ای پروردگار مهربان من که در آسمانهایی!
از اون بالا بهتر میبینی
ببین جواد دفترچه بیمهاش رو کجا گذاشته بهم بگو!
با اجازه باید یهسر بریم دکتر!

هر گاه دلم رفت تا محبت کسي را به دل بگيرد، تو او را خراب کردي، خدايا، به هر که و به هرچه دل بستم، تو دلم را شکستي، عشق هر کسي را که به دل گرفتم، تو قرار از من گرفتي، هر کجا خواستم دل مضطرب و دردمندم را آرامش دهم، در سايه اميدي، و به خاطر آرزويي، براي دلم امنيتي به وجود آورم، تو يکباره همه را برهم زدي، و در طوفانهاي وحشتزاي حوادث رهايم کردي، تا هيچ آرزويي در دل نپرورم و هيچخيري نداشته باشم و هيچوقت آرامش و امنيتي در دل خود احساس نکنم... تو اين چنين کردي تا به غير از تو محبوبي نگيرم و به جز تو آرزويي نداشته باشم، و جز تو به چيزي يا به کسي اميد نبندم، و جز در سايه توکل به تو، آرامش و امنيت احساس نکنم... خدايا ترا بر همه اين نعمتها شکر مي کنم.»
خدايا از آنچه کردهام اجر نميخواهم و به خاطر فداکاريهاي خود بر تو فخر نميفروشم، آنچه داشتهام تو دادهاي و آنچه کردهام تو ميسر نمودي، همه استعدادهاي من، همه قدرتهاي من، همه وجود من زاده اراده تو است، من از خود چيزي ندارم که ارائه دهم، از خود کاري نکردهام که پاداشي بخواهم.
خدايا هنگامي که غرش رعد آساي من در بحبوحه طوفان حوادث محو ميشد و به کسي نميرسيد، هنگامي که فرياد استغاثه من در ميان فحشها و تهمتها و دروغها ناپديد ميشد... تو اي خداي من، ناله ضعيف شبانگاه مرا ميشنيدي و بر قلب خفتهام نور ميتافتي و به استغاثه من لبيک ميگفتي. تو اي خداي من، در مواقع خطر مرا تنها نگذاشتي، تو در تنهايي، انيس شبهاي تار من شدي، تو در ظلمت نا اميدي دست مرا گرفتي و هدايت کردي. در ايامي که هيچ عقل و منطقي قادر به محاسبه نبود، تو بر دلم الهام کردي و به رضا و توکل مرا مسلح نمودي... خدايا تو را شکر ميکنم که مرا بي نياز کردي تا از هيچکس و از هيچچيز انتظاري نداشته باشم.
"مصطفی چمران"

آدم بیتاب اگر تاب داشت میرفت سوارش میشد و بالا و پایین میرفت و ...
بالا و پایین میرفت و تاب میخورد و میگذاشت باد بپیچد توی موهایش.
آدم بیتاب ولی وقتی تاب ندارد مجبور است پیاده بالا و پایین برود.
برای همین است که بیتابی برای آدمبزرگها سخت است و کند میگذرد.
"ناظم حکمت"
«اشهد انّ» عشقِ تو، کشت مرا کشت مرا!
«اشهد انّ» رویِ تو، رویِ خودِ خودِ خدا
«اشهد انّ» بویِ تو، بویِ بهارِ جان و دل
«اشهد انّ» چشمِ تو، چشمه خوبی و صفا
«اشهد انّ» حُسنِ تو، غبطه خورد بر آن پری
«اشهد انّ» حالِ تو، مایه رشکِ اولیا
«اشهد انّ» سینهات، صافیِ ابرِ پاکدل
«اشهد انّ» چهرهات، روشنیِ ستارهها
«حیّ علی» جنون جنون! دیده آغشته به خون
«حیّ علی» بدونِ چون! نیست در این سرا «چرا»
«حیّ علی» به سوی آن کو بردت به آسمان
«حیّ علی» دوان دوان، همچو خیال بادپا
«حیّ علی» شکر شکر، که ریزد از لب سحر!
«حیّ علی» گهر گهر، که بخشد از لبش به ما
«حیّ علی» طرب طرب، که عشقِ او شود سبب!
«حیّ علی» طلب طلب، که تا شوی ز خود رها...
امیر حسن سام

در راستای تنویر افکار عمومی و رهانیدن جمعی از نگرانی؛ فقط آمدم بگم که نه افسرده شدم و نه هیچ اتفاق دیگر افتاده! بدجوری درگیر امتحانات دانشگاه هستم و خوب درسامون هم نسبتا سخته و استثنائا من هم دارم اساسی میخونم! همین..
لطفا نظرات انقلابی و نصیحتهای دلسوزانه خود را برای مبادای خودتان نگه دارید. لازمتان میشود! خدائیش از کجای سه مطلب گذشته من میشد برداشت کرد که من الان دپرس و افسرده شدم و از بس سکوت کردم، ممکنه شوهرم از دستم خسته شود! سهگانه نوشتم در مورد سکوت به این قشنگی که خودم حظ کردم! با سه دیدگاه مختلف و ... که در جای خودش کلی جای بحث و تامل دارد!
اگه یه روز بردارم کامنتای خصوصی را بذارم اینجا، یه دل سیر با هم می خندیم یا شاید هم میگرییم!
خوب میشویم همگی ایشالله!
بین خودمان بماند این وسط بعد نود و بوقی یه عروسی رفتیم ... ولی طی یک فرآیندی و قبل از اینکه به مجلس عروسی برسیم و در جاده و مسیر پر فراز و نشیب تا برسیم به محل برگزاری عروسی، گردنم دچار نقص فنی شد و الان با گردن زهوار در رفته و بسته روزگار سختی را میگذرونم!
... بخاطر همین هم گاهی در و دیوار اینجا را سکوت می گیرد. همین ...
همه چیز را که نمیشود نوشت، نه اینجا و نه در دفترهای شخصیات که هیچکسی جز خودت نمیخواند آن را. همه چیز را که نمیشود گفت، نه به دوستی و رفیقی و نه حتی به خودت. این کلمات رازآلود و خوشآهنگ تو، مثل کمانچهی کوکدررفته میمانند برای دیگری. باید بیصدا بمانند این کلماتی که جاری میشوند در بیقراریهایت، در شوقات و در دلخوشیهایت. باید ناگفته بمانند تا سلانه بیایند و قدری شور بیاندازند به زندگیات. باید نانوشته بمانند در اندرونی دلات تا خوب دردانگی کنند و بگریزند و فراموش شوند. کسی چه میداند، حتی تو، تویِ چند ماه و سال دیگر، نامحرم رازها و کلمات و بغضهای این روزهایت میشوی. همه چیز را به خدا هم نمیشود گفت. وقتی نمیتوان چیزی را گفت یا نوشت باید دربارهاش سکوت کرد ...
... بخاطر همین گاهی در و دیوار اینجا را سکوت می گیرد. همین ...
میدانم که سکوت و گفتگو لازم و ملزوم یکدیگرند. در حقیقت گفتگو از دل سکوت نشأت میگیرد از آن رو که گفتگو به رسمیت شناختن دیگری است و در یک گفتگو نیاز به آن است که بتوانیم خود را معرفی و بیان کنیم، آنچه بودیم و هستیم. پس نیاز به شناخت خویش است و این میسر نمیشود مگر با تأمل در نفس و آن نیز در سکوت شکل میگیرد. هر شخصی آنگاه میتواند خود را بهتر معرفی کند که بیشتر در خود تأمل کرده باشد و زوایای وجودی خویش را بهتر شناخته و درک کرده باشد. گاهی گمان میکنم جز با سکوت نمیتوانم زوایای روحی و شخصی خویش را بیابم و رمزو رازهای درونی را کشف کنم و گفتگو کردن نابهنگام این امکان را فلج میکند و مرا ناکام میدارد. این به موقع خموش بودن و بههنگام سخن گفتن هم از آن دشوارکارهاست که به این راحتیها میسر نگردد ...
... بخاطر همین گاهی در و دیوار اینجا را سکوت می گیرد. همین ...
همیشه همینطور است، میروند. حتی شخصیتهای داستان که من خدایشان هستم. بیخبر میروند و یا بیدلیل ناتمام میمانند. من نویسنده نیستم ولی نویسندههای زیادی را دیدهام که از مخلوقاتشان حساب میبرند، از نافرمانی موجودات خلق شده کلمهای میترسند. من از هیچکدامشان نمیترسم ولی از بیبرنامگی و بیدلیل معلقماندشان کلافهام. نه مثل مردهها زندهاند و نه مثل زندهها میمیرند. تمام نمیشوند و گاهی ماهها میمانند. میخواهم از بلندی پرتابشان کنم، ببوسمشان و خداحافظی کنم، یا درگیر یک موقیعت نامتعارف احساسی گریزی به سفر بفرستمشان و یا نیمه تمام به سبک خیلیها برای شما بگذارمشان. من را با جملههای ناقص تنها میگذارند. مشکل آدمهای توی داستان این است که حتی با کلمههای زیبا گول نمیخورند ... مشکل اصلی همین است که آدمهای توی داستان، با کلمات و جملات زیبا گول نمیخورند ...
... بخاطر همین گاهی در و دیوار اینجا را سکوت می گیرد. همین ...

بالاخره پنچشنبه موعود یعنی دیروز فرا رسید و البته بهانهاش مهم نیست، اصل هم همان جمع دوستانه بود که مجددا دور هم جمع شدند و کلی خوش گذشت... جای دوستانی که قرار بود باشند و نتوانستند بیایند خالی بود... از دوستانی که لطف کردند و منت گذاشتند و آمدند و با حضور گرم و مهربانشان خوشحالمان کردند هم یک دنیا ممنون!! و فقط خدا میداند که در جمع همین دوستان بودن چقدر حالم را خوب میکند!
تصدیق میفرمائید که از آن تیپ عکسهای شرق شده... دست عکاسش امیر آقا درد نکند که لطف کرد و با دوربینشان کلی عکسهای قشنگ گرفت!
نکته نوشت: در مهمانی پارسال، عین این بیچارهها با این دوربین ذغالیها کلی عکس گرفتیم ـ که البته دوستان اینقدر به دوربین ما خندیدند، که بهش برخورد و کل عکسها برای اولین بار سوخت! ـ اما امسال! دوستان با سفارش و بی شفارش دوربین دیجیتال آورده بودند! احتمالا به هوای پارسال دلشان برایمان سوخته بود لابد دیگه! در ضمن بریدن کیک در مقابل فلاش دوربینها حسیاست شبیه انداختن برگه رأی آدمهای مهم در صندوقهای رأی و اینا ... خلاصه خیلی خوش گذشت....
تو را بخیر و ما را
بال سنجاقک.
ما را تشنگی دیدار.
تو را بخیر و ما را
اردیبهشت منهای پنجاه.
ما را کوچههای باریک و ... آدم.
هوای بهار
باران
بار
-- آن
که زیر سیب له میشوم.
از آسمان هفتم که افتادیم،
نگاهم میکنی
هشتی ابرو بالا میاندازی
خنده خنده
حبابها میترکند.
مجید ضرغامی ---- کتاب در دست انتشار اسم این کتاب سلطنت اردیبهشت نیست
شک دارم تا آخر عمر
روزی بیاید که
مادرم به قابلیتهای دیگر من غیر از
" من دارم میرم بیرون، حواست باشه نسوزه"
پی ببرد و ایمان بیارود!
شیر سر رفته
گاز را محکم دستمال میکشم
در میرود دستم
میگیرد گوشه گاز
خون میآید
بر میگردم
سر تو داد میزنم
کلافهام و عصبی
و تو این را میدانی
میگریم
میلرزم
مثل همیشه میگویی
"آرام باش"
اما من نمیتوانم ادامه دهم
آرام در گوشم زمزمه میکنی که
"من اینجایم کنارت"
و من این را من این را میخواهم
همین بودن را میخواهم
و همین بودن آرامم میکند

باید گم شده باشم. جایی شاید میان تمامی این روزهایی که از یادم نمیروند بی هیچ خاطرهای. بنظرم دارم بزرگتر میشوم. دارم قد میکشم. شاخههای نازکم اینروزها ذره ذره به سوی آسمان سرک میکشند. با هر زخمه دردی در میان جوانه زدنهایم میروید. لبخندم را در پس نقاب بی خیالیام پنهان میکنم. دوست ندارم کسی را شریک انتظارم کنم .میخواهم در تنهاییام آمدنی را به انتظار بنشینم. گاهی میبینم آن دورها چلچلهای بر شاخههای رقصانم تاب میخورد. یا از آن سوی سبزی تپهها قاصدکی برایم از زلالی روشن آب زمزمه میکند. روزهای کودکی ام را بهیاد میآورم و قصههائی که از بهار برایم گفته میشد و اینکه برای رسیدن به آفتاب میبایست درد قد کشیدن شاخههایم را به جان خریدار باشم. میبایست گم شده باشم. بهار است و دانهای پس از مدتها انتظار و تحمل سختیها میخواهد که سر از خاک بر آرد...اما انگار مجالی نمی یابد. انگار نروئیده همانجا زیر خاک گم میشود.. له میشود ... چون کودکی ظریفم و شکننده ... میترسم.. که دیگر نتوانم بایستم.. یکی باید یاریم کند و هوایم را داشته باشد، جایی میان روزهایی که رفته و فردایی که از راه خواهد رسید. باید گم شده باشم، جائی میان تمامی این روزها که انگار تمام نمیشوند ... تلخند و سخت... خستهام ولی میخندم. منتظرم و نگران ولی باز هم میخندم. بغضم را با خنده گره میزنم... کاش گم شده بودم. جائی قبل از این همه انتظار طاقتفرسا برای فردای نا معلوم ... من امروز را میخواهم ... خستهام ... ای خدا ... پس کی در مییابیم؟!
امروز مثلا تولدم بود. بیچاره جواد برای این روز کلی نقشه داشت که شخصا همه را به هم ریختم. اصلا حال و روز خوبی نداشتم. صبح دانشگاه کلاس و امتحان پایان ترم داشتم و بعدش هم از ظهر تا شب توی خانه ولو بودم و بعد هم به میمنت به مبارکی راهی بیمارستان شدیم و سرم و آمپول و آزمایش و ... تازه برگشتیم. خلاصه که اصلا اوضاع جالبی نبود. البته با توجه به هفتهای که گذاراندم چیزی غیر از این هم از این هم انتظار نمی رفت.
اما دوستانم لطف داشتند و این روز به یادم بودند و از طرق مختلف ارتباطی تبریک گفتند. چون نمیتوانم نام همه را ببرم، پس نام هیچکدامشان را نمیبرم! اصولا غافلگیر شدن به آدم میچسبد، مخصوصا اگر از نوع شاد و تولدیاش باشد! حالا هر چقدر هم که بیحوصله یا غمگین یا مریض باشم! ممنونم که کلی شاد و خوشحالم کردید.
همین دیگه ... غرض فقط تشکر از دوستان بود و ثبت نوشتهای با تاریخ تولدم بود! حالا شاید بعدا سر فرصت این مطلب را خوشکلترش کردم!
مرتبط: نوشته سال گذشته!

این روزها گاهی توی آشپزخانه یک لیوان چای یا یک فنجان شیرقهوه برای خودم میریزم. مینشینم روی یکی از صندلیهای میز جلوی اوپن و همان طور که منتظرم پیازداغ حاضر شود یا آب برنج کته خشک شود و دمکنی را بگذارم، یواش یواش میخورمش و فکر و خیال میکنم و لذت میبرم. کاری هم ندارم به این که این عادت زنهای خانهدار است یا افسردههای تنها یا هر چیز دیگری! فقط مینشینم و گم میشوم در فکر و خیال تا لیوان یا فنجان تمام شود. بعد دمکنی را میگذارم روی قابلمه یا گوشت را میریزم روی پیازداغ یا هر کار دیگری و لیوانم را میشورم و برمیگردم به دنیای واقعی!
پ.ن: این مطلب را پارسال دیماه نوشتهام، اما چه کنم از خود شیفتگی مفرط کار دستم داده! چرا که هم خودم و هم جواد این مطلب را خیلی دوست میداریم!!! این شد که صلاح دونستم تاریخش را دست کاری کنم و مجددا به تاریخ امروز بذارمش بالا و یک تنه کلیه اصول و قوانین وبلاگنویسی را نقض کنم! شرمنده!
آنروز
سه شنبه
سوم اردیبهشت
سال هفتاد و هشت
ساعت سه و دو دقیقه بعدازظهر
نشست مقابلم
بر صندلی
در نقطهای گنگ
و ناگهان
چند بار
شلیک کرد توی سینهام.
با چشمهایش.
پس از نه سال
امروز
سهشنبه
سوم اردیبهشت
سال هشتاد و هفت
ساعت هفت و نه دقیقهی بعدازظهر
زیر سقف ماشینی درمانده در ترافیک
تابید، بارید، وزید.
بر روحم.
امشب
ساعت نمیدانم چند است
اما دست برده است درون سینهام
تا چیزی را
ـ چونان آنروزها ـ
تا چیزی را همچنان به تپیدن وابدارد.
امروز در یک مقاله کاملا علمی خواندم و در کمال شگفتی این مطلب را دریافتم که ارتباطات بین انسانهاٰ فقط 7 درصدش با استفاده از کلام است. 23درصدش با Body Language و 70 درصد هم انتقال احساس است!
دلیل و توجیه خوبی بود برای اینکه بدانم چرا ارتباط با چت و مسنجر و حتی ایمیل در بیشتر موارد منجر به سوءتفاهمهای عجیب و غریب میشود و برای رفع و رجوع آنها سر از ناکجاآبادو ... در میآوردم؟! حالا باز ارتباطات تلفنی به نظر میآید که کمی بهتر باشد و لااقل با تناژ صدا بتوان منظور و احساس را تا حدی رساند! اما خوب هیچی مثل صحبت کردن رو در رو نیست که نیست! چرا که با زبان و کلام و نگاه و چشم و دست و پا و ... احتمالا میشود از برخی سوء تفاهمات جلوگیری کرد و منظور را بالاخره یکجوری رساند !!!
خلاصه گفتم بیام اینجا این کشف ظاهرا نه چندان جدید خودم را به اطلاعتان برسانم، شاید مفید واقع شود!

" این خدای غنی، کلید خزائن خود را در دست تو نهاده است، یعنی به تو اذن درخواست کردن داده است، میتوانی از او بخواهی تا درهای رحمتش را بر تو بگشاید. هر گاه که بخواهی میتوانی ابرهای رحمت او را به باریدن بر خود فراخوانی، لکن اگر پاسخ تو دیر رسید، موجب نومیدیات نشود، چرا که او عطایا را به اندازه نیت افراد میدهد. گاه پاسخ تو را دیر میدهد تا اجرت افزونتر باشد. گاه چیزی را میخواهی که به تو نمیدهد ولی دیر یا زود بهتر از آن را میدهد، گاه نیز به تو نمیدهد تا مبادا به تو زیانی برسد. بسا چیزها که تو میخواهی اما اگر آن را به تو بدهد، موجب نابودی دینت می شود. لذا هوشمند باش؛ چیزی از خدا بطلب که جمالش میماند و وبالش دامنگیر تو نمیشود . . . "
خدایا ... حال منِ انسانِ عجولِ نادان، که به خیر و شر و صلاح خود آگاهیام نیست و بر دلم هزاران قفلِ زنگار بسته و بر هر خواستهام هزاران منیّت و بر هر دعایم هزاران خودخواهی و هوای نفس غلبه دارد؛ چون گمان میبرم که به نفعم نیست پس صبر هم نمیکنم و برای رسیدن و یافتن به هر خواستهام عجولم و الحاح و اصرار میورزم و حتی پا را از این هم فراتر گذاشته و زمان و مهلت اجابت برایت تعیین میکنم! چه کنم؟
خدایا ... به من بیاموز آنگونه که سزاوار کرم و بزرگواری توست بخواهم و بخوانمت!
خدایا ... به من دعا کردن را بیاموز ... به امید اجابت دعا ماندن را نیز!
خدایا ... صبر کردن را به من بیاموز ... مجال تمرین صبر به من ده!
خدایا ... در این کوره راه تنهایم مگذار! بیا و دستگیرم باش!

خانه ات سرد است؟!
خورشیدی در پاکت میگذارم
و برایت پست میکنم.
ستاره کوچکی
در کلمهای بگذار
و به آسمانم روانه کن
بسیار تاریکم.
منوچهر آتشی
یادم رفته بگم که چند روز قبل از عید یا در واقع دقیقا شب عید، یک عضو جدید به جمع دونفره ما اضافه شد. این عضو جدید به ظاهر بی دست و پا ولی در اصل پر سر و صدا آنقدر پررو و پرتوقع است که حتما باید چند ساعتی را در روز به وی اختصاص دهیم و گر نه ...
کاریش هم نمیشد کرد بالاخره هدیه است دیگه و باید پذیرفتش! ما که سالیان سال اندر فواید نداشتنش داد سخن میراندیم حالا ناخواسته شدیم مثل بقیه خانوادهها که خانهشان از این سرو صدا خالی نیست. چه بخواهیم و چه نخواهیم این عضو بیست و یک اینچی یک گوشه خانه نشسته و نگاه و توجه ما را ملتمسانه میطلبد. چندین سال بود که هر کس میآمد خانهمان جملگی متفقالقول بودند که خوش به حالتان که این موجود را ندارید و بهبه چه سکوتی! و چه خوب حالا که تلویزیون ندارید همه میتوانند با هم بیشتر حرف بزنند و بیننده سریالها مزخرف تلویزیون نباشند و از این جور حرفا ... تازه کلی هم متعجب میشدند و مگر میشود که بی تلویزیون زیست؟! اما حالا چی ؟!
ولی حالا که داریمش دیگر از آنهمه فلسفه و دلیل و ذکر و وصف محاسن خبری نیست. محض ایجاد و استفاده از سرو صدایش غالبا روشن است تا سر و صدای همسایهها را کمتر بشنویم! آخر شبها هم جواد با بساط آجیل مانده از عید و گاهی پفک یا چائی و کیک بیننده فوتبال و بعدش هم برنامه مستند حیاتوحش یا چیزی تو همین مایههاست!!! برنامهای که کلا یک استرالیائی خوشحال و خرسند که پابرهنه توی جنگل و بیابان و ... راه میرود و مار و عقرب و رتیل و ... میگیرد و جواد هم حال میکند!!!
خلاصه که فعلا اینجوریاست... البته بدبخت هنوز وجودش را به رسمیت نشناختیم و برایش میز مخصوص و دم و دستگاه خاص خودش را نگرفتیم و یک گوشه پذیرائی روی میز وسط مبل لم داده! هر چند که به یُمن ورود و وجودش دکوراسیون منحصر بفرد خانه را مجبور شدیم تغییر دهیم ولی خب دیگه ...
در پایان از دوستم تشکر میکنم. دستش درد نکند که گمان کرده لابد از بیتلویزیونی خواهیم مُرد! کلی هم اصرار داشته که حتما شب عید به ما برساند که تعطیلات عید امسال را در معیت این موجود سپری کنیم! البته چون مطمئنم که دوستم این خطوط و این وبلاگ را نمیخواند میگویم: فقط ایکاش قبلش پرسیده بود و یا لااقل یهجوری چک کرده بود، که از تلویزیون مهمتر کلی چیز بوده ... بگذریم! هدیه هدیه است دیگر! حدیث هم داریم که "الهدیة لا تُهدی و لا تُباع" پس هیچی دیگه ... کم کم بریم بند و بساطش را تهیه کنیم که دق نکند از فرط بیتوجهی!
بفرمایید فروردین شود اسفندهای ما
نه بر لب، بلکه در دل گل کند لبخندهای ما
بفرمایید هرچیزی همان باشد که میخواهد
همان، یعنی نه مانند من و مانندهای ما
بفرمایید تا این بی چراتر کار عالم، عشق
رها باشد از این چون و چرا و چندهای ما
سر ِ مویی اگر با عاشقان داری سر ِ یاری
بیفشان زلف و مشکن حلقه پیوندهای ما
به بالایت قسم سرو و صنوبر با تو میبالند
بیا تا راست باشد عاقبت سوگندهای ما
شب و روز از تو میگوییم و میگویند، کاری کن
که "میبینم" بگیرد جای "میگویند" های ما
نمیدانم کجایی یا که ای، آنقدر میدانم
که میآیی که بگشایی گره از بندهای ما
بفرمایید فردا زودتر فردا شود، امروز
همین حالا بیاید وعده آیندههای ما
قیصر امین پور
پ.ن: هر کاری کردم نشد که صدای استاد که این شعر را خواندند، را هم برایتان بذارم اینجا!
وااااای خدای من نگهداری از موجود زنده چقدر سخته؟! منظورم از موجود زنده هم ایناست!
امسال برای اولین بارو به اصرار من برای سفره هفتسینمان سهتا ماهی کوچولو گرفتیم. البته به اصرار من و جواد کاملا مخالف بودو گفت که عمرا اگه آب ماهی ها را عوض کنه یا بهشون کاری داشته باشه و کلی هم دعوام کرد ... خلاصه به هر ترتیبی بود، ماهیها سر سفره ما حضوری پرشکوه داشتند ... حالا مانده بود قسمت بعدی ماجرا ... من که میترسیدم آب اونا را عوض کنم. این بیادبا هم که فعل و انفعالاتشون زیادی زیاد بود ... تند تند رنگ آب کثیف میشد و ... از آنطرف مدام نگران بودم که مبادا از خواب که بیدار میشم ببینم یکیشون یا همهشون مردن و دیگه از عذاب وجدان خودم را حلقآویز میکردم لابد ... ولی خدائیش اینا ماهیها اینقدر میچرخند، سرگیجه نمیگیرند؟ ... البته بعد از چند روز یکی از دوستانمان بهدادم رسید و اون زبانبستهها را از دست من نجات داد و برد!
...
از اونور هم سبزهمون دو وجب قد کشیده !!! اینقدر که فکر کنم بشه سیزده بدر کل دو میلیون دختر مانده بیان و گره بزنن و باز هم اینا جا داشته باشن .. البته شنیدم که این سنت سبزه گره زدن تا بیستم فروردین تمدید شده! حالا ... یکی دوبار با قیچی مثلا هرسش کردم ولی کج و کوله شد بدبخت! هی زرد شدن و آب دادم و دوباره سبز شدن و هی رشد کردن ... خلاصه که بساطی داشتیم با اینا!
همین دیگه ... ولی خدائیش خیلی سخته که آدم طرفش موجود زنده باشه .. حالا اینا که ماهی و سبزه بودن ... دیگه اونایی که با آدما سر و کار دارند، چهقدر باید مراقب باشند؟!

حالا مثلا سال نو شده و آمدن عید و بهار و نوروز مبارک باد و از این جور حرفا
این هم چندتا عکس از سفره هفت سین ما که سه ساعتی برایش وقت گذاشتم ... امسال ترکاندم. از چند رو زقبلش در تدارک تهیه لوازم و چیزهائی بودم که بتونم ایدهای که برای سفره هفت سین مد نظر دارم را پیاده کنم. حاصل کار چیز قشنگی بود. به دل خودم و جواد نشست. هر کسی که هم اومد خونهمون خوشش اومد. بالاخره کلی براش زحمت کشیدم و تمام خوشسلیقگی و ذوق و استعداد و ارادتم به بهار در آن نمایان است. که البته با اون شکل و شمایل بیشتر شبیه سفره عقد بود تا سفره هفت سین.
البته بعد از چند روز به علت کمیجا و آواره شدن ما و مورد نیاز بودن میز آن، زبانبسته به گوشه خانه و بدین شکل جمع و جور منتقل و مستقر شد.
باشد که امسال بر ما و شما به خوبی و خوشی بگذرد!

سال میرود که نو شود.
ساعت میرود که عوض شود.
تقویم میرود که صفر شود.
درخت میرود که سبز شود.
برف میرود که آب شود.
خاک میرود که زنده شود.
کهنه میرود که تازه شود.
«حال» میرود که خاطره شود .
زمستان میرود که بهار شود.
و من می روم تا تکهتکه جمع کنم،
تمام آنچه را که جا گذاشتهام،
یا فصلهای سخت گذشته از من گرفتهاند...

سال دارد نو میشود و من میترسم.
حس نو شدن ندارم.
می ترسم از بهار.
راستش بیش از هر چیز دیگر از بهار پارسال میترسم.
ترس از تکرار شدن آن همه تنهائی و گریهپنهانی و ...
اصلا حس خوشامد گوئی به بهار را هم ندارم.
حال ندارم پا به پای بهار بدوم و شاد باشم.
حال ندارم که خانهتکانی کنم.
حال ندارم که گرد و غبار را از در و دیوار خانهام دور کنم.
عزیز همیشه و هنوز من ... باران
هیچ میدانستی
تکاندن گرد و خاک دلخستهام با توست؟!
تا بیایم و
زیباییات را مقابلِ آینه غافلگیر کنم
روز گذشتهاست و غروب
ما را غافلگیرِ حسرتهای روزگار کردهاست.
تا...
تو هم
نه انگار که باید گاهی بیایی و
مرا وسطِ کلمات
حیرانِ تماشای ناگهانِ نگاهت بکنی
یا سرِ سطری بایستی و
برای منی که هنوز جمله نشدهام
واژه های تازه خواب ببینی ...
يک جايی هست،
يک جای خيلی دور،
دورتر از اين خواب و اين حرف و اين حدود.
حدود، حدود عطر علف،
حروف، حرف قشنگ سكوت،
و خواب، خواب عجيب نور ...
ــ من میروم
و نمیدانم اينبار خدا چه نقشهای برايم كشيده است.
بار اولی نيست که با اين کابوس يا چيزی مشابه از خواب پريدهام: خيابانی کمعرض با سربالايی خيلی شديد. پشتِ فرمانِ ماشین نشستهام و با فاصلهی يکمتری پشتِ کاميونی پر از بارِ تيرآهن میرانم،که دارد بهزور خودش را بالا میکشد ... يکدفعه تيرآهنها روی هم ليز میخورند و يکیشان با شتاب به سمت من میآيد، شيشهی جلو را میشکند ... و وحشتِ زياد. و منی که خيس از عرق از خواب میپرم.
حسِّ بد و اذيتکنندهی با چيزی رفتن که با شتاب تو را از خودت میکـَنــَد و میبــَرَد بیآنکه فرصت و مجالِ واکنش داشته باشی ...