انشاءالله امروز داریم راهی میشیم و بالاخره بعد از چندین سال طلبید و داریم میریم مشهد بهزیارت امام رضا(ع) همین دیگه ! چند روزی نیستم، البته نه اینکه وقتی بودم اتفاق خاصی رخ میداد که حالا نباشم نشه ولی کلا و من حیث المجموع بعد از آنهمه دلتنگی و دوری که برما رفت، خواستم در جریان باشید. شاید از این مهمونی که برگشتم حالم هم بهتر شد و کمتر ... والا من که خودم هنوز باورم نشده !!!
در ضمن میزبان مهربان ما دعوتش را جوری ترتیب داد که تولدش را هم اونجا باشیم.

... تا من برگردم
به آسمان دست نزنید
ابرها را به هم نریزید
و خورشید را
خاموش نکنید
... تا من برگردم
با باد نرقصید
و به چشمک ستارهها
پاسخی ندهید؛
... تا من برگردم
از افق دور نشوید
و راه خانه را فقط از خدا بپرسید؛
... تا من برگردم
به تمام غریبه ها
سلام کنید
و به تمام سلاها
دل تکان دهید تا
من برگردم ...
...
...
اگر هم برنگشتم
که هیچ ...
فقط بر ما ببخشائید
هر آنچه را که از ما دیدید و نمیبایست میدیدید
و برای هر آنچه که باید میدیدید از ما و ندیدید
...
کاش میشد در جواب خیلی از سوالاتی که از ما میشد، خیلی ساده و راحت گفت: که آخه به تو چه!
و همچنین ایکاش در برابر خیلی از چیزهائی که به ما گفته میشه و برامون تعریف میکنن، باز هم خیلی ساده و راحت گفت: که آخه اینا به من چه!!!
حالا فوقش برای تلطیف فضا و کمتر آزرده شدن طرف مقابل، یه "دوستِ عزیز"ی، یه "عزیزِ دلم"ی، چیزی اضافه کرد!
چرا درگیر اینجور ملاحظات مسخره هستیم و توش گیر کردیم؟! چرا عادت به ملاحظهکردن و شدن داریم؟! چرا با هم صریح و روراست نیستیم؟! چرا همچین چراهائی اصلا وجود داره؟! چرا ...
پ.ن: در این لحظه یاد یک جمله نغز یا شاید هم نقض! از خواهرم افتادم. وقتی بچهتر از الان بود، در جواب "بهتوچه"ای که بهش گفته میشد؛ محض کمنیاوردن و اصل جواب دادن هر چیزی می گفت" به من خیلی هم چه" !!! حالا هم شاید حکایت خیلی از ما باشد باید از همه چیزِ همهکس سر در بیاوریم و متقابلا همهکس از همهچیزِ ما میخواهند سر در بیاورند. بیآنکه این وسط حقیقتا چیزیش به ما خط و ربطی داشته باشد! علیالحساب همینقدرش را داشته باشید. تا بعد ...
.
.
الان هر تصمیمی که بگیرم، مفت هم نمیارزه! از بس که قاطی و شاکی و بههمریختهام!
و نه حتی هیچ استنتاج و منطقی قابل ارائه است از احوالات این روزهایم!
من بروم چاره درد و بیحوصلگی و بیاعتمادی خود را بیابم!
زیاده عرضی نیست هر چند که ملال از حد فزون است!
فعلا از این بیش نوشتن، سهم اینجا نبود!
... تا بعد ...
.
.
.
از رفتنت دهانِ همه باز ...
انگار گفتهبودند:
پرواز!
پرواز!
از لحظهای که تصمیم میگیرید کاری را بکنید تا لحظهای که آن کار را نمیکنید، هزاران اتفاق سرخ و سفید برایتان میافتد.
آشناها همه توصیه میکنند که نصیحت شان را جدی بگیرید و نکنید؛ طالعبینی نیازمندیهای روزنامه ایران هم نوشتهاست که نکنید؛ کتابی که دارید میخوانید در مورد فواید نکردن آن کار است و حتی اهنگی هم که دارید گوش میدهید در مورد کسی است که آن کار را نکرده و امروز یهجورهایی خوشحال هم هست ...
اما از من میشنوید، بکنید. آن کار را ـ هر کاری که باشد ـ انجام بدهید و حالش را ببرید. چرا که تازه بعدش متوجه میشوید که همه آنها همزمانی دلشان میخواسته که انجام دهند، ولی در یکی از همین مراحل و معذوریتهای الکی گیر کردهبودند.
حالا دیگه خود دانید، از من گفتن بود!