
تمام روزگار کودکی و نوجوانی و جوانیام توام بود با گریه و ضجههای شبانهروزی و مویههای بیوقفه مادر برای برادران زندانی و شهیدش. ملال و خستگی گریبانما را میگرفت و داد شکایت سر میدادیم و ماحصل چیزی نبود جز اینکه مادر چند صباحی گریه و غم لایتناهیاش را بهخلوت ببرد ولی پس از همان یکی دو روز، باز روز از نو روزی از نو. ورد زبان مادر نام برادران بود و ما شنوندگان چندصدباره خاطرات. ذکر دائمیاش به هنگام گرفتاری و غم و اندوه نام و مرام بردارانش بود، که مثلا اگر بودند چنین نمیشد. آنروزها درک سقف عزیز بودن برادر چهقدر سخت بود برایم و دوری از برادر چه دور و ناملموس مینمود! غافل از اینکه مادر روزگار چه دوری و تلخیهایی را که آبستن نیست؟!
بعضی دلتنگیها را خردک بهانهای هم کافی است تا تو را ببرند بههر آنجا که خود خواهند و پسندند.
گاهی هوای بعضی روزهایگذشتهی گذشته دل را کمی هوائی میکند و بیچاره آرام و محجوب گوشهای مینشیند و برای خود میچیند و میرود و خوشی و مستی میکند و چه بسا آرام و سر بهزیر اشک میریزد.
اینروزها دل هوای خواهری و برادریهای گذشته را دلتنگ است. گاهی آرام و گاهی داد میزند که دلش خواهریکردن و خواهربودن و برادری را میطلبد.
هوای آن قرار گذاشتنهای در پارک برای بدمینتون. جیم شدن از خانه و رفتن با برادر بهجائی که بشنوی و بگوید. قرار گذاشتنهای دم متروی میرداماد و بعد هم گشتن در پارک طالقانی و کل انداختن سر سادهترین چیزها. آن اطمینان که اگر باری سنگین داری، برادری هم داری که آن را تا جائی برایت بیاورد. دلخوشی که اگر زمین و زمان برایت تنگ آمد، برادری هست که اگر هم هیچ نگوید؛ خوب میشنود. آن نشستنهای با ترس و لرز ترک موتور و سر را در پناه و پشت برادر پنهان کردن تا از شر باد مقابل در امان باشی. اصلا همین؛ در پناهِ برادر بودن را میخواهد. دلتنگ آن بیدغدغه دور زدنها. بر ملا شدن رازها. در میانگذاشتن اسرار مثلا مگوی. دلتنگ آن سرزدنهای سر زده. اینکه همیشه دستپر میآمدند. یعنی مادر سپرده بود که خانه خواهر، دستخالی نباید رفت. دلتنگ آن یافتن جائی خلوت و تهران را از بالا دید زدن و گفتن و شنیدن. دلتنگ احیاء رفتن با برادر. آن التماس دعای گفتن لحظهآخر، قبل از آنکه بپیچی قسمت زنانه. دلتنگ آنخندهها و گریهها و ... تمام آنروزها یک به یک تمام شدند و رفتند و شدند گذشته. گذشته دور کهوقتی از آنها چیزی میگویی جملهات را از میان تمامی افعال ماضی با فعل ماضی بعید تمام میکنی. خیلی بعید. مصیبت آنجاست که بردرانت برایت از هر عضو دیگر خانواده عزیزتر باشند و به تو نزدیکتر و تو به آنها مألوفتر. حال تو ماندی و حس ورمکرده خواهری و برادرانی که دیگر نیستند!
برادران خونی بهکنار؛ وای به حالت که برادران غیر خونیات را هم عزیز بداری و چه بسا عزیزتر و نزدیکتر از برادران خونیات. برادران میآیند و میروند. کم میشوند و زیاد میشوند. تمام دار و ندار دل سادهات را میشمرند و تکه تکه با خود میبرند.
حال درک و فهم حسمادر چه ملموس و قریب و غریب است. روزهای سرخوش و مست از وجود برادر که تمام میشوند؛ میفهمی که مادر در میان گریههایش، این یکی را راست میگفت که:" آدم سگ باشه ولی خواهر نباشه" یعنی: خواهر نباشی تا دل در گرو محبت و مرام برادری داشتهباشی. خواهر نباشی تا نگران بردران دور و نزدیکت باشی. برادرانی که دیگر یا نمیبینیاشان و یا نخواهی و نخواهند و حتی آنهائی را هم که میبینی، چهسود که دیگر چون خواهر و برادر نیستید. غم دارند این لحظات. سنگینی میکنند این غریبهگیها؛ بردلت، بر پلکت و بر تمام جان و روحت. چه بیرحم و چموشند این نگرانیهای از دور؛ این دلشورههای خواهرانه.
حال گاهی چون مادر این حس گریبانگیرت میشود که اگر برادر داشتی چنین و چنان میکردی. اگر برادری بود حال و روزت کمی بهتر مینمود. اگر برادری بود، بیشک هرجا دلتنگ میشدی، قبل از آنکه تو سراغش بروی؛ او سراغت را خواهد گرفت. اگر برادری بود اینروزها که میرفتی پی خانه؛ سرخوش زنگ میزدی و میگفتی " الو داداش .. وقت داری، حالشو داری با هم یه دور بزنیم، من از این خونه خستهام" و دوتائی یا سهتائی میگشتید تا کمی زودتر به نتیجه برسی و زودتر بخندی. این دلتنگی چهقدر عریان خود را به رخ میکشد که دلتنگ همین خطاب "داداش" هستی ...
گاهی وجودت به تسخیر حسهای ضد و نقیض در میآید. گاهی یاد گذشته و یاد آن چه که رفت و دیدی و شنیدی و گفتی و خواستی و نخواستی و شد و نشد؛ میخواهد تو را بهزانو در بیاورد و تو هی نقاب مقاومت و صلابت بر چهراهات را رنگی دیگر میبخشی.
غیر از دلتنگی که راه گلویت را گرفته؛ دلت میگیرد که میدانی اینروزها برادرت حال خوبی ندارد و تو کنارش نیستی. چیزی در دل دارد و تو کاری از دستت بر نمیآید. قبلا هم کاری نمیتوانستی بکنی ولی لااقل میشنیدی. حالا همان را هم نمیتوانی. دلت میگیرد که نمیتوانی خواهری کنی. فقط میتوانی از دور، از خیلی دور؛ برایش دعا کنی تا گره از کار و دلش گشوده شود و حالش به شود. همین!
اما برادر مهربان من!
این را فقط به تو میگویم که هر چند گاهی کمتر و گاهی کمی بیشتر؛ دانسته یا ندانسته؛ هم را آزردیم؛ به آنچه که بود شک نکن. ایمان بیاور به تمام آن حس خوب و دوستداشتنی و بودن ساده و صادقانه خواهرانه من!
دنبال انسجام و پیوستگی و تسلسل این مطلب و قسمت به قسمتش نباشید. چرا که این مطلب در طول چند ماه و تکهتکه نگاشته شده.
خدایا یه روزنه کوچکی از امید
یک خبر خوشحالکننده تکجملهای حتی
خدایا یک اتفاق ساده خوب
یککمی شادی و خنده و دلخوشی
خدایا کمی رنگ و زندگی و آرامش
کمی فراموشی و رهایی و رهایی
این روزها و شبهای عزیز، دم افطار و سحر و احیا و دعا و ... این فرشته ناز و کوچولو را هم دعا کنید.
اینجا را هم حتما بخوانید تا دستتتان بیاید ماجرا چیست و ...
به گزارش خبرنگار مهر، اسفندیار رحیم مشائی سه شنبه شب در مراسم تودیع محمد مهدی زاهدی و معارفه کامران دانشجو وزرای علوم دولتهای نهم و دهم در دانشگاه شهید بهشتی و در بخشی از سخنانش با اشاره به اینکه علم از جنس نور است، در سخنانی قابل تامل گفت:
"نمی خواهم فلسفی صحبت کنم ، ذوقی می گویم. خداوند به انسان بدهکار نبود که او را آفرید. ظاهرا خداوند به خودش بدهکار بود که انسان را آفرید. دلش خواست شناخته شود. یک کسی را باید خلق می کرد که بتواند بشناسد. انسان اهمیتش به همین علم است. اگر علم را برداریم انسان حذف می شود. انسان را که حذف کنیم ، دیگر نیازی به حذف خدا نیست ، زیرا خدا دیگر خودش حذف شده است."
البته ایشان اظهارات تاملبرانگیزتری نیز در زمینه ظهور و انتظار و اینجور مسائل گفتهاند که از ذکر آنها معذوریم! بیزحمت بروید خودتان بخوانید!
متن کامل این اظهارات تامل برانگیز را اینجا بخوانید و حالش را ببرید!
میگویند اسکندر قبل از حمله به ایران درمانده و مستأصل بود. از خود میپرسید که چگونه باید بر مردمی که از مردم من بیشتر میفهمند حکومت کنم؟
یکی از مشاوران میگوید: «کتابهایشان را بسوزان. بزرگان و خردمندانشان را بکش و دستور بده به زنان و کودکانشان تجاوز کنند».
اما ظاهراً یکی دیگر از مشاوران (به قول برخی، ارسطو) پاسخ میدهد:
«نیازی به چنین کاری نیست. از میان مردم آن سرزمین، آنها را که نمیفهمند و کمسوادند، به کارهای بزرگ بگمار. آنها که میفهمند و باسوادند، به کارهای کوچک و پست بگمار. بی سوادها و نفهمها همیشه شکرگزار تو خواهند بود و هیچگاه توانایی طغیان نخواهند داشت. فهمیدهها و با سوادها هم یا به سرزمینهای دیگر کوچ میکنند یا خسته و سرخورده، عمر خود را تا لحظه مرگ، در گوشهای از آن سرزمین در انزوا سپری خواهند کرد...».
انگار به عزا نشستهام. اشکریزانِ مدامم. بغضی فروخفته چون جرقهای که آماده اشتعال باشد؛ دیگر برای گریستن و باریدن بهانه نمیخواهد. فقط و فقط میبارد. در بهت و ترسی عمیق دست و پا میزنم. تصویر خونآلود ندا و دیگران یک لحظه هم از جلوی چشمانم نمیرود. زندگی روی دور کند و بیحالی برای خودش میگذرد. بیآنکه به من که گیج و مبهوتم، کمکی کند. برای هیچکاری انگیزه و توان ندارم. شبهای که نمیتوان سر بر بالش گذاشت و خوابید. زندگی پیش از اینروزها انگار فراموشم شده باشد. هیچ یادم نمیآید. دست و دلم به کاری نمیرود. دلم از درد و غم اینروزها زخمی شده. زخمی که بر آن نشسته گمان نمیکنم به این زودی التیام یابد. زخم و غمی که خرداد امسال بر دلهایمان نشست. دوستان زخمی و خونی. دوستان در بند. دوستان کتکخورده و کبود. ترس مداوم از رفتن در خیابان و ترس از همهچیز و همهکس. کاممان هنوز به تلخی زهرآلود این روزها و وقایع و فجایعش عادت نکرده و عادت هم نمیکند و خدا نکند که عادت کند و یادش برود که چه بر سرش آمده! مردم را چه راحت میزنند! هنوز تاب باور آنچه بر ما گذشت و رفت را ندارم. این وحشت مداوم و این دروغ مجسم، نفرت و خشمی را پدید میآورد که نمیدانم کجا و چگونه خالیاش کنم؟! عکسها و تصویرهایی که مثل پتک بر سرم فرود میآیند. فریادهایی که جان و حیات تازه میدهند. امیدهایی که میماسند و واقعیت تلخی که مثل دشنه در دل فرو میرود. همین! یعنی حق ما همین بود؟!
با حالی نزار و فرتوت و چشمانی خسته و قرمز از بیخوابی و کابوس مداوم و فکری آشفته و مشوش، امروز اولین امتحان پایانترم را افتتاح فرمودیم و این پروژه نه چندان دلچسب و ناخوشایند و وقت نشناس؛ رسما کلید خورد. حالا اینکه امتحان را چه کردیم و چهطور دادیم هم بماند.
... شب نزدیکای ده و یازده با جواد داریم از تجریش، خیابان ولیعصر را به سمت پارکوی پیاده میائیم پائین. بوق مداوم ماشینها و علامت ویکتوری و کمی بعدش هم تک و توک صدای الله اکبر از پشت بامهای دور دست میآید. حال آدم را ـ ولو کم ـ ولی کمی بهتر میکند.
از زعفرانیه به بعد یعنی سر خیابانهای اصلی مثل همون زعفرانیه و فرشته و ... کلی ماشین نیروی انتظامی و پلیس و اینا مستقر شده تا به محض بروز اغتشاش به محل اعزام شوند و اغتشاش و مغتشش را یکجا در نطفه خفه کنند!!!
اما پارکوی چهره خشنتری دارد. دور تا دور و سر چهارراه به جای نردهها نیروهای گاردی باتوم بدست مسقر هستند. گله به گله هم نیروهای لباس شخصی و بسیجیها که گندههاشون بیسیم بدست و فنچهاشون هم زیر پل به فاصله نیممتر نیممتر ایستادهاند. لباس شخصی بودند ولی گارد یا کلاه و یا باتوم نیروی انتظامی در دست داشتند. و البته خیلیهایشان هم چماغ خوشتراشی در دست داشتند.
حالا دستمان میآید که آن بوقزدنها در چهراستایی بوده! چون انیها ششدانه مواظبند که ملت بوق نزنند و خدای نکرده یه وقت اغتشاش ایجاد ننشود و خاطر کودتاچی مکدر نشود! هر چند مردم همینکه کمی از آنها فاصله بگیرند شروع میکنند به بوق زدن و اینا هم حیران و ترسان نگاه میکنند و دنبال منبع صدا میگردند.
گذشتن از کنارشان آسان نبود. حالم را عجیب بد میکنند. زل میزنند تو تخم چشم آدم که یعنی ببینید ما چقدر قوی و نترس هستیم. وحشت میکنم از این جوانکهای به بلوغ نرسیده که امنیت شهرمان را در دست گرفتهاند! که خود منبع ایجاد رعب و وحشت هستند در دل مردمی که فقط حق و رایشان را میخواهند و از کودتا و دیکتاتور کوتوله متنفرند و نفرتشان را هم پای صندوقها اعلام کردند ولی ....
... توی ماشین تا برسیم خانه بغض امان نمیدهد و افکار جورواجور.
خلاصه اینکه خواستم بگویم که خوش بخوابید و ترس و هراس بهدل راه ندهید و خوابهای خوش ببینید که شهر در امن و امان است و مبادا حتی در خواب هم به تقلب فکر کنید که همهچیز در کنترل چکمهپوشان باتوم بهدست است!
بدینوسیله بهاطلاع کلیه عزیزان و دوستان و اطرافیان میرسانم که:
آهای شمایانی که به این مردک رای دادهاید و کلی برای خودتان استدلال بیربط و بهدور از منطق دارید و یا اینکه باور داریدکه برنده شدید و یا اینکه حقیقتا و از اعماق وجودتان باورتان شده که چون شما به او رای دادهاید پس بیشک بیست و چهار میلیون ... دیگر هم پیدا شدهاند و با جان و دل به او رای دادهاند؛ با تمام احترامی که به رای و نظرتان دارم ولی باور توهمآلودتان را بر نمیتابم از اینرو لطفا تا اطلاع ثانوی تحت هیچ شرایطی دور و بر این حقیر پیدایتان نشود و بیتعارف عرض کنم که نه حوصله شنیدن و گفتن و بحث کردن با شما را دارم و نه تمایل به دیدن ریخت و شمایل مبارکتان.
البته فعلا این تا اطلاع ثانوی با توجه به حوادث و رخدادها همچنان قابل تمدید است؛ لااقل تا زمانی که حالم کمی بهتر شود.
پانوشت: کاش جز احترام ـ انشاءالله متفابل ـ به درک متقابل هم میرسیدیم.
با تشکر و سپاس از همکاری شما
وَ السَّلامُ عَلی مَن إِتَْبَعَ الهُدی
هدی


شنبه / ۲۳ خرداد / ساعت پنج بعد از ظهر / مکان اتوبان مدرس و صدر و خیابانهای اطراف
انگار نه انگار که دیروز در این مملکت انتخابات ریاستجمهوری بوده. هیچ نشانی از بنرهای و بیلبورده و عکسهای تبلیغاتی نامزدها نیست. قریب نود و پنج در صد شعارهای دیوار نویس هم پاک شدهاند. هیچ اثری از دیروز نیست. همه مات و مبهوت هستند. انگار بر شهر گرد مرگ پاشیدهاند و همه روحی سرگردان و متحرک هستند... اکنون وسط خیابان بهشتی هستیم. از جلوی ستاد احمدینژاد رد میشویم. خبری از شادی آنچنانی نیست. کلی نیروها امنیتی و بسیجی ایستادهاند. ماشینها قفل شدهاند. برای اولین بار گارد مسلح و باتوم بهدست را از نزدیک میبینم. جوانانی شعار گویان میدوند. اینها هم بیرحمانه هر کسی را که ایستاده و دارد رد میشود را هم میزنند. دنبال مردم و جوانان بیدفاع میکنند. شعارشان هم "ایرانی با غیرت/ حمایت حمایت" اما خبری از کسی نیست. همه شیشههای ماشین را بالا میدهند تا مبادا گزندی به آنها برسد. دلم برایشان میسوزد. چهقدر تنها هستند. ماسکی بر صورت و بطری آبی در دست و کینه ونفرتی از دیکتاتور و نظامی که حق و رایشان را به یغما برد. حالا نیروهای ناپو و تا دندان مسلح میریزند بین ماشینها و غیر از آن جوانان به عابران در حال تماشا و یا از ترس خشکزده و کسانی که دارند فیلم میگیرند را هم میزنند. تا حالا این صحنهها را از نزدیک ندیدهام... یعنی اگر با چشم خود نمیدیدم، محال بوود باور کنم که تا این حد میتوان وحشی بود و با صدای یا علی و یا زهرا باتوم را بر سر و دست جوانان خورد کرد.
... پیاده راه میافتیم سمت مطهری... دودی که میآمد از اتوبوس به آتش کشیده شدهبود. خیابان را بستهاند. جوانان بیدفاع میدوند و و کمی میایستند و شعار میدهند. پارچهها و ماسکهایشان را میکشند روی صورت و میروند نزدیکتر. گارد وحشیانه به سمت آنها میدود. حالا لباس شخصیها هم به آنها اضافه شده است. موتورسواران باتوم به دست. بسیجی و لباسشخصیهای موتور سوار و چماغ بهدست. دنبال همه میدوند و هر که را ببینند میزنند. زن و مرد و جوان و حتی کودک نُه ساله را. پسرک را در پارکینگ زده بودند و خونی کرده بودند. در داروخانهای پنهان شده بود و داشتند باندپیچیش میکردند. نمیدانم جرمش چهبود. مگر جرم بقیه چیست. من همه اینها را به چشم خویشتن دیدم. باورم نمیشود که اینجا تهران است.
... ما دقیقا باید از وسط همین معرکه و منازعه ناجوانمردانه رد شویم و برویم آنطرف. از ترس خشکم زده. اگر جواد دستم را نمیکشید که بدوم، شاید باتومی، چماغی نصیبم میشد. در تمام عمرم تا این حد نترسیده بودم و حتی تا این حد عصبی و غمگین.
... پایانی ندارد. همچنان جماعت چماغ بهدست و موتورسواران بیرحم باتوم بهدست دنبال مردم هستند. پناهی موقتی میآورند به مرکز درمانی که ما آنجا بودیم، و بعد سریع میروند. دختر و پسر جوانی هراسان و لرزان میآیند. از سر پسر خون میآید و سرش بدجوری شکسته است ... مردم میآیند و میروند... ما سکوت کردهایم... شب شده و خیابان مطهری پر است از شیشههای شکسته بانکهای دولتی. به یانکهای خصوصی و دیگر مغازههایی که حتی کرکره هم نداشتند، دست نزدهاند. کف خیابان پر است از سنگ و بطری آب و بعضا خون و پارچههای پاره. اینجا خیابانهای تهران است. هنوز نیرهای ناپو گارد و لباس شخصی و نیروی انتظامی در خیابان هستند. ماشینها رد میشوند و نمیدانم چرا بوق ممتد میزنند. من هنوز میلرزم و بغضم را هی فرو میخورم... گناه این بیچارگان چیست. چرا میزنندشان آخر. مگر چه میخواهند.
... صبح یکی از دوستان که حوالی فاطمی بود در فیس بوک پیغام گذاشته بود که هجده تیر مقابل چشمانش است... جواد میگوید این کجا و ماجرای کوی و هجده تیر کجا... تمام این اتفاقات در مقابل آن هیچ است... خدایا باور نمیکنم آنچه که میبینم را.
... یادم باشد که کودتا بدون این چماغ و باتوم بهدستان و موتورسواران بیرحم و وحشی استقرار نمییابد. همهجای شهر یکخبری هست. ونک درگیری شدیدی شده و تیراندازی هم شده. وانت وانت نیروهای مسلح و گارد ویژه از اینطرف شهر به آنطرف شهر میروند.
... نزدیک نیمهشب است... حوالی پارکوی خبر از شلوغی و درگیری میرسد. جوانان فراری و بعضا خونی را میبینیم... حتی در خیابانها فرعی و کوچهپسکوچههای اطراف هم خبری از آرامش و خواب نیست.
... تجریش ... من خود به چشم خویشتن دیدم که خیل عظیم موتور سوار بسیج و جوانان و نوجوانان چماغ بهدست منتظر و خندان ایستادهاند تا خبری از ناامنی! و اغتشاش برسد و به محل اعزام شوند. بیسیم به دستان به مردم میگفتند ـ دستور میدادند ـ که بوق بزنید و شادی کنید! مردم همه از ترس و عصبیت بوق میزنند ولی شادی کردن را نمیدانم!
... تا صبح صدای تیر و فریاد میآمد. اینجا تهران است. هنوز میلرزم از ترس و بغض فروخورده راه نفس را بسته بود... بغضم یهو میترکد و تا چندین و چند ساعت هم گریهام بند نمیآید...
یکشنبه / ۲۵ خرداد /
اینجا تهران است. اکثر سایتها و خبرگزاریهای آنوری در محاق فیلتر و لوپ گرفتار شدهاند. دوستم خبر میدهد که دیشب پارکوی با قمه دنبال مردم افتادهبودند و کلی آدم مجروح و زخمی را به نمیدانم بردهاند. تا صبح میلرزیده! خدای من با قمه! مگر چماغ و باتوم کم آودهاند؟!
... خب دیکتاتور نمیخواهیم! چه باید کرد؟ حالا هی سایت فیلتر کنید و به ما بخندید و حمله ور شوید و خود را پیروز بدانید و شادی کنید!
من هیچوقت این صحنهها را از نزدیک ندیده بودم. از کنار هجدهتیر گذشته بودم و با تعریفهای جزءبهجزء جواد هم هیچگاه بهچنین تصوری نرسیده بودم. فیلم و عکسهایش را دیده بودم اما میان دیدن و شنیدن و بودن در آن میان خیلی تفاوت هست. من خود به چشم خویشتن دیدم که خیابانهای شاد و آرام دیروز شهرم تبدیل به میدان نبرد و غلبه دروغ و بیعدالتی. شده شبیه عکسهایی که از فلسطین و اینور و آن ور میدیدم. شهر اشغال شده توسط کودتاچیان وحشی و دروغگویان متقلب و فریبکار و خدا نترس...
هنوز میلرزم و بغض و سر درد و سر گیجه امانم را بریده! خدایا بر ما چه میرود؟ خودت به ما و این جوانان بیگناه رحم کن!

...
تا صبح خواب بهچشم نیامد. سردرد و سرگیجه از آنچه که در حال وقوع است، امان ما را بریده بود. نتایج به شوخی بیشتر شبیه بود تا واقعیت! از تحلیل و بررسی نتایج شگفتآور و مضحک چیزی جز کودتا بر علیه جمهوریت و نظم و رای مردم چیزی بهدست نمیآمد!
ما میدانیم به چهکسی و چرا رای دادهایم. میدانم و مطمئنم که نتیجه آرا چنین نیست. میدانم که حق ما این نظام دیکتاتوری نیست. خبرها حاکی از درگیریهای خیابانی و زد و خوردهای شدید است. نمیدانم خدا را شکر کنم که مردم هنوز آنقدر غیرت و حمیت دارند که بخواهند رایشان را مطالبه کنند یا بمیرم از نگرانی آنچه که بر سر ما و آنها خواهد آمد.
بچهها لحظه به لحظه گزارش مصور میدهند از درگیرهای خیابانهای اطراف وزارت کشور و خیابانهای دیگر. از باتومها شکسته و صورتهای خونی. از نالهها و فریادهای اعتراضآمیز.
همه مبهوت و بغضآلود و معترض هستیم و دقیقا در همین وضعیت من باید بروم خیابان مطهری که MRI بدهم. میترسم و نمیدانم چه خواهد شد؟!
دیدن این صفهای طولانی و بیسابقه نوید از رخدادن تغییر و اتفاق مهمی میدهد. ما حدود ساعت سه بعدازظهر رفتیم و تا پنج هم طول کشید. ولی از صبح توی فیس بوک و سایتهای مختلف خبر از کارشکنیها و اتفاقات عجیب و غریب را خوانده بودیم. همه یکجوری ترسیده بودیم که یعنی دارد یک اتفاق مهم میافتد. از دیشب که شبکه اساماس کلا قطع بود. موبایل بهسختی میگیرد. خیلی از سایتها هم که بالا نمیآید. سرعت اینترنت هم که در حد توابع ورامین است.
توی صف کسانی بودند که بعد از انقلاب برای اولینبار رای میدادند. یا فقط یکی دو دوره خاتمی رای داده بودند وحالا فهمیده بودند که چه اشتباهی کردند و آمدند برای جبران شاید. کسی از صفطولانی و آفتاب تیز نمینالید. ماشینهایی که رد میشدند، میگفتند که مسجد آنطرف پل صدر خلوت است و کسی نیست، خب بروید آنجا. ولی کسی از جایش تکان نمیخورد. در دل لعنتشان میکنم که مردم را حتی به مساجد هم بیاعتماد کردهاند!
اگر تا دیروز طرفداران میرحسین را میشد با نشانههای سبز شناخت؛ امروز با خودکارهای در دستشان آمده بودند که عدم اطمینان و بیاعتمادی خود را به این دولت بهرخ بکشند. و جالب اینکه همه در صف خودکار داشتند!همه هم حواسشان بود تا بهانه دست کسی ندهند و بیهیچ نشانه ونمادی آمده بودند. با تمام خلق و خوی مدنیت و شهروندی!
صبح بچههای برای همدیگر پیغام میگذاشتند که دارند میروند و رای سبز خود را به صندوق بسپارند. میروند برای آینده خود و فرزاندشان به امید و آرامش رای دهند. از شادی و حس خوبی میگویند که چهقدر متظرش بودند و لحظهشماری میکردند. همه شاد و خوش و نغمهزنان از سراسر جهان ساعت به ساعت و با اختلاف زمان خبرهای خوب میدادند.
اما چند ساعت بعد ...
غروب خبر از درگیری و گروگانگیری و حمله لباسشخصیها و زد و خورد و گازاشکآور و ... به ستاد میرحسین در قیطریه میرسد. عکسها و دیدهها و شنیدهها حاکی از همکاری ضمنی نیروی انتظامی با آنان و فراری دادن عمدی آنان. بچهها ترسیدهاند و میلرزند و گریان هستند. همه میدانیم که شب راحتی نخواهیم داشت و این شب آبستن حوادثی خواهد بود. محال است تا صبح خواب به چشممان بیاید.
هنوز ساعت ده و یازده نشده که خبرگزاریهای وابسته و دولتی خبر پیروزی بلامنازع این مردک را میزند. صندوقها سر از ناکجاآباد وزارت کشور در میآورد. خبرهای ستاد ولی چیز دیگری میگوید.... مردم نگران هستند و شاکی؛ نمیگذارند رای بدهند.
نکند واقعا از چند روز قبل دارند آرا را میشمارند؟؟؟
خدا از شما نگذرد که حتی چندساعت هم نگذاشتید شادی حضور را بی ترس و واهمه بچشیم!
تا صبح چه خواهد شد...

یکی بیاید بگوید که ما قبل از بالاگرفتن تب انتخابات در مورد چهچیزهایی حرف میزدیم. از چه میگفتیم و از چه میشنیدیم. کجاها میرفتیم و چهچیزهائی را میدیدیم. به چه چیزهائی فکر میکردیم و از چه چیزی دلتنگ یا شاد میشدیم. نگرانیها و دغدغههایمان چه بودند مثلا؟
راستش خسته شدیم. کاش این انتخابات زودتر تمام شود و برود. هر چند از فردایش میترسم و میدانم که هیچکاری از این مردک بعید نیست ولی باز هم میخواهم تمام اینشادیهای شبانه و روزانه و آشنائیها و لبخندهای سبز گذرا بهانجام برسد و برویم پی کار و زندگیمان!
خب برنامهها و شعارها را جائی ثبت نمودیم تا بعدا بایستیم طلبکار و مدعی و خواهان اجرا باشیم. نه اینکه او بگوید انجام شده و همه جیز خووووووووب شده ما هم بیهیچ فکری بگوییم اوووه عالی و دیگه از این بهتر بدتر نمیشه!
راستش خسته شدیم از بس بیانیه و اعلامیه و تکذیبیه و تحریمیه و تهدیدیه و اثباتیه و کذبانیه و صادقانیه و خط و نشون کشانیه و پسا مناظریه و چه و چانیه خواندیم. والا درس و مشق داریم. امتحان داریم. بالا گفتم که کار و زندگی هم داریم.
به نظر من الحق که این دولت کریهه در سر کار گذاشتن ملت تبحر خاصی دارد و حتی بدون دستکاری تعریف شاغلین هم میتوان ثابت کرد که یکی از برگهای زرین این دولت همان سر کار بودن اکتر اقشار و نهادها و آخاد ملت و افراد جامعه است. کافی نگاهی بیاندازید به عواقب بعدی هر سخنرانی و صحبتهای گهربار ایشان. بعدش کلی نهاد و مرجع و سازمان و ستاد در صدد تکذیب بر میآیند و بیانیه میدهند که ثابت کنند باز ایشان دارد دروغ میگوید. بالاخره همه یه جوری در تکاپو هستند تا حقانیت خود را به اثبات برسانند. ما هم میخوانیم تا بدانیم چه خبر است. تازه قبلش هم کلی از اطرافیان و رسانههای وابسته به ایشان در تلاشند تا سند و مدرک و آمار و کوفت بسازند و جعل کنند تا کمی باورپذیر باشد حرفهایش ولو برای عوام. بعدش هم سریع میروند سراغ دروغ و پروندهسازی و جعل سند و مدرک تقلبی بعد.
خلاصه که خدا کند از دست این دولت دروغگو و مردمفریب و پروندهساز رها شویم؛ که ایشان تقدیر ما نیست بلکه تقصیر ما و عده قلیلی از ماست!
تا فردایی سبز و پر امید ...
راستش چندسالی بود که وسط جمعیت راه نرفته و شعار ندادهام. هیچگاه عکس کسی را از خودم آویزان نکردم تا برای او تبلیغ کنم و یا حمایتم را فریاد کنم. امسال هم بعد برای اولین بار بعد از خرداد ۷۶ و آنچه که بر من رفت و گذشت؛ تنها با یک دستبند رایم را نشان دادم و از دو سه ماه پیش هم پیگیری و کمی هم شبهفعالیت انتخاباتی که لال از دنیا نرفته باشم. اما امسال و بعد از این چهار سال کذایی، همه به میدان آمدیم تا رای همه را جمع کنیم. تا تحریمیها و بیخیالها و معترضین هم حتما حتما رای بدهند. به هر کسی غیر از آن مردک متوهم.
دیگر حالم از بحث کردن با آنوریا بههم میخورد از بس که بیمنطق و بیاستدلال حرف میزنند. از بس که مثل خودش شدهاند و شبیه او حرف میزنند و همهچیز را از بیخ میزنند.
کاش این انتخابات هم زودتر تمام شود و ما باز با همه دوست شویم و اساماس و طعنه آنچنانی بار ما نکنند و ما هی به خود نهیب زنیم و حرمت نگهداریم که اینروزها بگذرد و شادی کنیم.
تصور این که این همه آدم از هر تیپ و صنف و حتی عقیده، بدون هیچ چشمداشت و تطمیعی آمده باشند تا زنجیره سبز تشکیل شود و ثابت کنند که حمایت میکنند و آن را که نیمخواهند را به پائین خواهد کشد چشم و دل هر بینندهای را مینوازد و امیدوار به آیندهای بهتر و دلانگیز.
تا بهخود بیایم دیم که سر پل تجریش هستم. من قصد نداشتم که آنچنان جوگیر شوم که بروم و خود را دست به دست بسپارم به این موج و زنجیره سبز. گفتم اگر لازم شد و اگر کم بودند و اگر و اگر و مگر ...
انتظامات حواسشان به نظم بود. که ترافیک نشود. که زنجیره یک نفره شود و شکل تجمع به خود نگیرد. حنجرهشان پاره شد از بس که گفتند بر له و علیه کسی شعار ندهید. اصلا سرود ای ایران بخوانید. حواسشان بود که درگیری نشود. ملتمسانه جلوی یک بسیجی را گرفتند که یکی که نمیدانم چه کرده و دویده را نزند. میگفتند شعار "مرگ بر" ندهید. ما با آنها فرق داریم.غیر از عکس میرحسین و شعارهای دولت امید، مردم کاغذهای و شعارهای "دروغگو دشمن خداست" و "دروغ ممنوع" را هم در دست داشتند. اگر کاغذی با این شعار بر زمین بود، یکی از همین موج سبزها یا انتظامات خم میشد و کاغذا را برمیداشت و نام "خدا" را از آن جدا میکرد که بر زمین و زیر پا نباشد. به دخترها تذکر میدادند که حجابتان و همین. دخترها هم بی هیچ آخ و اوخ و اخمی روسری و شال سبزشان را میکشیدند جلو و میخندیدند. انگار همه میدانستند که نباید بهانه دست کسی بدهند. ولی مگر میشد که این سیل جمعیت را کنترل کرد. شعار میدادندکه " رای ما یک کلام/ نخست وزیر امام" مانده بودم اینان که امام را ندیدند اما انگار میدانند که تایید امام و حرمت او یکچیز دیگر است. بعضا شعارهای جالب و متنوعی هم به گوش میرسید. گاهی نمیشد از بعضی شعارها گذشت و نخندید. خلاقیت ملت جالب است. مثلا عمو آمار باف میخواندند و یا ... خبر رسید که زنجیره رسید به میدان راهآهن. ماشینها بوق میزدند و عکس و پرچم سبز همهجا بود. کسی از ترافیک گله نداشت. همه با هم بودند. دلم قرص شد. ظاهرا شهرهای دیگر هم بر همین منوال است. همه چیز و همه جا را موجسبز فراگرفته بود و آدم میخواست که خود را رها کند و امیدوار باشد.
اما دلم میگیرد وقتی که عکسها و مخصوصا طرفداران آن مردک جوانان آنچنانی را مورد هجمه قرار میدهند که اینان همان سوسولها و قرطی بازهایی بیش نیستند که از محض تفنن و دید زدن به خیابانها ریختهاند. کاش چشمخود را بر همه چیز نمیبستند و صحنههای را که دوست ندارند را هم بهچشم بنگرند. ببیند که همه تیپ و شخصیت و با هر نوع پوشش آمده بودند تا حمایت خود را نشان دهند. مانتوئی آنچنانی و ملایم و کامل تا چادری و پیرزن و پیرمرد و جوان و کارمند و دانشجو و بچه بغل و مادر شهید و ... همه با یک نماد سبز قابل شناسائی و تمییز بودند.
همه آنها را یکچیز به اینجا کشانده بود و آنهم نارضایتی از وضع فعلی. از نداشتههایشان و دروغ و ریا بهستوه آمدهبودند. در ورای برق امیدی که در چشمانشان بود میشد بیرمقی و خستگی را هم دید.
آدمی امیدوار میّشد که پس هستند هنوز جوانانی که نگران این مرز و بوم باشند و هوز برای کشورشان میخواهند کاری کنند. میخواهند بمانند و در ایران نفس بکشند و آواره نشوند. هنوز امیدوارند به این شکل از نظام و جمهوریت و اسلامیت و افتخار میکنند به ایرانی بودن خود.
خدا کند که امیدشان ناامید نشود و این حرکت قدر دانسته شود. هر چند که تی وی میلی آنرا پوشش نداد و نشان نداد و از بیم این سیل و خیلی عظیم جمعیت، آنها را مشتی بیکار و علاف و مزاحم قلمداد میکند ولی از آنطرف اگر صد نفر از طرفداران آن مردک جائی جمع شوند؛ آنهم با کلی بیانیه و وسیله ایاب و ذهاب و امکانات دولتی و از بیتالمال و چه و چه، همچین نشان میدهد که انگاری کل ایران رفته باشد آنجا. بیانصافی و بیعدالتی و کوری تا چه حد آخه؟؟؟
پ.ن.۱: در ضمن هیچکس چشمبند سبز نداشت. و با چشم و دل بینا آمده بودند.
پ.ن.۲: یک عالمه عکس گرفتم، مخصوصا از پیرزنها. ولی نمیتوانم آپلود کنم. سرعت اینترنت پائینه.
پ.ن.۳: تمام خستگی و پیادهروی اجباری و ... با دیدن فیلم عالی و مستند میرحسین برطرف شد. صحبت با برخی دوستان چهقدر آدم را دلگرم میکند و انرژیبخش است!

اول:
در مناظره دیشب میر حسین ثابت کرد که هنوز مردانگی و شرف در بین دولتمردان ما نمردهاست. هنوز هم میتوان بیآنکه تهمت زد و نام دیگران را برد حرف زد و صادق هم بود. دیشب میر حسین بسیاری از مصداقها و ارزشهای دینی فراموش شده را احیا کرد.
بالاخره بعد از چهار سال میرحیسنی پیدا شد که انگشتش را به سمت آنمردک بگیرد و به او بگوید ساکت!
کسی پیدا شد که در مقابل اتهامات آنمردک به خشم نیاید و بتواند خود را کنترل کند و مصداق " الکاظمین الغیض " باشد و مقابله به مثل نکند.
کسی پیدا شد که بتواند به آنمردک در مقابل همه آن فحاشی و هتک حرمتها یاد آوری کند که ما همه مسلمانیم و " اصل برائت " را نباید فراموش کنیم.
کسی پیدا شد که حتی وقتی به ناموسش تهمت میزنند هم از کوره در نرود و بتواند منطقی حرف بزند.
کسی پیدا شد که این آیه را یادمان بیاورد و ثابت کند که " وَ إذا خاطبَهُمُ الجّاهِلون قالوا سلاما " را میتواند احیا کند.
کسی پیدا شد که به آن مردک اصول دین را یاد آوری کند و او را بیشتر به مردم نشان دهد.
کسی پیدا شد که میتواند انگشت اتهامش را به سمت آنمردک بگیرد و اشاره کند که " مردم من آمدهام تا همین روحیه را عوض کنم. همین روحیه پروندهسازی و دروغگوئی را ".
کسی پیدا شد که بتواند بدون تهمت زدن به دیگران و به لجن کشیدن دیگران، از خودش و توانائیهایش بگوید و اینکه میخواهد چه کند و چه کرده!
میرحسین ثابت کرد که میتوان پیروز بلامنازع میدان بود بیآنکه فحاشی کرد و تهمت زد و پرده آبرو درید.
دیشب مردم به تماشای مقابله کرامت و دروغ نشستند و اجازه نخواهند داد تا باز یک دروغگوی متوحش آنها را در نظر همه کوچک کند.
دیشب برای اولین بار مردم دیدند که رئیسجمهور مدعی و دروغگوی آنها حیا و شرف و مردانگی را قی کرده.
دیشب برای اولین بار مردک مجبور شد نشان دهد که به سختی میتواند به قانون احترام بگذارد و شاکی شود که چرا برایش امتیاز ویژه و خاصی قائل نیستند. او باید با دیگران تفاوت داشته باشد.
دیشب میر حسین ثابت کرد که از فرزند امامان و از همان سلاله پاک است که همچون آنان میتواند در مقابل تمامی رذالتها و فحاشیها و درغها، سکوت و صبر و منش خود را نبازد و عنان از کف ندهد و اگر آن مردک هزار هم بگوید ... یکی هم نخواهد شنید تا همان یکی را علم کنند. ثابت کرد که شال و قبای سبز سیدی و سالاری برازنده اوست.
دوم:
من فقط مانده بودم از این همه کرامت نفس میرحسین که چرا یکبار از شخص امام خمینی بهعنوان تایید کننده تمامی اقدامات دولت خود نام نبرد تا تمامی دروغهای مردک را خاتمه ببخشد. میرحسین به سادگی میتوانست از تمامی دول قبلی فقط با ذکر این جمله که تمامی اقدامات دولتها مورد تایید رهبر وقت بودند و علی الخصوص دولت خود وی که تحت نظر امام بود، دفاع کند و تمام بحث را به سود خود پایان دهد. اما او تنها نگاه کرد تا رقیب مشتهایاش را وحشیانه بکوباند و خالی شود و مردم شاهد همین تقابل وحشیگری و بربریت باشند در برابر شرف و بزرگواری و صداقت. قضاوت را بر عهده مردم گذاشت. مردمی که دارند عادت میکنند به دروغ و فریب و کرخت میشوند.
چرا یادآوری نکرد که نخست وزیر بوده و نه رئیس جمهور. مملکت در آن زمان در حال جنگ و نزاع و تحریم همه جانبه بوده. مملکت در آن ۸ سال غیر از امام، رئیس جمهور هم داشته یعنی همان رهبر فعلی.
چرا میر حسین به او یاد آور نشد که من و کسانی که داری از آنها نام میبری به اندازه کل عمر تو سابقه فعالیت و مبارزه سیاسی و زندان داریم؟ چرا یاد آور نشد که کشور را ما به اینجا رساندیم که حقیرانی چون تو بر گرده هاشمی سوار شوند و مردم را بفریبند؟
سوم:
چرا احمدینژاد تا این حد ترسیده بود و وحشت زده بود. چرا از هیچ کوششی برای لگدمال کردن ارزشها و خوبیها فروگذار نبود. اینهمه وقاحت را از کجا آورده بود؟ چه کسی پشت اوست که چنین متهورانه به همه میپرد؟ با چه پشتوانهای کل نظام و ارکان مهم آن به باد اتهام و افترا میبرد؟ چرا لجامگسیخته و عصبی پاچه بزرگان را میگیرد؟ چرا نامی از پسران جنتی و مکارم که مافیای واردات قند و شکر هستند نبرد؟ چرا نگفت میخواهد برای مردم چه کند و فقط دفاع میکند و فرافکنی و مظلوم نمائی؟ چرا فکر میکند که مردم باز او را میخواهند؟ چرا از این همه دروغ و افترا نمیترسد؟ چرا اصول و قوانین را به باد استهزا میگیرد؟ چرا این خطکشیها و مرزبندیها را در ملا عام به نمایش میگذارد؟ چرا او فکر میکند که کشور در تمام این بیست و چند سال صاحاب نداشته و هر کی به هر کی بوده؟ چرا عملکرد امام و رهبر و همه را زیر سوال میبرد؟ چرا به رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام و رئیس دفتر بازرسی رهبری تهمت میزند؟ چه کسی هوایش را دارد؟ چرا نظام تا این حد برای رئیس جمهور شدن مجدد وی هزینه سنگین میدهد؟ آیا او میخواهد در کشور کودتایی ترتیب دهد تا به هر نحوی شده باز بر مسند قدرت بنشیند؟ در شب بیستمین سالگرد ارتحال امام و بعد از تقریبا سی سال از انقلاب چه اتفاقی در شرف وقوع است؟
چهارم:
عجب صبری میر حسین دارد اگر من جای او بودم همان یک لحظه اول که میدیدم ...
>> بیانیه مركز تحقيقات استراتژيك در مورد دروغ دولت نهم : مذاکرات سعدآباد باعث عزت ایران شد یا بدرقه شکوهمند ملوانان انگلیسی پس از اولتیماتم تونی بلر؟؟ @
>> برخی از دروغهای آقای مهرورز در مناظره @
>> لابد به این نامههای آقای بلر استناد کردهاند، در خصوص آزادی ملوانان @ و یا این یکی @
>> توصیه شدید و اکید دارم که خواندن این مطلب را از دست ندهید @
>> احمدی نژاد میگوید: در دوران 4 ساله من 320000 تیتر علیه دولت در جراید منتشر شد!
*اگر 320000 تیتر رو به تعداد روزهای ریاست جمهوری این مردک تقسیم کنیم، یعنی روزی 220 تیتر علیه ایشون کار شده در جراید!!!
سوال اول: مگر روزنامه ای هم باقی مانده که بتواند در این چهار سال علیه دولت تیتر بزند؟!
سوال دوم: مگر در مجموع ما چندتا روزنامه در کشور داریم؟
سوال سوم: سهم روزانه هر روزنامه چند تیتر بوده؟
سوال چهارم: شما به رئیس جمهور دروغ گو رای می دهید؟!
.
.
.
حذف شد

نه میتوان نهانش کرد و نه نادیده انگاشتش. حتی در حجم تکذیب و انکار هم نمیگنجد این حال و هوای عجیب و کمی گرفته این روزهای من. کاری نمیتوانش کرد؛ جز پذیرفتن و کنار آمدن با آن و این و همان و همین و همهآنچیزی که در حال وقوع است و منی که شاید بیهوده دست و پا میزنم؛ که زودتر یا کمی دیرتر رخ دهد یا اصلا روی ندهد یا چه میدانم هر چیز دیگر!
از تعقیب و گریز اتفاقات و خواستهها خسته و ملولام. میخواهم بدانم که دیگران مگر چهطور و با چه لحنی از خدا چیزی را میخواهند که هنوز به نقطه نرسیده جملهاشان؛ آن را دم دست خویش مییابند. ولی من میخواهم و او میدود و همهچیز میدود و نمیرسم.میخواهم و میگویم میشود و همه چیز انگار گواه بر تحقق یافتن آن است، همان یعنی هر چیزی که میخواهم بشود و خیلی وقت است که باید باشد و بشود و مرا از این وضع کمی برهاند. جند قدم مانده به بسته شدن پرونده و رسیدن به آن ... به ناگهان همه چیز روی سرم آوار میشود و باید باز از اول شروع کنم و بدوم و بخواهم و طلب کنم.
شاکیام و کمی هم خود را محق میدانم که لا اقل این را بدانم که مگر من از خدا چه چیزی خواستهام و این همه تعلل برای چیست؟ یا اینکه مگر دیگر آدمها چه چیزهایی از خدا می خواهند یا چه آرزوهایی دارند که اینقدر بیدردسر و سختی و بیمعطلی و خیلی خیلی راحتتر از من به خواستههایشان میرسند؟
توقع زیادی ندارم. هیچوقت هم نداشتهام. اصلا شاید از بسکه چیزهای ساده از خدا میخواهم و دنبال همین سادگیها و کوچکها هستم به من نمیدهد. چیز دیگری هم باید در کنار آنها بخواهم؟!
میدانم که خدای بزرگی دارم. اما چه کنم من به کمترینها قانعم. به بدیهیترین چیزهائی که دیگران دارند و بی هیچ زحمتی بر آنان رحمت شده و از من دریغ شده.
میدانم که خدای خوبی دارم. اما این روزها گاهی از دست شوخیها و سر به سر گذاشتنهای گاه و بیگاهش ـ دروغ چرا ـ به ستوه میآیم.
میدانم که خدای مهربانی دارم. اما خوش ندارم که مدام صبر را به سنگ محک بکوبد و مرا حواله دهد به روزهای آینده و آینده و آینده. من امروز میخواهم.
میدانم که خدای رئوفی دارم. اما من دارم مشتمشت اندوخته صبرم را پای هر سختی و دردی که میکشم، چال میکنم. میترسم دیگر چیزی نماند که با آن سر کنم.
میدانم که خدای بخشندهای دارم. این را از تمام دادهها و ندادههایش نیک میدانم.
میدانم که خدای زیبائی دارم. اما حال من این روزها بس نازیباست و افسرده.