
تمام روزگار کودکی و نوجوانی و جوانیام توام بود با گریه و ضجههای شبانهروزی و مویههای بیوقفه مادر برای برادران زندانی و شهیدش. ملال و خستگی گریبانما را میگرفت و داد شکایت سر میدادیم و ماحصل چیزی نبود جز اینکه مادر چند صباحی گریه و غم لایتناهیاش را بهخلوت ببرد ولی پس از همان یکی دو روز، باز روز از نو روزی از نو. ورد زبان مادر نام برادران بود و ما شنوندگان چندصدباره خاطرات. ذکر دائمیاش به هنگام گرفتاری و غم و اندوه نام و مرام بردارانش بود، که مثلا اگر بودند چنین نمیشد. آنروزها درک سقف عزیز بودن برادر چهقدر سخت بود برایم و دوری از برادر چه دور و ناملموس مینمود! غافل از اینکه مادر روزگار چه دوری و تلخیهایی را که آبستن نیست؟!
بعضی دلتنگیها را خردک بهانهای هم کافی است تا تو را ببرند بههر آنجا که خود خواهند و پسندند.
گاهی هوای بعضی روزهایگذشتهی گذشته دل را کمی هوائی میکند و بیچاره آرام و محجوب گوشهای مینشیند و برای خود میچیند و میرود و خوشی و مستی میکند و چه بسا آرام و سر بهزیر اشک میریزد.
اینروزها دل هوای خواهری و برادریهای گذشته را دلتنگ است. گاهی آرام و گاهی داد میزند که دلش خواهریکردن و خواهربودن و برادری را میطلبد.
هوای آن قرار گذاشتنهای در پارک برای بدمینتون. جیم شدن از خانه و رفتن با برادر بهجائی که بشنوی و بگوید. قرار گذاشتنهای دم متروی میرداماد و بعد هم گشتن در پارک طالقانی و کل انداختن سر سادهترین چیزها. آن اطمینان که اگر باری سنگین داری، برادری هم داری که آن را تا جائی برایت بیاورد. دلخوشی که اگر زمین و زمان برایت تنگ آمد، برادری هست که اگر هم هیچ نگوید؛ خوب میشنود. آن نشستنهای با ترس و لرز ترک موتور و سر را در پناه و پشت برادر پنهان کردن تا از شر باد مقابل در امان باشی. اصلا همین؛ در پناهِ برادر بودن را میخواهد. دلتنگ آن بیدغدغه دور زدنها. بر ملا شدن رازها. در میانگذاشتن اسرار مثلا مگوی. دلتنگ آن سرزدنهای سر زده. اینکه همیشه دستپر میآمدند. یعنی مادر سپرده بود که خانه خواهر، دستخالی نباید رفت. دلتنگ آن یافتن جائی خلوت و تهران را از بالا دید زدن و گفتن و شنیدن. دلتنگ احیاء رفتن با برادر. آن التماس دعای گفتن لحظهآخر، قبل از آنکه بپیچی قسمت زنانه. دلتنگ آنخندهها و گریهها و ... تمام آنروزها یک به یک تمام شدند و رفتند و شدند گذشته. گذشته دور کهوقتی از آنها چیزی میگویی جملهات را از میان تمامی افعال ماضی با فعل ماضی بعید تمام میکنی. خیلی بعید. مصیبت آنجاست که بردرانت برایت از هر عضو دیگر خانواده عزیزتر باشند و به تو نزدیکتر و تو به آنها مألوفتر. حال تو ماندی و حس ورمکرده خواهری و برادرانی که دیگر نیستند!
برادران خونی بهکنار؛ وای به حالت که برادران غیر خونیات را هم عزیز بداری و چه بسا عزیزتر و نزدیکتر از برادران خونیات. برادران میآیند و میروند. کم میشوند و زیاد میشوند. تمام دار و ندار دل سادهات را میشمرند و تکه تکه با خود میبرند.
حال درک و فهم حسمادر چه ملموس و قریب و غریب است. روزهای سرخوش و مست از وجود برادر که تمام میشوند؛ میفهمی که مادر در میان گریههایش، این یکی را راست میگفت که:" آدم سگ باشه ولی خواهر نباشه" یعنی: خواهر نباشی تا دل در گرو محبت و مرام برادری داشتهباشی. خواهر نباشی تا نگران بردران دور و نزدیکت باشی. برادرانی که دیگر یا نمیبینیاشان و یا نخواهی و نخواهند و حتی آنهائی را هم که میبینی، چهسود که دیگر چون خواهر و برادر نیستید. غم دارند این لحظات. سنگینی میکنند این غریبهگیها؛ بردلت، بر پلکت و بر تمام جان و روحت. چه بیرحم و چموشند این نگرانیهای از دور؛ این دلشورههای خواهرانه.
حال گاهی چون مادر این حس گریبانگیرت میشود که اگر برادر داشتی چنین و چنان میکردی. اگر برادری بود حال و روزت کمی بهتر مینمود. اگر برادری بود، بیشک هرجا دلتنگ میشدی، قبل از آنکه تو سراغش بروی؛ او سراغت را خواهد گرفت. اگر برادری بود اینروزها که میرفتی پی خانه؛ سرخوش زنگ میزدی و میگفتی " الو داداش .. وقت داری، حالشو داری با هم یه دور بزنیم، من از این خونه خستهام" و دوتائی یا سهتائی میگشتید تا کمی زودتر به نتیجه برسی و زودتر بخندی. این دلتنگی چهقدر عریان خود را به رخ میکشد که دلتنگ همین خطاب "داداش" هستی ...
گاهی وجودت به تسخیر حسهای ضد و نقیض در میآید. گاهی یاد گذشته و یاد آن چه که رفت و دیدی و شنیدی و گفتی و خواستی و نخواستی و شد و نشد؛ میخواهد تو را بهزانو در بیاورد و تو هی نقاب مقاومت و صلابت بر چهراهات را رنگی دیگر میبخشی.
غیر از دلتنگی که راه گلویت را گرفته؛ دلت میگیرد که میدانی اینروزها برادرت حال خوبی ندارد و تو کنارش نیستی. چیزی در دل دارد و تو کاری از دستت بر نمیآید. قبلا هم کاری نمیتوانستی بکنی ولی لااقل میشنیدی. حالا همان را هم نمیتوانی. دلت میگیرد که نمیتوانی خواهری کنی. فقط میتوانی از دور، از خیلی دور؛ برایش دعا کنی تا گره از کار و دلش گشوده شود و حالش به شود. همین!
اما برادر مهربان من!
این را فقط به تو میگویم که هر چند گاهی کمتر و گاهی کمی بیشتر؛ دانسته یا ندانسته؛ هم را آزردیم؛ به آنچه که بود شک نکن. ایمان بیاور به تمام آن حس خوب و دوستداشتنی و بودن ساده و صادقانه خواهرانه من!
دنبال انسجام و پیوستگی و تسلسل این مطلب و قسمت به قسمتش نباشید. چرا که این مطلب در طول چند ماه و تکهتکه نگاشته شده.
خدایا یه روزنه کوچکی از امید
یک خبر خوشحالکننده تکجملهای حتی
خدایا یک اتفاق ساده خوب
یککمی شادی و خنده و دلخوشی
خدایا کمی رنگ و زندگی و آرامش
کمی فراموشی و رهایی و رهایی
این روزها و شبهای عزیز، دم افطار و سحر و احیا و دعا و ... این فرشته ناز و کوچولو را هم دعا کنید.
اینجا را هم حتما بخوانید تا دستتتان بیاید ماجرا چیست و ...
به گزارش خبرنگار مهر، اسفندیار رحیم مشائی سه شنبه شب در مراسم تودیع محمد مهدی زاهدی و معارفه کامران دانشجو وزرای علوم دولتهای نهم و دهم در دانشگاه شهید بهشتی و در بخشی از سخنانش با اشاره به اینکه علم از جنس نور است، در سخنانی قابل تامل گفت:
"نمی خواهم فلسفی صحبت کنم ، ذوقی می گویم. خداوند به انسان بدهکار نبود که او را آفرید. ظاهرا خداوند به خودش بدهکار بود که انسان را آفرید. دلش خواست شناخته شود. یک کسی را باید خلق می کرد که بتواند بشناسد. انسان اهمیتش به همین علم است. اگر علم را برداریم انسان حذف می شود. انسان را که حذف کنیم ، دیگر نیازی به حذف خدا نیست ، زیرا خدا دیگر خودش حذف شده است."
البته ایشان اظهارات تاملبرانگیزتری نیز در زمینه ظهور و انتظار و اینجور مسائل گفتهاند که از ذکر آنها معذوریم! بیزحمت بروید خودتان بخوانید!
متن کامل این اظهارات تامل برانگیز را اینجا بخوانید و حالش را ببرید!

تفنگت را زمین بگذار
که من بیزارم از دیدار این خونبارِ ناهنجار
تفنگِ دست تو یعنی زبان آتش و آهن
من اما پیش این اهریمنی ابزار بنیان کن
ندارم جز زبانِ دل -دلی لبریزِ مهر تو-
تو ای با دوستی دشمن.
زبان آتش و آهن
زبان خشم و خونریزی ست
زبان قهر چنگیزی ست
بیا، بنشین، بگو، بشنو سخن، شاید
فروغ آدمیت راه در قلب تو بگشاید.
برادر! گر که می خوانی مرا، بنشین برادروار
تفنگت را زمین بگذار
تفنگت را زمین بگذار تا از جسم تو
این دیو انسان کش برون آید.
تو از آیین انسانی چه می دانی؟
اگر جان را خدا داده ست
چرا باید تو بستانی؟
چرا باید که با یک لحظه غفلت، این برادر را
به خاک و خون بغلطانی؟
گرفتم در همه احوال حقگویی و حقجویی
و حق با توست
ولی حق را -برادر جان-
به زور این زبان نافهم آتشبار
نباید جست…
اگر این بار شد وجدان خواب آلوده ات بیدار
تفنگت را زمین بگذار
شعر از: فریدون مشیری
این شعر را با صدای استاد شجریان اینجا بشنوید
میگویند اسکندر قبل از حمله به ایران درمانده و مستأصل بود. از خود میپرسید که چگونه باید بر مردمی که از مردم من بیشتر میفهمند حکومت کنم؟
یکی از مشاوران میگوید: «کتابهایشان را بسوزان. بزرگان و خردمندانشان را بکش و دستور بده به زنان و کودکانشان تجاوز کنند».
اما ظاهراً یکی دیگر از مشاوران (به قول برخی، ارسطو) پاسخ میدهد:
«نیازی به چنین کاری نیست. از میان مردم آن سرزمین، آنها را که نمیفهمند و کمسوادند، به کارهای بزرگ بگمار. آنها که میفهمند و باسوادند، به کارهای کوچک و پست بگمار. بی سوادها و نفهمها همیشه شکرگزار تو خواهند بود و هیچگاه توانایی طغیان نخواهند داشت. فهمیدهها و با سوادها هم یا به سرزمینهای دیگر کوچ میکنند یا خسته و سرخورده، عمر خود را تا لحظه مرگ، در گوشهای از آن سرزمین در انزوا سپری خواهند کرد...».