تبليغاتX
حرف‌هائی به‌رنگ سکوت

 

بدین‌وسیله به‌اطلاع کلیه عزیزان و دوستان و اطرافیان می‌رسانم که:

آهای شمایانی که به این مردک رای داده‌اید و کلی برای خودتان استدلال بی‌ربط و به‌دور از منطق دارید و یا این‌که باور داریدکه برنده شدید و یا این‌که حقیقتا و از اعماق وجودتان باورتان شده که چون شما به او رای داده‌اید پس بی‌شک بیست و چهار میلیون ... دیگر هم پیدا شده‌اند و با جان و دل به او رای داده‌اند؛ با تمام احترامی که به رای و نظرتان دارم ولی باور توهم‌آلودتان را بر نمی‌تابم از این‌رو لطفا تا اطلاع ثانوی تحت هیچ شرایطی دور و بر این حقیر پیدایتان نشود و بی‌تعارف عرض کنم که نه حوصله شنیدن و گفتن و بحث کردن با شما را دارم و نه تمایل به دیدن ریخت و شمایل مبارک‌تان.

البته فعلا این تا اطلاع ثانوی با توجه به حوادث و رخدادها هم‌چنان قابل تمدید است؛ لااقل تا زمانی که حالم کمی بهتر شود.

پانوشت: کاش جز احترام ـ ان‌شاء‌الله متفابل ـ به درک متقابل هم می‌رسیدیم.

 

با تشکر و سپاس از همکاری شما

وَ السَّلامُ عَلی مَن إِتَْبَعَ الهُدی

هدی

 

+ نوشته شده در سه شنبه بیست و ششم خرداد 1388ساعت 11:9 PM توسط هدی نجفی |

 

شنبه / ۲۳ خرداد / ساعت پنج بعد از ظهر / مکان اتوبان مدرس و صدر و خیابان‌های اطراف

انگار نه انگار که دیروز در این مملکت انتخابات ریاست‌جمهوری بوده. هیچ نشانی از بنرهای و بیلبورده و عکس‌های تبلیغاتی نامزدها نیست. قریب نود و پنج در صد شعارهای دیوار نویس هم پاک شده‌اند. هیچ اثری از دیروز نیست. همه مات و مبهوت هستند. انگار بر شهر گرد مرگ پاشیده‌اند و همه روحی سرگردان و متحرک هستند... اکنون وسط خیابان بهشتی هستیم. از جلوی ستاد احمدی‌نژاد رد می‌شویم. خبری از شادی آن‌چنانی نیست. کلی نیروها امنیتی و بسیجی ایستاده‌اند. ماشین‌ها قفل شده‌اند. برای اولین بار گارد مسلح و باتوم به‌دست را از نزدیک می‌بینم. جوانانی شعار گویان می‌دوند. این‌ها هم بی‌رحمانه هر کسی را که ایستاده و دارد رد می‌شود را هم می‌زنند. دنبال مردم و جوانان بی‌دفاع می‌کنند. شعارشان هم "ایرانی با غیرت/ حمایت حمایت" اما خبری از کسی نیست. همه شیشه‌های ماشین را بالا می‌دهند تا مبادا گزندی به آنها برسد. دلم برایشان می‌سوزد. چه‌قدر تنها هستند. ماسکی بر صورت و بطری آبی در دست و کینه ونفرتی از دیکتاتور و نظامی که حق و رای‌شان را به یغما برد. حالا نیروهای ناپو و تا دندان مسلح می‌ریزند بین ماشین‌ها و غیر از آن جوانان به عابران در حال تماشا و یا از ترس خشک‌زده و کسانی که دارند فیلم می‌گیرند را هم می‌زنند. تا حالا این صحنه‌ها را از نزدیک ندیده‌ام... یعنی اگر با چشم خود نمی‌دیدم، محال بوود باور کنم که تا این حد می‌توان وحشی بود و با صدای یا علی و یا زهرا باتوم را بر سر و دست جوانان خورد کرد.

... پیاده راه می‌افتیم سمت مطهری... دودی که می‌آمد از اتوبوس به آتش کشیده شده‌بود. خیابان‌ را بسته‌اند. جوانان بی‌‌دفاع می‌دوند و و کمی می‌ایستند و شعار می‌دهند. پارچه‌ها و ماسک‌هایشان را می‌کشند روی صورت و می‌روند نزدیک‌تر. گارد وحشیانه به سمت آنها می‌دود. حالا لباس شخصی‌ها هم به آنها اضافه شده است. موتورسواران باتوم به دست. بسیجی و لباس‌شخصی‌های موتور سوار و چماغ به‌دست. دنبال همه می‌دوند و هر که را ببینند می‌زنند. زن و مرد و جوان و حتی کودک نُه ساله را. پسرک را در پارکینگ زده بودند و خونی کرده بودند. در داروخانه‌ای پنهان شده بود و داشتند باندپیچیش می‌کردند. نمی‌دانم جرمش چه‌بود. مگر جرم بقیه چیست. من همه اینها را به چشم خویشتن دیدم. باورم نمی‌شود که اینجا تهران است.

... ما دقیقا باید از وسط همین معرکه و منازعه ناجوانمردانه رد شویم و برویم آن‌طرف. از ترس خشکم زده. اگر جواد دستم را نمی‌کشید که بدوم، شاید باتومی، چماغی نصیبم می‌شد. در تمام عمرم تا این حد نترسیده بودم و حتی تا این حد عصبی و غمگین.

... پایانی ندارد. هم‌چنان جماعت  چماغ به‌دست و موتورسواران بی‌رحم باتوم به‌دست دنبال مردم هستند. پناهی موقتی می‌آورند به مرکز درمانی که ما آنجا بودیم، و بعد سریع می‌روند. دختر و پسر جوانی هراسان و لرزان می‌آیند. از سر پسر خون می‌آید و سرش بدجوری شکسته است ... مردم می‌آیند و می‌روند... ما سکوت کرده‌ایم... شب شده و خیابان مطهری پر است از شیشه‌های شکسته بانک‌های دولتی. به یانک‌های خصوصی و دیگر مغازه‌هایی که حتی کرکره هم نداشتند، دست‌ نزده‌اند. کف خیابان پر است از سنگ و بطری آب و بعضا خون و پارچه‌های پاره. این‌جا خیابان‌های تهران است. هنوز نیرهای ناپو گارد و لباس شخصی و نیروی انتظامی در خیابان هستند. ماشین‌ها رد می‌شوند و نمی‌دانم چرا بوق ممتد می‌زنند. من هنوز می‌لرزم و بغضم را هی فرو می‌خورم... گناه این بیچارگان چیست. چرا می‌زنندشان آخر. مگر چه می‌خواهند.

... صبح یکی از دوستان که حوالی فاطمی بود در فیس بوک پیغام گذاشته بود که هجده تیر مقابل چشمانش است... جواد می‌گوید این کجا و ماجرای کوی و هجده تیر کجا... تمام این‌ اتفاقات در مقابل آن هیچ است... خدایا باور نمی‌کنم آنچه که می‌بینم را. 

... یادم باشد که کودتا بدون این چماغ و باتوم به‌دستان و موتورسواران بی‌رحم و وحشی استقرار نمی‌یابد. همه‌جای شهر یک‌خبری هست. ونک درگیری شدیدی شده و تیراندازی هم شده. وانت وانت نیروهای مسلح و گارد ویژه از این‌طرف شهر به آن‌طرف شهر می‌روند. 

... نزدیک نیمه‌شب است... حوالی پارک‌وی خبر از شلوغی و درگیری می‌رسد. جوانان فراری و بعضا خونی را می‌بینیم... حتی در خیابان‌ها فرعی و کوچه‌پس‌کوچه‌های اطراف هم خبری از آرامش و خواب نیست.

... تجریش ... من خود به چشم خویشتن دیدم که خیل عظیم موتور سوار بسیج و جوانان و نوجوانان چماغ به‌دست منتظر و خندان ایستاده‌اند تا خبری از ناامنی! و اغتشاش برسد و به محل اعزام شوند. بی‌سیم به دستان به مردم می‌گفتند ـ دستور می‌دادند ـ که بوق بزنید و شادی کنید! مردم همه از ترس و عصبیت بوق می‌زنند ولی شادی کردن را نمی‌دانم!

... تا صبح صدای تیر و فریاد می‌آمد. اینجا تهران است. هنوز می‌لرزم از ترس و بغض فروخورده راه نفس را بسته بود... بغضم یهو می‌ترکد و تا چندین و چند ساعت هم گریه‌ام بند نمی‌آید...

یکشنبه / ۲۵ خرداد /

اینجا تهران است. اکثر سایت‌ها و خبرگزاری‌های آن‌وری در محاق فیلتر و لوپ گرفتار شده‌اند. دوستم خبر می‌دهد که دیشب پارک‌وی با قمه دنبال مردم افتاده‌بودند و کلی آدم مجروح و زخمی را به نمی‌دانم برده‌اند. تا صبح می‌لرزیده! خدای من با قمه! مگر چماغ و باتوم کم آوده‌اند؟!

... خب دیکتاتور نمی‌خواهیم! چه باید کرد؟ حالا هی سایت فیلتر کنید و به ما بخندید و حمله ور شوید و خود را پیروز بدانید و شادی کنید!

من هیچ‌وقت این صحنه‌ها را از نزدیک ندیده بودم. از کنار هجده‌تیر گذشته بودم و با تعریف‌های جزء‌به‌جزء جواد هم هیچ‌گاه به‌چنین تصوری نرسیده بودم. فیلم و عکس‌هایش را دیده بودم اما میان دیدن و شنیدن و بودن در آن میان خیلی تفاوت هست. من خود به چشم خویشتن دیدم که خیابان‌های شاد و آرام دیروز شهرم تبدیل به میدان نبرد و غلبه دروغ و بی‌عدالتی. شده شبیه عکس‌هایی که از فلسطین و این‌ور و آن ور می‌دیدم. شهر اشغال شده توسط کودتاچیان وحشی و دروغگویان متقلب و فریب‌کار و خدا نترس...

هنوز می‌لرزم و بغض و سر درد و سر گیجه امانم را بریده! خدایا بر ما چه می‌رود؟ خودت به ما و این جوانان بی‌گناه رحم کن!

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 3:28 PM توسط هدی نجفی |

...

تا صبح خواب به‌چشم نیامد. سردرد و سرگیجه از آن‌چه که در حال وقوع است، امان ما را بریده بود. نتایج به شوخی بیشتر شبیه بود تا واقعیت! از تحلیل و بررسی نتایج شگفت‌آور و مضحک چیزی جز کودتا بر علیه جمهوریت و نظم و رای مردم چیزی به‌دست نمی‌آمد!

ما می‌دانیم به چه‌کسی و چرا رای داده‌ایم. می‌دانم و مطمئنم که نتیجه آرا چنین نیست. می‌دانم که حق ما این نظام دیکتاتوری نیست. خبرها حاکی از درگیری‌های خیابانی و زد و خورد‌های شدید است. نمی‌دانم خدا را شکر کنم که مردم هنوز آن‌قدر غیرت و حمیت دارند که بخواهند رای‌شان را مطالبه کنند یا بمیرم از نگرانی آنچه که بر سر ما و آنها خواهد آمد.

بچه‌ها لحظه به لحظه گزارش مصور می‌دهند از درگیرهای خیابان‌های اطراف وزارت کشور و خیابان‌های دیگر. از باتوم‌ها شکسته و صورت‌های خونی. از ناله‌ها و فریادهای اعتراض‌آمیز.
همه مبهوت و بغض‌آلود و معترض هستیم و دقیقا در همین وضعیت من باید بروم خیابان مطهری که MRI  بدهم. می‌ترسم و نمی‌دانم چه خواهد شد؟!

 

+ نوشته شده در شنبه بیست و سوم خرداد 1388ساعت 4:22 PM توسط هدی نجفی |

دیدن این صف‌های طولانی و بی‌سابقه نوید از رخ‌دادن تغییر و اتفاق مهمی می‌دهد. ما حدود ساعت سه بعدازظهر رفتیم و تا پنج هم طول کشید. ولی از صبح توی فیس بوک و سایت‌های مختلف خبر از کارشکنی‌ها و اتفاقات عجیب و غریب را خوانده بودیم. همه یک‌جوری ترسیده بودیم که یعنی دارد یک اتفاق مهم می‌افتد. از دیشب که شبکه اس‌ام‌اس کلا قطع بود. موبایل به‌سختی می‌گیرد. خیلی از سایت‌ها هم که بالا نمی‌آید. سرعت اینترنت هم که در حد توابع ورامین است.

توی صف کسانی بودند که بعد از انقلاب برای اولین‌بار رای می‌دادند. یا فقط یکی دو دوره خاتمی رای داده بودند وحالا فهمیده بودند که چه اشتباهی کردند و آمدند برای جبران شاید. کسی از صف‌طولانی و آفتاب تیز نمی‌نالید. ماشین‌هایی که رد می‌شدند، می‌گفتند که مسجد آن‌طرف پل صدر خلوت است و کسی نیست، خب بروید آنجا. ولی کسی از جایش تکان نمی‌خورد. در دل لعنت‌شان می‌کنم که مردم را حتی به مساجد هم بی‌اعتماد کرده‌اند!

اگر تا دیروز طرفداران میرحسین را می‌شد با نشانه‌های سبز شناخت؛ امروز با خودکارهای در دست‌شان آمده بودند که عدم اطمینان و بی‌اعتمادی خود را به این دولت به‌رخ بکشند. و جالب این‌که همه در صف خودکار داشتند!همه هم حواس‌شان بود تا بهانه دست کسی ندهند و بی‌هیچ نشانه ونمادی آمده بودند. با تمام خلق و خوی مدنیت و شهروندی!

صبح بچه‌های برای همدیگر پیغام می‌گذاشتند که دارند می‌روند و رای سبز خود را به صندوق بسپارند. می‌روند برای آینده خود و فرزاندشان به امید و آرامش رای دهند. از شادی و حس خوبی می‌گویند که چه‌قدر متظرش بودند و لحظه‌شماری می‌کردند. همه شاد و خوش و نغمه‌زنان از سراسر جهان ساعت به ساعت و با اختلاف زمان خبرهای خوب می‌دادند.

اما چند ساعت بعد ...

غروب خبر از درگیری و گروگان‌گیری و حمله لباس‌شخصی‌ها و زد و خورد و گازاشک‌آور و ... به ستاد میرحسین در قیطریه می‌رسد. عکس‌ها و دیده‌ها و شنیده‌ها حاکی از همکاری ضمنی نیروی انتظامی با آنان و فراری دادن عمدی آنان. بچه‌ها ترسیده‌اند و می‌لرزند و گریان هستند. همه می‌دانیم که شب راحتی نخواهیم داشت و این شب آبستن حوادثی خواهد بود. محال است تا صبح خواب به چشم‌مان بیاید.

هنوز ساعت ده و یازده نشده که خبرگزاری‌های وابسته و دولتی خبر پیروزی بلامنازع این مردک را می‌زند. صندوق‌ها سر از ناکجاآباد وزارت کشور در می‌آورد. خبرهای ستاد ولی چیز دیگری می‌گوید.... مردم نگران هستند و شاکی؛ نمی‌گذارند رای بدهند.

نکند واقعا از چند روز قبل دارند آرا را می‌شمارند؟؟؟

خدا از شما نگذرد که حتی چندساعت هم نگذاشتید شادی حضور را بی ترس و واهمه بچشیم!

 تا صبح چه خواهد شد...

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و دوم خرداد 1388ساعت 11:50 PM توسط هدی نجفی |

یکی بیاید بگوید که ما قبل از بالاگرفتن تب انتخابات در مورد چه‌چیزهایی حرف می‌زدیم. از چه می‌گفتیم و از چه می‌شنیدیم. کجاها می‌رفتیم و چه‌چیزهائی را می‌دیدیم. به چه چیزهائی فکر می‌کردیم و از چه چیزی دلتنگ یا شاد می‌شدیم. نگرانی‌ها و دغدغه‌هایمان چه بودند مثلا؟

راستش خسته شدیم. کاش این انتخابات زودتر تمام شود و برود. هر چند از فردایش می‌ترسم و می‌دانم که هیچ‌کاری از این مردک بعید نیست ولی باز هم می‌خواهم تمام این‌شادی‌های شبانه و روزانه و آشنائی‌ها و لبخندهای سبز گذرا به‌انجام برسد و برویم پی کار و زندگی‌مان!

خب برنامه‌ها و شعارها را جائی ثبت نمودیم تا بعدا بایستیم طلب‌کار و مدعی و خواهان اجرا باشیم. نه این‌که او بگوید انجام شده و همه جیز خووووووووب شده ما هم بی‌هیچ فکری بگوییم اوووه عالی و دیگه از این بهتر بدتر نمی‌شه!

راستش خسته‌ شدیم از بس بیانیه و اعلامیه و تکذیبیه و تحریمیه و تهدیدیه و اثباتیه و کذبانیه و صادقانیه و خط و نشون کشانیه و پسا مناظریه و چه و چانیه خواندیم. والا درس و مشق داریم. امتحان داریم. بالا گفتم که کار و زندگی هم داریم.

به نظر من الحق که این دولت کریهه در سر کار گذاشتن ملت تبحر خاصی دارد و حتی بدون دست‌کاری تعریف شاغلین هم می‌توان ثابت کرد که یکی از برگ‌های زرین این دولت همان سر کار بودن اکتر اقشار و نهادها و آخاد ملت و افراد جامعه است. کافی نگاهی بیاندازید به عواقب بعدی هر سخنرانی و صحبت‌های گهربار ایشان. بعدش کلی نهاد و مرجع و سازمان و ستاد در صدد تکذیب بر می‌آیند و بیانیه می‌دهند که ثابت کنند باز ایشان دارد دروغ می‌گوید. بالاخره همه یه جوری در تکاپو هستند تا حقانیت خود را به اثبات برسانند. ما هم می‌خوانیم تا بدانیم چه خبر است. تازه قبلش هم کلی از اطرافیان و رسانه‌های وابسته به ایشان در تلاشند تا سند و مدرک و  آمار و کوفت بسازند و جعل کنند تا کمی باورپذیر باشد حرف‌هایش ولو برای عوام. بعدش هم سریع می‌روند سراغ دروغ و پرونده‌سازی و جعل سند و مدرک تقلبی بعد.

خلاصه که خدا کند از دست این دولت دروغ‌گو و مردم‌فریب و پرونده‌ساز رها شویم؛ که ایشان تقدیر ما نیست بلکه تقصیر ما و عده قلیلی از ماست!

تا فردایی سبز و پر امید ...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه بیست و یکم خرداد 1388ساعت 8:4 PM توسط هدی نجفی

امروز راهپیمائی بوده و تجمع میلیونی سبز پوشان و من دقیقا در همان لحظه باید دانشگاه می‌بودم و امتحان می‌دادم. آن‌هم چه امتحانی! خب خیلی ستم بود دیگه.

راستش چندسالی بود که وسط جمعیت راه نرفته و شعار نداده‌ام. هیچ‌گاه عکس کسی را از خودم آویزان نکردم تا برای او تبلیغ کنم و یا حمایتم را فریاد کنم. امسال هم بعد برای اولین بار بعد از خرداد ۷۶ و آن‌چه که بر من رفت و گذشت؛ تنها با یک دستبند رایم را نشان دادم و از دو سه ماه پیش هم پیگیری و کمی هم شبه‌فعالیت انتخاباتی که لال از دنیا نرفته باشم. اما امسال و بعد از این چهار سال کذایی، همه به میدان آمدیم تا رای همه را جمع کنیم. تا تحریمی‌ها و بی‌خیال‌ها و معترضین هم حتما حتما رای بدهند. به هر کسی غیر از آن مردک متوهم.

دیگر حالم از بحث کردن با آن‌وریا به‌هم می‌خورد از بس که بی‌منطق و بی‌استدلال حرف می‌زنند. از بس که مثل خودش شده‌اند و شبیه او حرف می‌زنند و همه‌چیز را از بیخ می‌زنند.

کاش این انتخابات هم زودتر تمام شود و ما باز با همه دوست شویم و اس‌ام‌اس و طعنه آن‌چنانی بار ما نکنند و ما هی به خود نهیب زنیم و حرمت نگه‌داریم که این‌روزها بگذرد و شادی کنیم.

 

+ نوشته شده در چهارشنبه بیستم خرداد 1388ساعت 11:52 PM توسط هدی نجفی

تصور این که این همه آدم از هر تیپ و صنف و حتی عقیده، بدون هیچ چشم‌داشت و تطمیعی آمده باشند تا زنجیره سبز تشکیل شود و ثابت کنند که حمایت می‌کنند و آن را که نیم‌خواهند را به پائین خواهد کشد چشم و دل هر بیننده‌ای را می‌نوازد و امیدوار به آینده‌ای بهتر و دل‌انگیز.
تا به‌خود بیایم دیم که سر پل تجریش هستم. من قصد نداشتم که آن‌چنان جوگیر شوم که بروم و خود را دست به دست بسپارم به این موج و زنجیره سبز. گفتم اگر لازم شد و اگر کم بودند و اگر و اگر و مگر ...
 انتظامات حواس‌شان به نظم بود. که ترافیک نشود. که زنجیره یک نفره شود و شکل تجمع به خود نگیرد. حنجره‌شان پاره شد از بس که گفتند بر له و علیه کسی شعار ندهید. اصلا سرود ای ایران بخوانید. حواس‌شان بود که درگیری نشود. ملتمسانه جلوی یک بسیجی را گرفتند که یکی که نمی‌دانم چه کرده و دویده را نزند. می‌گفتند شعار "مرگ بر" ندهید. ما با آنها فرق داریم.غیر از عکس میرحسین و شعارهای دولت امید، مردم کاغذهای و شعارهای "دروغگو دشمن خداست" و "دروغ ممنوع" را هم در دست داشتند. اگر کاغذی با این شعار بر زمین بود، یکی از همین موج سبزها یا انتظامات خم می‌شد و کاغذا را برمی‌داشت و نام "خدا" را از آن جدا می‌کرد که بر زمین و زیر پا نباشد. به دخترها تذکر می‌دادند که حجابتان و همین. دخترها هم بی هیچ آخ و اوخ و اخمی روسری و شال سبزشان را میکشیدند جلو و می‌خندیدند. انگار همه می‌دانستند که نباید بهانه دست کسی بدهند. ولی مگر می‌شد که این سیل جمعیت را کنترل کرد. شعار می‌دادندکه " رای ما یک کلام/ نخست وزیر امام" مانده بودم اینان که امام را ندیدند اما انگار می‌دانند که تایید امام و حرمت او یک‌چیز دیگر است. بعضا شعارهای جالب و متنوعی هم به گوش می‌رسید. گاهی نمی‌شد از بعضی شعارها گذشت و نخندید. خلاقیت ملت جالب است. مثلا عمو آمار باف می‌خواندند و یا ... خبر رسید که زنجیره رسید به میدان راه‌آهن. ماشین‌ها بوق می‌زدند و عکس و پرچم سبز همه‌جا بود. کسی از ترافیک گله نداشت. همه با هم بودند. دلم قرص شد. ظاهرا شهرهای دیگر هم بر همین منوال است. همه چیز و همه جا را موج‌سبز فراگرفته بود و آدم می‌خواست که خود را رها کند و امیدوار باشد.

اما دلم می‌گیرد وقتی که عکس‌ها و مخصوصا طرفداران آن مردک جوانان آن‌چنانی را مورد هجمه قرار می‌دهند که اینان همان سوسول‌ها و قرطی بازهایی بیش نیستند که از محض تفنن و دید زدن به خیابان‌ها ریخته‌اند. کاش چشم‌خود را بر همه چیز نمی‌بستند و صحنه‌های را که دوست ندارند را هم به‌چشم بنگرند. ببیند که همه تیپ و شخصیت و با هر نوع پوشش آمده بودند تا حمایت خود را نشان دهند. مانتوئی آن‌چنانی و ملایم و کامل تا چادری و پیرزن و پیرمرد و جوان و کارمند و دانشجو و بچه بغل و مادر شهید و ... همه با یک نماد سبز قابل شناسائی و تمییز بودند. 

همه آنها را یک‌چیز به این‌جا کشانده بود و آن‌هم نارضایتی از وضع فعلی. از نداشته‌هایشان و دروغ و ریا به‌ستوه آمده‌بودند. در ورای برق امیدی که در چشمان‌شان بود می‌شد بی‌رمقی و خستگی را هم دید.
آدمی امیدوار میّ‌شد که پس هستند هنوز جوانانی که نگران این مرز و بوم باشند و هوز برای کشورشان می‌خواهند کاری کنند. می‌خواهند بمانند و در ایران نفس بکشند و آواره نشوند. هنوز امیدوارند به این شکل از نظام و جمهوریت و اسلامیت و افتخار می‌کنند به ایرانی بودن خود.

خدا کند که امید‌شان ناامید نشود و این حرکت قدر دانسته شود. هر چند که تی وی میلی آن‌را پوشش نداد و نشان نداد و از بیم این سیل و خیلی عظیم جمعیت، آنها را مشتی بیکار و علاف و مزاحم قلمداد می‌کند ولی از آن‌طرف اگر صد نفر از طرفداران آن مردک جائی جمع شوند؛ آن‌هم با کلی بیانیه و وسیله ایاب و ذهاب و امکانات دولتی و از بیت‌المال و چه و چه، همچین نشان می‌دهد که انگاری کل ایران رفته باشد آنجا. بی‌انصافی و بی‌عدالتی و کوری تا چه حد آخه؟؟؟

پ.ن.۱: در ضمن هیچ‌کس چشم‌بند سبز نداشت. و با چشم و دل بینا آمده بودند.

پ.ن.۲: یک عالمه عکس گرفتم، مخصوصا از پیرزن‌ها. ولی نمی‌توانم آپلود کنم. سرعت اینترنت پائینه.

پ.ن.۳: تمام خستگی و پیاده‌روی اجباری و ... با دیدن فیلم عالی و مستند میرحسین برطرف شد. صحبت با برخی دوستان چه‌قدر آدم را دلگرم می‌کند و انرژی‌بخش است!

 

+ نوشته شده در دوشنبه هجدهم خرداد 1388ساعت 10:54 PM توسط هدی نجفی

اول:
در مناظره دیشب میر حسین ثابت کرد که هنوز مردانگی و شرف در بین دولت‌مردان ما نمرده‌است. هنوز هم می‌توان بی‌آنکه تهمت زد و نام دیگران را برد حرف زد و صادق هم بود. دیشب میر حسین بسیاری از مصداق‌ها و ارزش‌های دینی فراموش شده را احیا کرد.
بالاخره بعد از چهار سال میرحیسنی پیدا شد که  انگشتش را به سمت آن‌مردک بگیرد و به او بگوید
ساکت!
کسی پیدا شد که در مقابل اتهامات آن‌مردک به خشم نیاید و بتواند خود را کنترل کند و مصداق " الکاظمین الغیض " باشد و مقابله به مثل نکند.
کسی پیدا شد که بتواند به آن‌مردک در مقابل همه آن فحاشی و هتک حرمت‌ها یاد آوری کند که ما همه مسلمانیم و  " اصل برائت " را نباید فراموش کنیم.
کسی پیدا شد که حتی وقتی به ناموسش تهمت می‌زنند هم از کوره در نرود و بتواند منطقی حرف بزند.
کسی پیدا شد که این آیه را یادمان بیاورد و ثابت کند که " وَ إذا خاطبَهُمُ الجّاهِلون قالوا سلاما " را می‌تواند احیا کند.
کسی پیدا شد که به آن مردک اصول دین را یاد آوری کند و او را بیشتر به مردم نشان دهد.
کسی پیدا شد که می‌تواند انگشت اتهامش را به سمت آن‌مردک بگیرد و اشاره کند که 
" مردم من آمده‌ام تا همین روحیه را عوض کنم. همین روحیه پرونده‌سازی و دروغ‌گوئی را ".
کسی پیدا شد که بتواند بدون تهمت زدن به دیگران و به لجن کشیدن دیگران،  از خودش و توانائی‌هایش بگوید و این‌که می‌خواهد چه کند و چه کرده!
میرحسین ثابت کرد که می‌توان پیروز بلامنازع میدان بود بی‌آنکه فحاشی کرد و تهمت زد و پرده آبرو درید.

دیشب مردم به تماشای مقابله کرامت و دروغ نشستند و اجازه نخواهند داد تا باز یک دروغ‌گوی متوحش  آنها را در نظر همه کوچک کند.
دیشب برای اولین بار مردم دیدند که رئیس‌جمهور مدعی و دروغ‌گوی آنها حیا و شرف و مردانگی را قی کرده.
دیشب برای اولین بار مردک مجبور شد نشان دهد که به سختی می‌تواند به قانون احترام بگذارد و شاکی شود که چرا برایش امتیاز ویژه و خاصی قائل نیستند. او باید با دیگران تفاوت داشته باشد.

دیشب میر حسین ثابت کرد که از فرزند امامان و از همان سلاله پاک است که هم‌چون آنان می‌تواند در مقابل تمامی رذالت‌ها و فحاشی‌ها و درغ‌ها، سکوت و صبر و منش خود را نبازد و عنان از کف ندهد و اگر آن مردک هزار هم بگوید ... یکی هم نخواهد شنید تا همان یکی را علم کنند. ثابت کرد که شال و قبای سبز سیدی و سالاری برازنده اوست.

دوم:
من فقط مانده بودم از این همه کرامت نفس میرحسین که چرا یک‌بار از شخص امام خمینی به‌عنوان تایید کننده‌ تمامی اقدامات دولت خود نام‌ نبرد تا تمامی دروغ‌های مردک را خاتمه ببخشد. میرحسین به سادگی می‌توانست از تمامی دول قبلی فقط با ذکر این جمله که تمامی اقدامات دولت‌ها مورد تایید رهبر وقت بودند و علی الخصوص دولت خود وی که تحت نظر امام بود، دفاع کند و تمام بحث را به سود خود پایان دهد. اما او تنها نگاه کرد تا رقیب مشت‌های‌اش را وحشیانه بکوباند و خالی شود و مردم شاهد همین تقابل وحشی‌گری و بربریت باشند در برابر شرف و بزرگواری و صداقت. قضاوت را بر عهده مردم گذاشت. مردمی که دارند عادت می‌کنند به دروغ و فریب و کرخت می‌شوند.
چرا یادآوری نکرد که نخست وزیر بوده و نه رئیس جمهور. مملکت در آن زمان در حال جنگ و نزاع و تحریم همه جانبه بوده. مملکت در آن ۸ سال غیر از امام، رئیس جمهور هم داشته یعنی همان رهبر فعلی.
چرا میر حسین به او یاد آور نشد که من و کسانی که داری از آنها نام می‌بری به اندازه کل عمر تو سابقه فعالیت و مبارزه سیاسی و زندان داریم؟ چرا یاد آور نشد که کشور را ما به این‌جا رساندیم که حقیرانی چون تو بر گرده هاشمی سوار شوند و مردم را بفریبند؟

سوم:
چرا احمدی‌نژاد تا این حد ترسیده بود و وحشت زده بود. چرا از هیچ کوششی برای لگدمال کردن ارزش‌ها و خوبی‌ها فروگذار نبود. این‌همه وقاحت را از کجا آورده بود؟ چه کسی پشت اوست که چنین متهورانه به همه می‌پرد؟ با چه پشتوانه‌ای کل نظام و ارکان مهم آن به باد اتهام و افترا می‌برد؟ چرا لجام‌گسیخته و عصبی پاچه بزرگان را می‌گیرد؟ چرا نامی از پسران جنتی و مکارم که مافیای واردات قند و شکر هستند نبرد؟ چرا نگفت می‌خواهد برای مردم چه کند و فقط دفاع می‌کند و فرافکنی و مظلوم نمائی؟ چرا فکر می‌کند که مردم باز او را می‌خواهند؟ چرا از این همه دروغ و افترا نمی‌ترسد؟ چرا اصول و قوانین را به باد استهزا می‌گیرد؟ چرا این خط‌کشی‌ها و مرزبندی‌ها را در ملا عام به نمایش می‌گذارد؟ چرا او فکر می‌کند که کشور در تمام این بیست و چند سال صاحاب نداشته و هر کی به هر کی بوده؟ چرا عملکرد امام و رهبر و همه را زیر سوال می‌برد؟ چرا به رئیس مجمع تشخیص مصلحت نظام و رئیس دفتر بازرسی رهبری تهمت می‌زند؟ چه کسی هوایش را دارد؟ چرا نظام تا این حد برای رئیس جمهور شدن مجدد وی هزینه سنگین می‌دهد؟ آیا او می‌خواهد در کشور کودتایی ترتیب دهد تا به هر نحوی شده باز بر مسند قدرت بنشیند؟  در شب بیستمین سالگرد ارتحال امام و بعد از تقریبا سی سال از انقلاب چه اتفاقی در شرف وقوع است؟

 چهارم:
عجب صبری میر حسین دارد اگر من جای او بودم همان یک لحظه اول که می‌دیدم ...

 

+ نوشته شده در پنجشنبه چهاردهم خرداد 1388ساعت 11:9 AM توسط هدی نجفی

آقای میر حسین موسوی من با تمام وجودم می‌خواهم به شما رای بدهم. چون نمی‌خواهم به کس دیگری رای بدهم. من می‌خواهم تمام تلاشم را بکنم که او باز رای نیاورد. او که مسبب بسیاری از سختی‌های این چهار ساله اخیر من و بسیاری مردم است. آقای موسوی من به شما رای می‌دهم چون شما را به خواسته‌ها و آرمان‌های خودم نزدیک‌تر می‌بینم تا دیگران. چون احساس می‌کنم همان اندک برنامه‌های شما قابل اجراتر است تا برنامه‌های چند منی دیگران. به شما رای می‌دهم چون از رای ندادن چیزی نصیبم نمی‌شود جز تداوم بدبختی و بزرگی رذالت و حقارت او بر ما. می‌خواهم رای بدهم و به آنهایی که رای نمی‌دهند و دلسرد شده‌اند فقط می‌خندم و برایشان متاسفم. 
این اولین دوره است که احساس می‌کنم باید همه رای بدهیم و او را که نمی‌خواهیم از بالا به پائین بکشانیم. من به شما رای می‌دهم چون نمی‌خواهم یک آدم حقیر و کوچک نماینده من و ملتم در دنیا باشد. چون نمی‌خواهم تمام دنیا مرا و نام کشور مرا با نام و منش و با سیاست‌ها و کوچکی او قرین بدانند و یکی کنند. چون نمی‌خواهم خودم و دوستانم به هر ضرب و زوری شده پی زندگی بهتر از ایران فرار کنیم. من به شما رای می‌دهم چون نمی‌خواهم باز هم چهار سال خفت و خواری و مرارت را به جان بخرم. چون نمی‌خواهم فریب و دروغ و عوام‌فریبی بیش از این در روح و روان مردمان سرزمین من نهادینه شود و مردم را کرخت کند.
آقای موسوی من به شما رای می‌دهم چون نمی‌خواهم رئیس جمهور مملکتی که در آن زندگی می‌کنم ، دنیا به باد تمسخر و استهزا بگیرد. چون می‌خواهم رئیس جمهور مملکت من را در همه کشورها راه دهند و از او به گرمی و آن‌چنان که در شأن او و ملتی که به نمایندگی از آنها رفته استقبال شود. نمی‌خواهم رئیس جمهور مرا فقط به بولیوی و بورکینافاسو راه دهند. چون نمی‌خواهم مدام رئیس جمهورم بپرد تو بغل یک مارکسیست و افتخار کند. چون نمی‌خواهم رئیس‌جمهورم برود و در این کشورها سرمایه‌گذاری‌هایی با صد در صد ریسک انجام دهد تا مبادا همین‌ اندک‌ها هم به او پشت کنند. چون نمی‌خواهم رئیس جمهور مملکت من برای همه شاخ و شانه بکشید و هزینه‌اش را هم من و دیگران بپردازیم.
من با افتخار به شما رای می‌دهم چون می‌خواهم رئیس جمهور مملکت من غیر از فحاشی و هتک حرمت و تهمت و افترا و پرونده‌سازی برای این و آن، کارهای دیگری هم بلد باشد. به شما رای می‌دهم  چرا که پیروزی شما پیروزی خودتان است و مثلا به کروبی هم رای نمی‌دهم که با پیروزی‌اش احساس کنم بیست نفر با سلایق و احزاب گوناگون پیروز شده‌اند. چرا که چون عباس عبدی‌ای زبان گویای شما نیست و بیست‌تا کارشناس رنگارنگ دور و برتان را پر نکر‌ده‌اند که مدام برنامه‌ها و انگیزه‌های شما را برای مردم توضیح دهند ـ هر چند همان‌ها هم در این شرایط هریک برای خود غنیمتی هستند ستودنی و بی‌بدیل ـ اما من می‌خواهم که خودتان از خودتان دفاع کنید و به جای خودتان حرف بزنید. می‌خواهم رئیس جمهور من لااقل بتواند به یکی دو زبان خارجی تکلم کند نه اینکه همان فارسی را هم از روی برگه کلمه به کلمه بخواند. چون می‌خواهم کمتر تحریم بشویم. چون می‌خواهم وزرای کشورم بلد باشند حرف بزنند و به جای انکار و نفی کار دولت‌های قبلی و دزدی، طرح‌های معقول بدهند و نترسند که کمتر در این معاملات سود کنند.
من به شما رای می‌دهم چون خیلی " منم چنین و منم چنان" نمی‌کنید. خودتان هستید و دروغ نمی‌گوئید. وعده سر خرمن نمی‌دهد و با په عرصه نهاده‌اید ولو این‌که لولوی سر خرمن مملکت با شما مخالف باشد. من به شما رای می‌دهم چرا که چون زهرا رهنورد- ی را در کنار خود دارید و با افتخار دست او را می‌گیرید و با همه جا با احترام و عزت از او یاد می‌شود. چون خاطره‌های خوبی از او که زمانی تنها رئیس زن یکی از دانشگاه‌های ایران بود، دارم. راستی من از دوران شما و جنگ و بحران آن‌دوران هم خاطره‌ها دارم. اما هیچ‌کدام به سختی روزهای این چهار سال نبودند. جنگ بود. پدرم یک‌جا بیشتر کار نمی‌کرد ولی خانواده شش‌نفری‌اش زندگی خوبی داشتند. به شما رای می‌دهم چون نمی‌خواهم همسرم از درس و همه‌چیزش بزند و هفت هشت جا کار کند ولی بازهم چرخ این زندگی دو نفره بلنگد.
من به شما رای می‌دهم چون می‌خواهم تمام سخنرانی‌ها و صحبت‌هایتان را دنبال کنم و به‌جای عوض‌کردن کانال یا حرص‌خوردن و یا خندیدن، با افتخار و شوق بنشینم پای تلویزیون و به چهره‌اتان نگاه کنم. به شما رای می‌دهم چون نمی‌خواهم رئیس‌جمهورم مدام به شعور من ودیگر مخاطبان توهین کند و ما را هیچ انگارد. چون نمی‌خواهم یوتیوب از سوتی‌ها و مزخرف پراکنی‌های رئیس‌جمهور مملکت من پر باشد . چون نمی‌خواهم یک‌آدم کوچک و کم‌خرد باز هم مرا کوچک کند. چون نمی‌خواهم سیاست رئیس‌جمهور من این باشد که مردم را به گشت‌ارشاد و سیر کردن شکم خود مشغول کند تا حواس‌شان به‌گندهای مکرر او در سطح ملی و بین المللی نباشد. چون نمی‌خواهم رئیس جمهورم را سازمان‌ها و مجامع بین المللی "هو" کنند و در مقابل دروغ‌ها و حرف‌های بی‌سروته‌ و انکارش به او بخندند. 
آقای میر حسین موسوی من می‌خواهم به شما رای بدهم چون می‌خواهم مردم با عزت و غرور نام‌تان را بر زبان برانند یعنی همان میرحسین را بگویند نه اینکه فحش دهند و یا نامش را مرادف با چندش و کریه و ... بدانند.
من به شما رای می‌دهم چون هنر و فرهنگ را می‌فهمید. چون می‌خواهم طویل‌تر شدن لیست سیاه کارگردانان نه تنها دغدغه شما نباشد بلکه آنها را با سینما آشتی دهید. چون می‌خواهم بسیاری از نویسنده‌ها و شاعران و هنرمندان احساس امنیت و آرامش کنند و فعالیت کنند.
من با سربلندی تمام به شما رای می‌دهم چون از شما انتظار معجزه ندارم. چون انتظار ندارم که یک‌شبه ایران را گلستان کنید. چون می‌دانم که چندی بعد خود را معجزه قرن نخواهید نامید و همه کارهایتان را مقدس مابانه و به دور از اشتباه جلوه نخواهید داد. چون جوگیر نمی‌شوید و توهم هاله نور شما را بر نمی‌دارد. چون مطوئنم که با دیدن عملکرد و کارهایتان از رایم بر نخواهم گشت و پشیمان نخواهم شد. چون دروغ نمی‌گویید. 
من به شما رای می‌دهم چون می‌خواهم به کسی رای بدهم که بتواند مدیریت کند و عدم مدیریتش را با لبخندهای پیامبرگونه و مصاحبه با آدم‌های دفترش پوشش ندهد. اگر جائی اشتباه کرد، از ملت عذر خواهی کند نه اینکه با پرروئی و بربریت بیشتر پاچه همه را بگیرد. می‌خواهم برای کارهایش دلیل منطقی بیاورد و با عقل و مشورت با متخصصان برنامه‌ریزی کند و تصمیم  بگیرد نه این‌که متوسل به وهم و خرافه و ماورا شود و خود را نظر کرده و موجه جلوه دهد. عدم فعالیت تولیدی‌اش را با افتتاح یک ورزشگاه محلی و سفرهای استانی‌اش لاپوشانی نکند. می‌خواهم رئیس جمهورم با خودی‌ها و بزرگان این مملکت مشکلی نداشته باشد. از خودشان باشد و خود را تافته جدا بافته نداند. در بازی بزرگان راهش دهند و او را حساب کنند. از مدح اطرافیان و خودی‌های خودش تا این‌حد غره و جوگیر نشود. ولی ما را هم ببیند. ببیند که ما هم زنده ایم و داریم در مملکتی که دوستش داریم زندگی می‌کنیم و نفس می‌کشیم و حق زندگی کردن و نفس کشیدن به ما هم بدهد.
من به شما رای می‌دهم چون نمی‌خواهم رئیس‌جمهورم تا این‌حد دروغ بگوید و توهم برش دارد که اگر با اعداد و ارقام بازی کند و تعریف بسیاری از چیزها را عوض کرد و با نیرنگ و فریب آمار تغییر کرد، پس کاری کرده است کارستان و حواس‌اش به دور و اطراف که ما داریم خورد می‌شویم نباشد. 
من به‌شما رای می‌دهم چون می‌خواهم فرزندم در این کشور پا به دنیا بگذارد. چون می‌خواهم در این کشور بمانم و نفس بکشم و کار کنم و راحت باشم. چون می‌خواهم احساس امنیت داشته‌باشم. نمی‌خواهم هر شب از ترس تحریم و فلاکت بیشتر خوابم نبرد. چون نمی‌خواهم از آینده خودم و فرزندم بترسم و بلرزم. می‌خواهم نترسم از تغلب در انتخابات.
من به شما رای می‌دهم چون می دانم که با رئیس‌جمهور شدن شما لا‌اقل به نیمی از این‌ها می‌رسم. لااقل دیگر کمتر کسی از کشور فرار می‌کند. می‌توانم به آینده امیدوار شوم. می‌توانم با کابوس جنگ و تحریم نخوابم. می‌توانم با افتخار نامت را بر زبان برانم و از تمسخر و تحقیر نترسم. بدانم که رئیس‌جمهورم دارد از روی تعقل و تفکر کارها را پیش می‌برد نه از روی جهت باد و صرفا برای گرفتن حال این و آن و یا از روی بلاهت وحماقت و تکبر و تبختر. می‌خواهم خیالم راحت باشد که اگر رئیس‌جمهورم به شهری و استانی سفر کرد مردم به خاطر خودش به استقبالش بیایند نه از ترس رئیس اداره و اجبار و به‌هوای تشویق و تطمیع و سیب‌زمین و جیره ارزاق و ... باشد. می‌خواهم رئیس‌جمهورم را همه دوست داشته باشند و او هم همه را به یک چشم ببیند و دوست بدارد. من به شما رای می‌دهم چون امیدوارم چهار سال دیگر تمام بدبختی‌ها و مصائب من در چند جمله خلاصه شوند و یا نهایتا یکی دو برگه بیشتر نشوند، نه اینکه بشود از آنها چندین مجلد و دفتر سیاه کرد. 
من یک رای بیشتر ندارم که آن هم متعلق به شماست و هر روز هم ایمانم به شما بیشتر می‌شود و این یک برگه رای نهایت بضاعت من است.

 

+ نوشته شده در سه شنبه دوازدهم خرداد 1388ساعت 10:30 AM توسط هدی نجفی

 >> "منتقدان دولت با ارقام بازی می‌کنند" ببینید و قضاوت کنید @

 >> بیانیه مركز تحقيقات استراتژيك در مورد دروغ دولت نهم : مذاکرات سعدآباد باعث عزت ایران شد یا بدرقه شکوهمند ملوانان انگلیسی پس از اولتیماتم تونی بلر؟؟ @

 >> برخی از دروغ‌های آقای مهرورز در مناظره @

 >> لابد به این نامه‌های آقای بلر استناد کرده‌اند، در خصوص آزادی ملوانان  @ و یا این یکی @

>> توصیه شدید و اکید دارم که خواندن این مطلب را از دست ندهید @

 >> احمدی نژاد می‌گوید: در دوران 4 ساله من 320000 تیتر علیه دولت در جراید منتشر شد!
*اگر 320000 تیتر رو به تعداد روزهای ریاست جمهوری این مردک تقسیم کنیم، یعنی روزی 220 تیتر علیه ایشون کار شده در جراید!!!
سوال اول: مگر روزنامه ای هم باقی مانده که بتواند در این چهار سال علیه دولت تیتر بزند؟!
سوال دوم: مگر در مجموع ما چندتا روزنامه در کشور داریم؟
سوال سوم: سهم روزانه هر روزنامه چند تیتر بوده؟
سوال چهارم: شما به رئیس جمهور دروغ گو رای می دهید؟!

 

+ نوشته شده در دوشنبه یازدهم خرداد 1388ساعت 3:21 PM توسط هدی نجفی

.

.

.

این مطلب بالاجبار حذف شد. البته من همین‌جا و از این تریبون اعلام می‌کنم که دست یک مافیای مصلحت طلب در کار است که نام آنها را در مناظره بعدی اعلام خواهم کرد. تمامی مدارک و اسناد عکس‌دار در کمد موجود است؛ بخواهید آنها را رو می‌کنیم.

خلاصه قصد ما فقط افشاگری بود و تازه بعدا نمودارهای آنها را  ترسیم خواهیم نمود که مجبورمان کردند که مطلب را از بیخ و بن ریشه‌کن کنیم.

.

.

+ نوشته شده در یکشنبه دهم خرداد 1388ساعت 8:58 PM توسط هدی نجفی |

.

.

.

.

حذف شد

+ نوشته شده در جمعه هشتم خرداد 1388ساعت 5:22 PM توسط هدی نجفی |

 

 

+ نوشته شده در پنجشنبه هفتم خرداد 1388ساعت 1:32 AM توسط هدی نجفی |

نه می‌توان نهانش کرد و نه نادیده‌ انگاشتش. حتی در حجم تکذیب و انکار هم نمی‌گنجد این حال و هوای عجیب و کمی گرفته این روزهای من. کاری نمی‌توانش کرد؛ جز پذیرفتن و کنار آمدن با آن و این و همان و همین و همه‌آن‌چیزی که در حال وقوع است و منی که شاید بیهوده دست و پا می‌زنم؛ که زودتر یا کمی دیرتر رخ دهد یا اصلا روی ندهد یا چه‌ می‌دانم هر چیز دیگر!
از تعقیب و گریز اتفاقات و خواسته‌ها خسته و ملول‌ام. می‌خواهم بدانم که دیگران مگر چه‌طور و با چه لحنی از خدا چیزی را می‌خواهند که هنوز به نقطه نرسیده جمله‌اشان؛ آن را دم دست خویش می‌یابند. ولی من می‌خواهم و او می‌دود و همه‌چیز می‌دود و نمی‌رسم.می‌خواهم و می‌گویم می‌شود و همه چیز انگار گواه بر تحقق یافتن آن است، همان یعنی هر چیزی که می‌خواهم بشود و خیلی وقت است که باید باشد و بشود و مرا از این وضع کمی برهاند. جند قدم مانده به بسته شدن پرونده و رسیدن به آن ... به ناگهان همه چیز روی سرم آوار می‌شود و باید باز از اول شروع کنم و بدوم و بخواهم و طلب کنم.
شاکی‌ام و کمی هم خود را محق می‌دانم که لا اقل این را بدانم که مگر من از خدا چه چیزی خواسته‌ام و این همه تعلل برای چیست؟ یا این‌که مگر دیگر آدم‌ها چه چیزهایی از خدا می خواهند یا چه آرزوهایی دارند که اینقدر بی‌دردسر و سختی و بی‌معطلی و خیلی خیلی راحت‌تر از من به خواسته‌هایشان می‌رسند؟
توقع زیادی ندارم. هیچ‌وقت هم نداشته‌ام. اصلا شاید از بس‌که چیزهای ساده از خدا می‌خواهم و دنبال همین سادگی‌ها و کوچک‌ها هستم به من نمی‌دهد. چیز دیگری هم باید در کنار آنها بخواهم؟!

می‌دانم که خدای بزرگی دارم. اما چه کنم من به کمترین‌ها قانعم. به بدیهی‌ترین چیزهائی که دیگران دارند و بی هیچ زحمتی بر آنان رحمت شده و از من دریغ شده.

می‌دانم که خدای خوبی دارم. اما این روزها گاهی از دست شوخی‌ها و سر به سر گذاشتن‌های گاه و بی‌گاهش ـ دروغ چرا ـ به ستوه می‌آیم.

می‌دانم که خدای مهربانی دارم. اما خوش ندارم که مدام صبر را به سنگ محک بکوبد و مرا حواله دهد به روزهای آینده و آینده و آینده. من امروز می‌خواهم.

می‌دانم که خدای رئوفی دارم. اما من دارم مشت‌مشت اندوخته صبرم را پای هر سختی و دردی که می‌کشم، چال می‌کنم. می‌ترسم دیگر چیزی نماند که با آن سر کنم.

می‌دانم که خدای بخشنده‌ای دارم. این را از تمام داده‌ها و نداده‌هایش نیک می‌دانم.

می‌دانم که خدای  زیبائی دارم. اما حال من این روزها بس نازیباست و افسرده.

+ نوشته شده در سه شنبه پنجم خرداد 1388ساعت 9:28 PM توسط هدی نجفی

این که نشد من هی با این دست بنویسم و تو هی با آن دست‌ات پاک کنی.
این که نشد من هی درست کنم و تو هی بیائی و از بیخ و بُن خراب کنی.
این که نشد من هی جمع و جور کنم و تو هی پخش و پلا کنی.
این که نشد من هی بکارم و تو از راه نرسیده، نهال تازه به‌بار نشسته‌ام را بشکنی.
این که نشد من هی بپرسم و تو هی از جواب‌دادن به من طفره بروی.
این که نشد من هی بیایم و بروم و تو هی همان‌جا لایتحرک بایستی.
این که نشد من هی بگویم و بگویم و بگویم و تو هی نشنوی و نشنوی و نشنوی.
این که نشد من هی غر بزنم که چرا چنین و چرا چنان و تو هی نگاهم کنی.
این که نشد من هی از راه‌های مختلف بخواهم به‌تو برسم وتو هی مرا دور بزنی.
این که نشد من هی برایت آوازهای جدیدی بخوانم و تو هی آنها را نشنوی.
این که نشد من هی برایت شعرهای نویی بسرایم و تو هی آنها را نبینی.
این که نشد من هی برایت از دیگران دردل کنم و بگویم و تو هی هیچ نکنی و نگوئی.
این که نشد من هی بشورم و بسابم و تو هی همه جا را برهم‌زنی.
این که نشد من هی بخواهم و تمنا کنم و تو هی برایم ناز کنی.
این که نشد من هی بدوم تا به تو برسم و تو هی پشت چشم برایم نازک کنی.
این که نشد من هی ... اصلا بی خیال ... 

+ نوشته شده در دوشنبه چهارم خرداد 1388ساعت 10:29 PM توسط هدی نجفی

یعنی تا حالا کجا بودند؟

خب خدا را شکر که بالاخره وقت کردند و در حین سفر و اینا رسیدند به فیلتر فیس بوک!

البته ملت غیور و دوستان همیشه حاضر در صحنه هم غیر از فیلتر و اینا کلی ترفند دارند ولی خب لازم بود که فیلتر شود! اصلا هم ربطی به انتخابات و اینا هم نداره! چرا بهتون می‌زنید؟
کسی اعتراض داره؟ بره سرش را بکوبه به سنگ حالش سر جاش میاد....

دو سه روز بعدا نوشت: فیس بوک رفع قیلتر و ملت با حرارت و شدت قوی‌تری به صحنه برگشتند و بازگشتی بس شکوهمند داشتند. از شواهد و قرائن چنین بر می‌آید که ملت به اندازه یک‌ماه فیس بوک گردی نمودند و از خجالت خود در آمدند!

+ نوشته شده در یکشنبه سوم خرداد 1388ساعت 1:1 AM توسط هدی نجفی |

من امروز شدیدا دلم می‌خواست بروم استادیوم آزادی و در آن جمع باشم. اما به‌طور کاملا احمقانه‌ای و البته بالاجبار سر از دانشگاه و کلاس و درس در آوردم و به جای آن همه شور و هیاهو و اشتیاق؛ غیر از کمی درس و روم به دیوار علم‌اندوزی، یه عالمه لاطائلات و شبه‌مزخرفات شنیدم!!!
بیش از این نمی‌تونم توضیح بدهم... شرمنده!

+ نوشته شده در شنبه دوم خرداد 1388ساعت 11:29 PM توسط هدی نجفی

 

دیالیکتیک افلاطونی و قانون احتمال می‌گوید اگر پروانه‌ای در چین بال بزند،

ممکن است در آمریکا طوفان به پا شود.

به گمونم پروانه‌ای این روزها زیاد بال‌بال می‌زند که من تا این حد طوفانی‌ام. 


+ نوشته شده در جمعه یکم خرداد 1388ساعت 3:21 PM توسط هدی نجفی

خسته‌ام ... بیا برای چند روز همه چیز را رها کنیم و برویم
بیا با هم کمی از این شهر فاصله بگیریم
من دلم سفر و همراه شدن با تو را می‌خواهد
سفری که آرام بنشینم در کوپه قطار و چشم از تو بدزدم و بدوزم به منظره بیرون
به دشت‌ها و کوه‌ها و رودها و شن‌ها و درخت‌ها و سبزه‌ها و ...
که دارند می‌دوند و می‌دوند و می‌دوند
آرام گوش بسپارم به صدای بازی ریل و قطار و همه چیز از یادم برود
همه خستگی‌هایم
همه دلتنگی‌هایم
همه نبودن‌ها
همه دردهایم

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هشتم اردیبهشت 1388ساعت 8:37 PM توسط هدی نجفی

 

عکس از دوست خوبم آزاده طاهری

 
بیا مستی مکن! بنشین! نمی‌بینی دگر ما را
بیا با آستین بزدای، اشک چشم‌هایم را

مرو! آخر پشیمان می‌شوی، دانم که می‌جویی
پس از من در ره میخانه شب‌ها رد پایم را

***
من آخر می‌روم، اما تو با افسوس می‌بوسی
نشان دست‌هایم را بر این پیمانه‌ها هر شب

چو بوم خسته تنها می‌نشینی اشک می‌ریزی
بیادم تا سحر پشت در میخانه‌ها هر شب

***
چه شب‌ها باد سرگردان وحشی سر به در کوبد
که پنداری منم پر می‌زنی از جای و می‌خندی

کلون کهنه را وا می‌کنی من را نمی‌جویی
سرشک از دیده می‌ریزی و در را باز می‌بندی

***
در میخانه‌ها را روزها با سنگ می‌کوبی
غم خود را به هر کس می‌رسد از راه می‌گویی

بگرد شهر عمری با دل افسرده می‌گردی
به‌هرجا می‌روی اما مرا هرگز نمی‌جویی

***
و چون در خلوت شهر، خسته از ره باز می‌گردی
به گوشت می‌چکاند باد، زهر ناله‌هایم را

مرو! آخر پشیمان می‌شوی دانم که می‌جویی
پس از من در ره میخانه شب‌ها رد پایم را

>> نوذر پرنگ <<
+ نوشته شده در جمعه بیست و پنجم اردیبهشت 1388ساعت 11:23 PM توسط هدی نجفی