت. وقتی نمی‌توان چیزی را گفت یا نوشت باید درباره‌اش سکوت کرد ...
... بخاطر همین گاهی در و دیوار اینجا را سکوت می گیرد. همین ...


+ نوشته شده در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 8:24 PM توسط هدی نجفی |

می‌دانم که سکوت و گفتگو لازم و ملزوم یکدیگرند. در حقیقت گفتگو از دل سکوت نشأت می‌گیرد از آن رو که گفتگو به رسمیت شناختن دیگری است و در یک گفتگو نیاز به آن است که بتوانیم خود را معرفی و بیان کنیم، آنچه بودیم و هستیم. پس نیاز به شناخت خویش است و این میسر نمی‌شود مگر با تأمل در نفس و آن نیز در سکوت شکل می‌گیرد. هر شخصی آنگاه میتواند خود را بهتر معرفی کند که بیشتر در خود تأمل کرده باشد و زوایای وجودی خویش را بهتر شناخته و درک کرده باشد. گاهی گمان می‌کنم جز با سکوت نمی‌توانم  زوایای روحی و شخصی خویش را بیابم و رمزو رازهای درونی را کشف کنم و گفتگو کردن نابهنگام این امکان را فلج می‌کند و مرا ناکام می‌دارد. این به موقع خموش بودن و به‌هنگام سخن گفتن هم از آن دشوارکارهاست که به این راحتی‌ها میسر نگردد ...
... بخاطر همین گاهی در و دیوار اینجا را سکوت می گیرد. همین ...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه نهم خرداد 1387ساعت 9:56 AM توسط هدی نجفی |

همیشه همینطور است، می‌روند. حتی شخصیت‌های داستان که من خدایشان هستم. بی‌خبر می‌روند و یا بی‌دلیل ناتمام می‌مانند. من نویسنده نیستم ولی نویسنده‌های زیادی را دیده‌ام که از مخلوقاتشان حساب می‌برند، از نافرمانی موجودات خلق شده کلمه‌ای می‌ترسند. من از هیچ‌کدام‌شان نمی‌ترسم ولی از بی‌برنامگی و بی‌دلیل معلق‌ماندشان کلافه‌ام. نه مثل مرده‌ها زنده‌اند و نه مثل زنده‌ها می‌میرند. تمام نمی‌شوند و گاهی ماه‌ها می‌مانند. می‌خواهم از بلندی پرتابشان کنم، ببوسمشان و خداحافظی کنم، یا درگیر یک موقیعت نامتعارف احساسی گریزی به سفر بفرستم‌شان و یا نیمه تمام به سبک خیلی‌ها برای شما بگذارم‌شان. من را با جمله‌های ناقص تنها می‌گذارند. مشکل آدم‌های توی داستان این است که حتی با کلمه‌های زیبا گول نمی‌خورند ... مشکل اصلی همین است که آدم‌های توی داستان، با کلمات و جملات زیبا گول نمی‌خورند ... 
... بخاطر همین گاهی در و دیوار اینجا را سکوت می گیرد. همین ...

 

+ نوشته شده در یکشنبه پنجم خرداد 1387ساعت 2:5 PM توسط هدی نجفی |

مطالب قدیمی‌تر