تبليغاتX
حرف‌هائی به‌رنگ سکوت

 

حکايتِ بارانی بی‌امان است
اين‌گونه که من
دوستت می‌دارم.
شوريده‌وار و پريشان باريدن
بر خزه‌ها و خيزاب‌ها
به بيراهه و راه‌ها تاختن
بی‌تاب، بی‌قرار
دريايی جستن
و به سنگ‌چينِ باغِ بسته‌دری سر نهادن
و تو را به ياد آوردن
چون خونی در دل
که همواره
فراموش می‌شود.
حکايتِ بارانی بی‌قرار است
اين‌گونه که من
دوستت می‌دارم.

 

(شمس لنگرودی – از نـُت‌هايی برای بلبلِ چوبی)

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 1:29 PM توسط هدی نجفی |

 

 

ماهی شده بود باورش

تور اگه بندازن سرش

می‌شه عروسِ ماهی‌ها

شاه‌ماهىِ می‌شه همسرش

 

 

ماهی‌ِ باورش نبود

تور اگه بندازن سرش

نگاهِ گرمِ ماهیگیر

می‌شه نگاهِ آخرش

 

 

پ.ن.۱: نام شاعر و یا صاحب این اثر را نمی‌دانم. در وبلاگ‌گردی از جائی کش رفته‌ام که الان اصلا یادم نیست از کجا؟! شرمنده!

پ.ن.۲: گمان نمی کنم که کار شایسته‌ای باشد که بعد از کلی به‌روزنرسانی وبلاگ؛ آن‌را با یک شعر دزدی به‌روزبرسانم! اما از شعرش بسی خوشمان آمد دیگر!

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم بهمن 1385ساعت 6:34 PM توسط هدی نجفی |

 

 

این روزها در بهترین و خوش‌بینانه‌ترین حالت، مفیدترین و حتی یه جورهایی تنها کاری که انجام می‌دهم: کتاب خواندن است و بس !!!

اوایل فقط کتاب‌هایی را شروع کرده‌بودم که مورد علاقه‌ام بود و دوست داشتم. بعد از مدتی رفتم شهر کتاب و به جای یکی دوتا کتاب، کلی از خجالت خودم در اومدم و با لبخندی به فراخی جیب‌ خالی‌ام‌ برگشتم خانه ! البته ماجرای بعدش بماند ... به هر حال پس از مدت کوتاهی آنها را هم تمام کردم و ...  ناچار کل کتابهای نخوانده‌ای که در کتابخانه زپرتی خانه‌امان بود را هم خواندم ... حالا یا هر چی دستم می‌رسد را می‌خوانم و یا کتابها را دوره می‌کنم. شدیدا به بیات خوانی روی آورده ام !!!

به جواد قول دادم که دختر خوبی باشم و تمام سعی ام را به کار گیرم که این روزها از جلوی هیچ کتاب‌فروشی و شهرکتاب و کلا این جور جاهای بد نگذرم و مسیرم را کج کنم و سربرگردانم و نبینم که مبادا وسوسه شوم و همان کار ماه قبل را تکرار کنم. عقل درست و حسابی که ندارم، دوباره پولی را که قرار بود صرف خرید گوشت و مرغ شود را به جایش کلی کتاب بگیرم و تا آخر ماه مجبور باشیم یا تخم‌مرغ بخوریم و یا نان و پنیر.

 

پ.ن.۱: هیچ تضمینی وجود ندارد که من خیلی روی قول و عهدی که دادم، پایدار بمانم. تا حالاش هم کلی مقاومت کردم.

پ.ن.2: اگر کتاب نخوانده‌ای، چیزی دم دست دارید، بدهید تا در اسرع وقت برایتان بخوانم و خلاص‌تان کنم.

پ.ن.3: اگر صدقه نداده‌ای، نذر ادا نکرده‌ای هم دارید، بگوئید تا بلکه چندتا کتاب از لیست کتابهایی که باید بخرم را ....

پ.ن.4: هیچی، همین!

 

+ نوشته شده در شنبه هفتم بهمن 1385ساعت 2:38 PM توسط هدی نجفی |

 

 

در این روزهای سرد و بی‌خاطره و بی‌عبور آشنا؛ غافل‌گیر‌کننده و هیجان‌آور است که به طور کاملا غیر منتظره، کتابی را هدیه بگیری که یه جورهایی ادامه دهنده کتابی است که با کلی منت و اما و اگر امانت دادی به  طرف تا بخواند. کلی هم بهت حال بده و مرام بذاره و یک مجموعه دیگر را که هم مورد علاقه‌ات است و هم دنبالش بودی، را بهت هدیه بده. تازه دومیش هم در راه است !!!

 

 

صفحه اول کتاب چنین نوشته بود:

" تقدیم به هدی خانم

شاید خاطره‌ای روغنی باشد

برای چرخه سخت زندگی

از ... "

 

 

 عالی و جالب و به جا بود. هم غیر منتظره بودن کتاب و هم دو خط تقدیمیش دلنشین!!!

 

کل کتاب را تقریبا یه نفس و بی وقفه خواندم. تا خود صبح سرکار بودم و سرخوش.

 ... ممنونم

+ نوشته شده در چهارشنبه چهارم بهمن 1385ساعت 5:45 AM توسط هدی نجفی |

 

 

 از این گفته اکتاویو پاز در کتاب دیالکتیک انزوا خوشم آمد که می‌گوید :

 

"... هنگامي كه انسان از آن ابديتي كه در آن همه زمانها يك زمان است تبعيد شد، به زمان كرونومتري پا گذاشت و بنده ساعت و تقويم گشت. به محض آنكه زمان به ديروز و امروز و فردا، به ساعتها و دقيقه‌ها و ثانيه‌ها تقسيم شد، انسان ديگر با زمان همراه نبود، ديگر با جريان واقعيت تقارن نداشت. هنگامي كه كسي مي‌گويد"در اين لحظه" لحظه از او در گذشته است. اين مقياسات فضائي از زمان انسان را از واقعيت- كه زمان حالي مداوم است- جدا مي‌كند و چنانكه برگسون گفت،همه حضورهائي را كه واقعيت در آنها چهره مي‌نمايد به اشباحي خيالي بدل مي‌كند...."

 

 

 

 

ديالكتيك انزوا
ترجمه:احمد ميرعلايي
نشر فرزان روز

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه دوم بهمن 1385ساعت 3:32 AM توسط هدی نجفی |